تبليغاتX
ecololia

ecololia

اکولولیا بلند فکر کردن است

بلاهت بنيادين

 

 

 

 نقد سنجه‌گر كه همان درك عرفي ما از نقد است و انضمامي‌ي شكل عمومي ِاقبال به آثار هنري، فارق از بلاهتي بنيادين نمي‌تواند لحظه‌اي دوام آورد و بنيادين بودن اين بلاهت در هم پسيني و هم پيشيني بودن آن قطعيّت مي‌يابد.

 قدرت يك نظام ارزش‌گذاري را مي‌تواند انسجام دروني و حيطه‌ي نفوذش تبيين كنند. انسجامش منوط به اين است كه چيزي بيرونش نماند. پس مي‌‎بينيم كه بسياري نگاه كاركردگرا به حيطه‌هاي آن نظام را توهيني ويران‌گرتر حتي از نگاهي مي‌داند كه پيشنهادهاي ديگري براي مطلوب-نامطلوب دارد ( دودويي‌ي مطلوب-نامطلوب را ملايم‌ترين و ازنفس‌افتاده‌ترين شكل ارزش‌گذاري فرض كنيم ). پس اينجا هم احكام و الگوها را خود ِنظام مي‌چيند و هم بر مبناي آن‌ها موارد مصداقي را اعتبار مي‌دهد. به اين ترتيب به شكل مضحكي مصداق‌ها، به خاطر سرنوشتي كه خود اين نظام براي‌شان قضاوت كرده، خود برهان و حجّتش باز مي‌شوند. حال اگر اين چرخه در بسياري نظام‌ها كامل نباشد ( كه نيست ) هم‌واره اركانش سوق به سمت اين كمال پيدا مي‌كنند.

 يك جنبه‌ي بديهي‌ي يك نظام ارزش‌گذاري تماميّت‌خواهي و كل‌گرايي‌ش است. يعني هر چه در آن مطلوب شود، يا خودش آيت‌وار كلّ نظام را بازنمايي مي‌كند يا سرنوشتش طيّ آن كليّت روشن مي‌شود و ... تعارض‌ها چندان راهي به اين نظام‌ها ندارند و اگر هستند يا حل نشده‌اند، يا ظاهري‌اند و يا نفوذي از غير ( غير، همان نامطلوب است ).

 خوب الآن آن جوان مي‌خواهد شعر خوب بگويد، نقاشي خوب بكشد، داستان خوب بنويسد، ايفاي نقشي خوب در آن نمايش كند و ... جوان را مي‌گويم چون هم گفتني‌تر است و هم هنوز بلاتكليف. خوب يا معيارهاي مشخصي براي بد و خوب كردن كار موجود است كه اگر اين‌طور، چگونه آن جوان آنها را صائب مي‌داند؟ چون بزرگان گفته‌اند؟ چون زورش كرده‌اند؟ چون خود انديشيده و به صحّت‌شان ايمان آورده؟ چون اصلاً خود آنها را وضع كرده؟

( واژه‌ي قانون را هم مي‌شود در حيطه‌ي بازي، حقوق جزا و ... ديد؛ كه يعني اين‌ها چيزهايي‌ست كه قرار گذاشته شده و تخطّي از آن جريمه و عقوبت دارد ؛ هم در علوم مثلاً كه بحث قرار گذاشتن نيست و بحث توصيف و تبيين چيزي‌ست كه وجود دارد ( خوب حالا مي‌دانيم كه آن قرار گذاشتن‌ها  در نظام‌هاي ارزشي ميل به استقرار در ازليّت-ابديّتي غيراعتباري دارند و از سويي آن قوانين علمي هم فارق از قول و قرار نيستند )

 يا نيستند اين معيارها يا در ترديد افتاده‌اند و معيار، تاب ترديد را ندارد، يا گزاره‌هايي كه حمل‌شان مي‌كنند و واژه‌هاي كليدي‌شان آن‌قدر جورواجور خوانده مي‌شود كه همه‌رقمه حلّه و ...

 قوانين و معيارهاي هنري‌جات و امور ذوقي از كدام دسته‌اند؟ چيزهايي هستند كه وجود دارند و كشف مي‌شوند يا قراردادهايي براي افره و پاداش مي‌دانيم‌شان؟ متأسّفانه بد تمايل به اوّلي دارند اين‌ها. چون توي جهان سوّمي كه هستيم ( جنوب ) اگر هم گاهي زير بار عقل جزءنگر بروند، در حيطه‌ي معاش است و توي وادي هنر چند دهه پس از نيما كه عاشق بر رونده بود، هنوز پي آن جوهر يگانه‌اند؛ چيزي كه اهلش باشي اگر، گاهي خودش را آشكار بر تو مي‌كند.

 رك بگويم هيچ‌كدام از نحله‌هاي روز هنري را نشناخته‌ام كه درش با خيال راحت فارغ از اين ذهنيّت باشيم. شايد چون خوي ليبرال و خلق پلورال را مال غربيان ناجنس و بالاتفاق امپرياليست شناخته‌ايم، حال نمي‌كنيم پيشنهادمان را دريچه‌اي در كنار دريچه‌هاي ديگر بدانيم. حقيقت‌مآبي كشته ما را و فيگور بر حذر از حقيقت هم اگر مي‌گيريم، چنان در نفي و سلبيّات يكّه‌گرا مي‌تازيم كه خود حقيقتي مي‌شود. « آنها بدند » سرراست‌ترين بيان ِموجود « ما خوبيم » مي‌شود.

 اين حقيقت‌مآبي آنقدر ريشه دارد كه حتي دوستان معطوف به فلسفه‌ي تحليلي وقتي مي‌خواهند به فارسي تيوري بنويسند، باز مبتلا به ارائه‌ي كليّتي بي‌خدشه و كشف جرائم مي‌شوند.

 خوب پسر يا دختري كه اين حين كمي توي باغ آمده، هم‌چنان مي‌خواهد شعر و داستان و ... خوب توليد كند. مي‌دانيد آن بلاهت چگونه بنيادين مي‌شود؟ چون هم مي‌خواهد كالايش خوب فروش رود ( تأييد اهل فن خود نوعي از خوب فروش رفتن است ) و هم مي‌خواهد به حق كالايش خوب فروش رود و گندم‌نماي جوفروش نباشد. هنوز معلوم نيست بنيادين بودن اين بلاهت؟ هم مي‌خواهد آن معيارهاي حقيقي ازلي و ابدي در اثرش جاري باشد و هم آن معيارها بلافاصله توسّط آنها كه بايد درك شود كه: او دارد و ما نداريم.

 هنوز معلوم نيست؟ چرا هيچ تعريفي نمي‌تواند حتي يك آن، نهايي باشد؟ يك دليل ساده‌اش اين كه يا بديهي‌ست كه حشو است و يا بديهي نيست كه اجماع بر سرش نيست ( به ياد داريد كه اينجا تعريف را متأسّفانه از جنس « قرار مي‌گذاريم » نمي‌شناسند و در حال تبيين، كشف هم مي‌كنند! ) پس مو هي مي‌رود لاي درزش. خوب اگر فرد ترجيحي داشته باشد كه ذائقه، آرمان يا هر چيزي همراهي‌اش كند، چگونه مي‌تواند ديگري را همراه اين ترجيح كند ( پرسيدنم از چگونگي وجه ايجابي دارد )؟ كاري بيش از در ميان گذاشتن مي‌شود كرد؟

 اين كه ناگهان خود را نائل به كشف آن يگانه‌اي ببيني و ديگراني هم بفهمند كه كشفش كرده‌اي و اين ارزشت شود چون خود كشفش نكرده‌اند امّا دانسته‌اند كه تو كشفش كرده‌اي ... مي‌شود توفيق. امّا چطور؟

 من كه مي‌نويسم مي‌دانم هر لحظه مي‌توانيم از پسندهاي‌مان، آرمان‌ها، نفرت‌ها و ... بگوييم و سرش جدل كنيم، با هم تماشا كنيم يك، دو يا چند چيز را و ... و اين كه لزومي ندارد حيطه‌هاي تيوري و اثر هم‌پوشاني كنند.

 امّا به والله اگر اين معيارگرايي يا جمله‌هاي احمقانه‌اي مثل « هر چيزي بالاخره يه اصولي داره » را كمي با تأمّل تماشا كنيم و بياييم سراغ گفتگو در هر غلظت ممكن در حيطه‌ي هنر، هنر به كنار، حال و روز همه چيزمان بهتر مي‌شود.

 اگر همه‌ي ما قدرت را دوست داريم ( كه داشته باشيم ) بگذاريم بيايد با ما. ثبت كه شود سوارمان شده. 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم بهمن 1388ساعت 17:22  توسط نيما صفار  | 

از رنجي كه مي‌بريم*

 

براي اين كه فلسفي‌ش كنم اين نوشته را نظري از دكارت مي‌آورم؛ اين باور كه تا ما گوشت مي‌خوريم، صلح بين انسان‌ها محال است، تا در صفحه‌ي امين مرئي بخورد. امّا طرح اين سوأل: اگر ما رنج حيوان را چون در مرتبه‌ي فروتر از بشر فرضش كرده‌ايم بي‌اهميّت بدانيم، قدمي بيش داريم تا رواداري رنج بر شهروند درجه 2؟
آيا پس از بي‌اهميّت دانستن رنجي كه بر جانوران به خاطر هوش كم‌ترشان روا مي‌داريم، نوبت كم‌هوش‌ها و ناتوان‌ها نخواهد رسيد؟ ... و هم‌چنين توان‎منداني كه بر روال نيستند؟
يادمان داده‌اند از رنج‌هاي عظيم متأثر شويم. منظور از رنج‌هاي عظيم، رنج‌هاي آدم‌هاي بزرگ است؛ آدم‌هاي نزديك به رأس هرم و قدسي؛ نه رنج ما آدم‌هاي عادي. يادمان داده‌اند اگر به آن بزرگان دشنامي داده شود، آسمان به زمين آمده. امّا هر بلايي سر ما آدم‌هاي عادي بيايد، بي‌اهميّت است.
توجّه كنيد: به دو اخلاق كاملاً متعارض اشاره شد. يكي مايه از رنج مي‌گيرد و درك حضوري حواس و رابطه و ديگري قامتي خردكننده دارد؛ چيزي سواي پوست و گوشت و استخوان ما كه سرنوشت ما را دستخوش مفاهيم كلان مي‌سازد. يكي بازمان مي‌كند به جهان و ديگري مي‌بنددمان به همان. در يكي مي‌توان در كاستن از رنج ديگري شريك شد و در ديگري عمرالبشير شد.
اگر انسان معاصر، بيشتر و بيشتر به رنج و ديگري پي مي‌برد و خالي از آن مفاهيم كلان مي‌شود، ناچار نمي‌تواند خطّ توقف را در حيطه‌ي بشري تعريف كند. اگر ترس سود و زيان نباشد، تفاوت اين رنج‌ها در چيست؟ افسانه برزويي مي‌گويد: «اگه آدم نتونه واسه حيوون بي‌آزار دل بسوزونه، چطور مي‌خواد آدم آزاردار رو تحمّل كنه؟» كوندرا نيز معتقد است آدم‌ها را از نوع برخورد با حيوانات مي‌شود شناخت؛ چون حتي ضعيف‌ترين ما هم احتمال جبران و تلافي داريم. تنها رفتار ما با حيوانات فارغ از مصلحت‌انديشي‌ست. مي‌خواهم باز هم بنويسم از بي‌رحمي ?سبت به حيوانات تا فجيع‌ترين جنايات عليه بشريّت قدمي بيش نيست. آن گام را هم مفاهيم كلان پر مي‌كند. همين!

-----------------------

* كتابي از «جلال آل‌احمد» بي‌ربط با اين نوشته

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 8:13  توسط نيما صفار  | 

 

سندروم «همه‌چیزدانی ایرانی»، که اگر «آرامش دوستدار» شناسایی‌اش نکرده باشد، لااقل بسیار موکدش می‌کند، یکی از آسیب‌های جدی روشنفکری اینجایی معرفی شده است. دو چیز که عجالتا می‌توان گفت، یکی این است که این آفت، مختص به روشنفکری نیست و مرد‌ـ پدر ایران‌ـ اسلامی ذاتا اینکاره است. دیگر این که خود دوستدار، که بسیار مکث و کندوکار در این می‌کند، به دامان آکادمی‌گرایی و بحث‌های تخصصی نغلتیده.


همین این 2 برای جدی گرفتن این نگاه کافی‌ست والا اگر قرار بود بشود کل ماجرا را در کوبیدن روشنفکری و تقدیس آکادمی خلاصه کرد که پاسخ بلافاصله‌ای می‌گرفت. فکر به این عادت مورد اشاره شکل‌های دیگری از سکوت و گفتن یادم داد. اما می‌خواهم بنویسم این «همه چیز دانی» الزاما یک سره منفی و نامطلوب نیست. نوشتم.


ببینید: تقلیل می‌دهیم شرایط را به دهان، گوش و موضوع گفتن.


 دهان و گوش، در هر صورتی، بسیار کم فاصله افتاده‌اند. یعنی اینجا جریان یک طرفه‌ی اطلاع‌رسانی برقرار نیست. اصل، مکالمه است و نمو فرهنگی. بدیهی‌ست که این مکالمه به داده‌های جدید نیاز دارد. ولی هدف صرفا ردوبدل کردن اطلاعات نیست. پس ما توسری خورده‌های جنوبی، در فقدان همه چیز، محمل تاریخ خود و خود‌ـ نهاد شده‌ایم و جز از میان همه چیز، به چیزی نمی‌رسیم.


 فرض کنیم گزارشی از سوژه داده‌ایم. اما موضوع گفتار و مثلا ابژه چه؟ آن نیز ناچار همین شرایط زیستی‌مان است؛ مبهم، هزارسر، خطرناک، بی‌نهاد و استقرار و پیش‌بینی نشدنی.


 تقلیل دادیم که ببینیم. ولی سوای این تقلیل هم، عملا در فقدان نهادهایی که طبقه‌بندی‌ها را مستقر کنند، در رقت ِدانش‌ـ قدرت، در نهایت بسیاری از بحث‌های مشهور به علمی به کار حظ کلامی می‌آیند.


 یعنی این همه چیزدانی گاهی گریزناپذیر است و از دائم در معرض بودن می‌آید. در ضمن بسیاری از گیروگره‌های تاریخی ما چندان مبهم نیستند و لزوم یادآوری‌شان با الحان مختلف کم از آوردن ترم جدید به میان نیست.


 چون سر دراز دارد این رشته، همین اشاره کافی نیست که بضاعت اندک آکادمیک ما در علوم انسانی، در نهایت تحت گفتمان روشنفکری خوانده می‌شود؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 4:46  توسط نيما صفار  | 

از «من نمي‌خواهم»

 

 مفهوم افواهي لغت اخلاق ظاهرا متفكرين را زياد برنمي‌انگيزاند؛ همان كه به خلق و خو عادات و رفتارها هم تقريبش مي‌كنيم، چيزي كه بيرون حيطه‌ي انساني هم مي‌شود پي‌اش را گرفت و دچار جفنگيات استعلايي نشد؛ به همان راحتي كه در مورد اخلاق سگ يا گربه‌مان حرف مي‌زنيم، همان حيطه‌اي كه در دريافت تفاوت‌هاي يك نوع گسترده مي‌شود.
اما آن مفهوم كلان اخلاق را با حكم‌هاي عامش، چنان دچار نابسندگي و لكنت مي‌توان ديد كه همراهي دلسوزانه‌اي را بشايد «ده فرمان» سواي جزا و پاداشش چقدر لاغر مي‌شود؟ چرا حكم‌ها بيشتر نهي مي‌كنند و وقت ايجاب مبهم مي‌شوند؟ بهتر نيست پس پاداش را حذف كنيم؟ بهتر نيست «بكن»هاي اخلاق را نيز بيشتر «نكن» ببينيم؟ مثلا به «والدينت احترام بگذار» را «بي‌احترامي به والدينت نكن»؟ اين‌طور، «بكن»ها همان «نكن»هاي تشديد شده مي‌شوند. يعني «به والدينت...» يا «به شاه ...» «... احترام بگذار» را مي‌شود «خيلي خيلي خيلي بي‌احترامي به والدينت يا شاه نكن» شنيد. اين نوع حرمت زياد شبيه حرمتي كه به موسيقي مورد علاقه‌مان مي‌نهيم، نيست. اين است كه اساس اخلاق را براي من جزا مي‌سازد. بي‌ترس از عقوبت پودر مي‌شود اين بنا. پس آيا اين همه چيز است؟
اخلاق تمايل زيادي دارد مفهومي هم بسته به نظر آيد. ناچار است انكار كند آن نيرويي را كه وامي‌داردمان به قيام در برابر اخلاق سنتي. يعني در جهان اخلاق به سامان، آن ديگر، حتي ضداخلاق يا نا اخلاق نيست. خيلي راحت، نيست.
اگر ما در روزمره اخلاق را نيرويي ببينيم كه وامي‌داردمان علي‌رغم منافع و حتي در مواجهه با آن عمل كنيم، نيرويي كه وادار به ايثارمان مي‌كند، آيا از اين منظر اساسا منفعت محوري اخلاق سنتي را غيراخلاقي نمي‌يابيم؟
اين سئوالي‌ست كه رويش توقف مي‌كنم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 12:22  توسط نيما صفار  | 

به اختصار درباره ی "می شد تو باشی " 1

 

"می شد تو باشی" عبارتی موجه(modal) است که 5 بار با فاصله در متن تکرار می شود . پروبلماتیک متن رخدادپذیری(امکان،صدفه،احتمال)ست.

 

نوشتار آلفا گویی با آواها فرآورده می شود  قوام می یابد برای نمونه گوش کنید هم آوایی منظم سین ها  شین ها  میم ها را در همه ی متن؛از سویی آیا هیچ مرز مشترکی را می توان به تصور آورد که بخش های نوشتار آلفا را به هم بپیوندد؟ این مرز مشترک یا کانون کجاست ؟یعنی اگر نوشتار را از رویه ای ببریم و به دو نوشتار مجزا بخش کنیم آیا این دو رویه  نوشتار در گوهر خویش مجزا می مانند یا به صورت جزیی از یک چندی پیوسته نماییده می شوند ؟ آرایش(نظم) بخش های زمان در نوشتار آلفا به چه ترتیب است؟

 

هویداست که  نوشتار آلفا به شیوه ای آروین گروانه در اشاره به این و آن پیش نمی رود یعنی فرد بودن و عددانه یک بودن موقعیت ها و موضوع ها در کانون توجه نیستند به این دلیل که معناها(موضوع ها،چیزها) در طبیعت خود به صورت کلی چندی نمایی شده اند. برای نمونه بنگرید به جمله هایی نظیر " و زادگاهی را به یاد آورد   در   حاشیه ها..." یا " صدایی حاشیه ها را طی می کرد..." و نیز همنهاده های شهرهای بسیار،صداهای شبانه،یاد مهمانخانه هایی در آواز و ... ؛دقیقانه تر کاربرد حدهای کلی بر حدهای فردی می چربد،تو گویی هر معنایی با نشانگر پنهان "همه/هر" چندی نمایی شده است.

 

به این ترتیب است که شیوه ی نامگذاری موقعیتها دربیشتر نوشتار آلفا بر بازنمایی حال و هوا(کیفیت،MOOD)یی خیال گون متمرکز است به این دلیل که به امکان،توانش[قوه ی] هستن/ نهستن در نوشتار آلفا به یکسان اهمیت داده می شود.اینکه آیا جمله ها با امر واقع همخوانی دارند یا نه بختانه ممکن است. می شد تو باشی.باشندگی در گوهر خود ضرورتی ندارد. قوه به فعل درنمی آید.

 

هویداست کلام شیث موجز و عمیق است  یعنی پیشرفت متن بر پایه ی افزودن بر ژرفایش(درون گستری)،کاهش از پهنایش(برون گستری) است. به بیانی تمثیلی نوشتار آلفا گویی ما را به اعماق می برد یعنی در خیال غوطه ور می کند. این با موسیقی کلام شیث نیز هماهنگ است؛ملایم و آوازی که ما را نمی جنباند چنانکه ساز را فروهشته به رقص درآییم بلکه نرم نرمک همنوای آواهای خوش کلام می کند.

 

فعل و انفعال (ترادیسی،متابولیسم) در نوشتار آلفا،در هر بند بر بنیاد تکرار- یادآوردن/از یاد بردن- است چه آنجاها که برخی عبارتها عینن در میان بندها تکرار می شوند چه آنجاها که محکی خواهش هاش را مدام در بیشتر متن می هاید/می ناید.برای نمونه :

-          دلم می خواست در این شهر نباشم

-          دلگیر است  می خواهد در این شهر نباشد

-          که چقدر می توان در هوس همین شکل بود و تکرار این شکل را در تمامی نقشه ها پی گرفت

-          در خوابهاش راهی جستجو می کند که آن زن او را از یاد ببرد

-          هراس که که او نمی آید

-          نمی خواهد

-          کی2 تمام می شود

 

هویداست به یاد آوردن/از یاد بردن بیان انفعال نفس محکی داستان است و نیزدر نوشتار آلفا مفصلی ست که زمان کنونی را به زمان بیرون از زمان کنونی پیوند می دهد.

 

 

آنچه نگاره ای را غلوآمیز می کند ایجاد آخشیج(تضاد) است،آخشیج می تواند بین صورت واقعی و صورت پندارین نگاره باشد؛صورت واقعی چونان فرض آشنایی ست که صورت پندارین از آن آشنایی زدایی می کند. در نوشتار نیزچنانچه تغییر پهناور و بزرگی در بازه ی زمانی کوتاهی رخ دهد نویسا به اصطلاح آخشیج گو می شود برای نمونه بنگرید به گروتسک سطر آغازین داستان مسخ نوشته ی کافکا "یک روز صبح،همینکه گره گوار سامسا از خواب آشفته ای پرید،در رختخواب خود به حشره ی تمام عیار عجیبی مبدل شده بود."

 

نوشتار می تواند آخشیج ها را به تعادل برساند یا آنها را شدت بخشد. نوشتار آلفا آخشیجی(تضاد) را به عنوان یک خصیصه راهبری نمی کند.گرچه می توانیم بگوییم به یک معنا وضعیت های مکمل آخشیج یکدیگرند برای نمونه این دو بند را بنگرید :

- در بسته می شود   کفش های جیر  و   اشیاء به جامانده و  هراس

- در باز شد   آرام آمد تو  با اندکی از نور   که افتاد و گوشه ای از خاک را روشن کرد و رفت

 

به این معنا در نوشتار آلفا وضعیتهای مکمل از ابتدا در کنار همدیگر محاکات را پیش می برند. از سویی در این نوشتار ما با گونه ای دگر شوی(استحاله) روبروییم ، دگرشوی در گوهر خویش از سکون /بی تغییری به جنبش نزدیکتر و از دگردیسی(مسخ) به سکون نزدیکتر است. کلام شیث آن دیگ جوشانی نیست که هر لحظه امکان سرریز آن باشد. دریافت ها و انفعالات نفس به آرامی و به تکرار هست می شوند. به بیان دیگر در نوشتار آلفا جنبش امر واقع کند/درازآهنگ است.برای نمونه بنگرید به بخشهای میانین محاکات:

- در باز شد   آرام آمد تو   با اندکی   از نور  که افتاد و گوشه ای از خاک را روشن کرد و رفت

- صدایی حاشیه ها را طی می کرد و در باد می رفت که علف های خیس نورسته جابجا شوند

- این لب که می تواند این همه ماه باشد

         گفت که دوستش دارد...

 

چونان استثنا تنها لمحه ی پایانی ست که کنش گری به محاق رفته ی نفس را احیا می کند " ... و در خنکا به یادش سطری می آید از آواز و می گرید."

 

تمثیلانه می گوییم کلام شیث برزخی ست که فرازا و فرودین(خیال و واقعیت) در آن به تعادل می رسند. آروین گروانه می توانستیم گفت دورترین جای ها/گاه ها در این جهان در این بند نماییده می شوند :" و زادگاهی را به یاد آورد در حاشیه ها    با خطوط پراکنده کاه گلی از دور و   باد    و زنی که صدا می زند در دوردست و"

مرکز این برزخ گویی کنش های کوچک و آنی  محاکات است جای/ گاهی که محکی" می رود انگشت می کشد روی علف ها   در تری انگشتهاش و در خنکا به یادش سطری می آید از آواز و می گرید"

به سوی این مرکز فرودین- پایین است، آن جا امر واقع خودنمایی می کند،اشیا با نام هایشان همخوانی دارند و ما می توانیم به زمانی متناهی در عبارت بیندیشیم برای نمونه" مهم بوده که امروز بیاید  از قبل تصمیم داشته تردید داشته  آمده  عجله دارد  اشتها ندارد  نه نمی نوشد چیزی سرش داغ است  نمی خواهد"  و برعکس، به سوی حاشیه ها- بالا جای/گاهی ست که وضعیتها مدام به هم ترادیسیده می شوند به همین ترتیب کرانه های زمانی هر بند هم به کرانه ی زمانی بند دیگر ترامی دیسد. برای نمونه گوش کنید به این بند :"باد که گل های روی میز را به هم ریخت   دستش وقتی آمد که گل ها را جابجا کند خورد به فنجان   خم شدید    و در حاشیه تن اکنون نمایان او   که رویا بود   خطوط پراکنده جهان به یاد آمد   که چقدر  می توان  در  هوس  همین شکل بود و  تکرار  این شکل را در تمامی نقشه ها پی گرفت"

 

هویداست که نوشتار آلفا پادگو(متناقض گو-absurd)هم نیست،به بیان ساده آنچه نوشتاری را متناقض گو می کند کنارهم نشینی جمله های هم هنگام موجود و ناسازگار(inconsistent) است برای نمونه بنگرید به این گفتگوی مهمل در انتظار گودو از ساموئل بکت :

ولادیمیر:بیا خودکشی کنیم  

استراگون:با چی؟

-          با بند شلوارت

-          ولی شلوار من که بند ندارد

 

متن گودو در برابر اینکه آیا اشاره ی ولادیمیر به بند شلوار استراگون راست است یا باور استراگون به اینکه شلوارش بند ندارد ساکت است؛بکت خود این ناسازگاری را در همه ی متن راهبری می کند. به این معنا نوشتار آلفا در هیچ کجا بر پایه ی نقیضه سازی پیش نمی رود.

 

پایان

 ۱ نوشته ای از محمد باقر عباسی به نشانی segalesh3.blogfa.com(به اختصار در سراسر این نوشته آلفا)

 ۲ چه کسی تمام می شود معنا کردن این جمله با این ریخت برای من بسی فرح انگیزتر است!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 23:11  توسط بهنام كياني  | 

بنیادگرای جوان ایرانی را چگونه بشناسیم؟

نوشته ای از محمد غفوری

"بنیادگرایی  وجدان معذب سخت کیشی بنا به مصلحت نرمخو شده است" این تعبیر شلایشرت با همه رسایی و ایجازش باز هم نمی تواند مبین و معرف تمام اشکال و صور گوناگون بنیادگرایی باشد. به ویژه هنگامی که ما با گونه ای ویژه یعنی بنیادگرایی نوپای ایرانی سروکار داریم. بنیادگرای جوان ایرانی را نمی توان در یکی دو جمله تعریف و توصیف کرد و یا چند نشانه مشخص را در او نشان کرد تا به محض رویارویی بتوان با انگشت نشانش داد.

 

بنیادگرای جوان ایرانی خاستگاه اجتماعی گوناگونی دارد و از نظر فردی نیز طیف وسیعی از مرام و مسلک و خلق وخوهای شخصی و فردی را در بر می گیرد. با این همه یک چیز مسلم است و آن اینکه برخلاف عادت معمول در سیر تاریخی بنیادگرایی، بنیادگرای جوان ایرانی کار خویش را به گونه ای وارونه می آغازد.بدین معنا که اگر غایت این پارسامنشی ،زهد و تعصب مذهبی است که افراد را بسوی اتخاذ یک رویکرد بنیادگرایانه سوق می دهد،در مورد بنیادگرای جوان ایرانی اغلب _ و البته_نه همیشه مجموعه ای از دلبستگی ها و علایق واپسگرایانه سیاسی است که در او گرایش به یک زندگی پارسامنشانه و زاهدانه را،هرچند توام با دورویی و تزویر تقویت می کند. گزاره های زیر می توانند همگی در یکنفر یک جا به چشم آیند و یا شاید بتوان بنیادگرایی را یافت که هیچ یک از خصوصیات را نداشته باشد،اما به هر روی ناظر بر برخی از خصایص قهرمان ما می تواند باشد.

                                                                    

1_بنیادگرای جوان ایرانی غالبن بسیجی است.

 

2_بنیادگرای جوان ایرانی یا ساده دل و خوش برخورد است یا پرخاشگر. در هرصورت او متعصب است.

 

3_بنیادگرای جوان ایرانی معمولن در رشته های فنی و غیر از علوم انسانی تحصیل می کند.البته همواره استثنائاتی قابل اعتنا بسیارند.

 

4_بنیادگرای جوان ایرانی خود را مدرن می پندارد و به ظاهر مخالف تحجر و خرافه پرستی است. اما به هرحال سفت و سخت هوای عالم غیب را دارد. او نمی تواند بدرستی روشن نماید که مرز میان اعتقادات دینی او و خرافه کجاست ولی همواره مصر است که خود را طرفدار یک تلقی عقلانی از دین نشان دهد.

 

5_بنیادگرای جوان ایرانی کتاب غیردرسی نیز می خواند. حتی روزنامه های گروه هایی را که اگر نه از نظر عقیدتی دست کم از نظر سیاسی معاندشان می پندارد. او گاه به گاه به سایت های اینترنتی همین گرو هها نیز سرک می کشد و بدش هم نمی آید در سایت های فیلتر شده سر و گوشی آب دهد.

 

6_بنیادگرای جوان ایرانی کتابی درباره سیاست،کتابی در باره فلسفه،کتابی درباره انقلاب ایران ، حتی کتابی درباره جنبش مشروطیت و احیانن کتابهایی در باره چیزهای دیگر و خلاصه کتاب هایی درباره همه چیز می خواند،اما نه بطور کامل! همین که حجت ها و برهان هایی در اثبات حقانیت خویش از آنها برگیرد،بس است.

 

7_بنیادگرای جوان ایرانی کتابخانه معمولن کوچکی دارد که گاه کتابهایی که به زعم ما نیز ارزشمند اند در آن یافت می شود.

 

8_بنیاد گرای جوان ایرانی در هر کتاب یا نوشته ای که بنام اسلام است به دنبال رد پایی از حقانیت خود می گردد، اما اغلب ناکام از جستجوی خویش باز می گردد.

 

9_برای او هایدگر نامی آشناست. همچنین اشپنگلر ، یونگر و اگر کمی با سواد تر باشد توین بی.

پیشوایانش برای او گاه از نقد نیچه ای بر تمدن غربی نیز گفته اند.مارکس و فروید و هیوم و .... بشریت را منحرف کرده اند. زعیمان فکری او بطلان همه باورهای فلاسفه ی غربی را از پیش آشکار ساخته اند.

 

10_برای بنیادگرای جوان ایرانی،متفکری بزرگتر از مطهری هیچ گاه ظهور نکرده است و نام هایی چون رضا داوری، مددپور،زرشناس،پورازغدی و امثالهم بسیار بزرگ و احترام برانگیزند.اما درباب فردید نمی تواند اظهار نظر قطعی صادر کند. او درباره شریعتی،سروش و مجتهد شبستری نیز حرفهایی برای گفتن دارد.

 

11_بنیادگرای جوان ایرانی کمتر اهل استدلال است. بیشتر نیش و کنایه می زند و رقیب را به باد طعنه می گیرد. وی آموخته است که همواره اشخاص و مراجع حجیت و در یک کلام نقل قولها را جانشین استدلال کند. از این رو تحلیلهایش تنها سبکسرانه و درخور پوزخندند.

 

12_ بنیادگرای جوان ایرانی بسیار چیزها را مهم می داند.اما مهم ترین  چیز برای او افاضات صاحبان قدرت است.او همواره گوش فرا داشته تا آنچه را که از بلندگوهای قدرت شنیده می شود به خوبی به خاطر بسپارد و آنچه را که بر زبان متفکران درباری جاری است همواره آویزه گوش خود گرداند. تلویزیون برنامه های بسیار سودمندی برای او پخش می کند.

 

13_بنیادگرای جوان ایرانی تعلق عجیبی به این زمانه دارد.از این رو دلبستگی اش به ریاست جمهور ایران یکی از اساسی ترین مشخصه های اوست. سیاست خارجی احمدی نژاد را بیش از اندازه درست می پندارد بی آنکه دانشی در باب سیاست داشته باشد.با سیاست های اقتصادی اش نیز کاملن موافق است چون او نیز مانند احمدی نژاد از اقتصاد چیزی نمی داند.

 

14_بنیادگرای جوان ایرانی هنگامی که باکتاب یا نوشته ای زیر عناوینی چون نقد لیبرالیسم، نقد تمدن غرب و ...مواجه می شود،شور و  وجدی کودکانه سراپایش را فرا می گیرد. سقوط غرب اجتناب نا پذیر است.

 

15_بنیاد گرای جوان ایرانی بدبختانه هنوز شوق شهادت دارد.

 

16_بنیاد گرای جوان ایرانی معتقد است که می توان و باید شیوه های ماکیاولیستی غرب را علیه خود آنها بکار برد. (الحرب خدعه.)

 

17_یکی از سوداهای بنیادگرای جوان ایرانی تبدیل شدن به ایدوئولوگی پرشور برای جمهوری اسلامی است. اگر نه مطامع مادی دست کم تعصب عقیدتی و توصیه قدرت مهم ترین سرچشمه های این آرزوی خام هستند. (آرزو بر جوانان عیب نیست.)

 

18_بنیاد گرای جوان ایرانی آرزوهای قشنگی برای مخالفانش دارد."آرمانهایتان را با خود به گور خواهید برد"،"جز تباهی چیزی در انتظارتان نخواهد بود"،"جای شما در زباله دان تاریخ است."

 

19_بنیادگرای جوان ایرانی خواه ناخواه نقد را حق انحصاری خود می داند.هرچند معتقد است که نقد خوب است به شرطی که سازنده باشد . (نقدهای مخالفان همه مخرب اند.)

 

20_بنیاد گرای جوان ایرانی نمی داند  و البته گاه بسیار مزورانه آگاه است که باورها و عقایدش تنها بکار تامین منافع اربابان حقیرش و تثبیت سلطه آنان می آید.

 

21_هسته ی  اصلی و جوهره ی عقاید بنیادگرای جوان ایرانی را چیزی جز ابتذال و عامیانگی سیاست زده و قدرت مدار تشکیل نمی دهد.او با تقلیدی نازل و سطحی از حرفهای مخالفان و روشنفکران به اصطلاح غرب زده آب و رنگی به شعارهای مبتذل و بی مایه اش می دهد.«مگر نه اینست که او نیز واژه هایی چون گفتمان، هژمونی، گفت و شنود و .....به وفور بهره می گیرد!»

 

22_بنیاد گرای جوان ایرانی از فلسفه اسلامی آگاهی چندانی ندارد اما به هر حال آنرا از فلسفه غربی برتر می شمارد.

 

23_گاه مرز میان بنیادگرایی و تجدد طلبی بی سرو ته بسیاری از جوانان بی سواد سبکسر مخدوش می گردد.از اینرو این جملات درباره ی بسیاری از جوانان ظاهرن نو خواه نیز صدق می کند.

 

24_بنیاد گرای جوان ایرانی نمی داند که این جملات توصیفی از خصوصیات او هستند. یا ساده دلانه بدنبال مصداق آنها می گردد یا پرخاشگرانه پوزخندی می زند.

 

25_بنیادگرای جوان ایرانی دروازه ای بزرگ را پیش خود گشوده می بیند،غافل از آنکه به دالانی تنگ و بسته منتهی می گردد.او افقی باز و آینده ای روشن برای خود متصور است اما نمی داند که آینده ی وی تنها محدود به طول عمر چند شخصیت است...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 16:32  توسط بهنام كياني  | 

سلطنت بربادرفته

اکنون ذهن شکست خورده است. از پنجره سرایش به ملک بی سامان خویش می نگرد و هیچ آبادانی در صحنه قلمرو خود نمی بیند.سفیدی کاغذ چون شوره زاری در برابرش خودنمایی می کند و مابقی ملک نیز آثار خونین یک نبرد سنگین را آشکار می کند.

 باید بدنبال مقصر گشت . چه کسی مسئول این بی سامانی است؟

شهربانوی احساس ... آن زیبای لوند سبکسر. هم او که هربار که اراده نموده ، خودسرانه بدون اجازه او کلمات، آن  کنسولهای دربار را به ملک  کاغذی فرستاده و عرصه را برای ترکتازی و کامجویی آنان باز گذارده و یا کنسولها را باید مقصر دانست که بی رخصت او از دژ مستحکم شهریاری خارج شده اند. ویا مشاور او. راستی کدامین مشاور؟! آیا او را به هیچ روی و رای نیازی به مشاور بوده؟ آیا او همان شهریاری نبود که به ماکیاولی آداب    شهریاری و سیاست آموخته بود؟ پس چگونه است که این بار در کار تدبیر ملک چنین پای در گل مانده است؟

آری! این با مساله  شکل دیگری پیدا کرده است...

این بار او درگیر یک جنگ است. جنگی بی امان در سراسر ملکش عرصه را بر او تنگ کرده است. هیچ بعید نیست که بعضی از کنسولهای وفادار آو اکنون به او خیانت کرده و دژخیم عشق را به شهریاری خویش بر گزیده باشند و مابقی نیز  در ملک کاغذی سلاخی شده  باشند.

او اکنون به عشق می اندیشد.همان دشمن قسم خورده دیرینش. همو که ادعای فضیلت دیرینش روزی توسط سقراط به چالش گرفته شد.

آه....چگونه بایداین دشمن را شکست دهد و به بند خویش در آورد؟. به او گفته بودند هرگاه زمان کارزار فرارسیده، عشق چون جادوگری سیاه با خواندن افسونی روز روشن را بر لشکریانش تیره و تار ساخته  و لشکریان نابینای او خود را به اشتباه جای دشمنان خویش گرفته اند و  شمشیر های آخته خویش را بر بدنهای یکدیگر فرو کرده اند .

اما واقعن سپاهیان او کیستند؟

اینجاست که ذهن دوباره شک می کند و تار وپود سخت شده اندیشه هایش از هم می گسلد.ذهن در خود می پیچد. او چیزی به یاد ندارد.نه از سپاهیان و نه از کنسولهای نافرمان و نه ملک فرمانروایی خود و نه ملک فرمانروایی دشمن خود .

برای به یاد آورده زمان دشمنی اش با عشق باید از تاریخ سلطه خویش آگاه شود ام آیا این پاسخ ،نور امیدی برای او خواهد بود؟

هرگاه چنین کند مانند گذشته باید به پاره پاره شدن ملک خویش رضایت دهد و این با نیز راهی برای او نیست. شاید بتواند ملک جدیدی را انتخاب کند تا از شر این دشمن بد سگالش در امان بماند.

و چون نوشتار به اینجا می رسد نویسنده نیز از فرستادن فرستادگان ذهن باز می ایستد و جستجوی نومیدانه حقیقت پر شور عشق را لحظه ای درنگ می کند.

 

 

پایان.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 8:48  توسط حسین عامری  | 

در دامن یونان(3)

 

                  چند ملاحظه در باب پرسش از ترم های یونانی

 

      می خواهیم به عنوان پرسش راهنما بپرسیم که arete ( فضیلت) یونانی با همه ی گستردگی 

  درجغرافیای فکری و ادبی یونانی چیست؟ بر آمده از کجاست؟ و خنده دار تر آنکه آیا ما در زبان فارسی

  توانایی فهم و ترجمهآن را داریم؟ می خواهیم نشان دهیم دنیای اسلامی و سامی ناتوان بود

(هست؟)  از ورود به زیستجهان هلنی و از پشت شیشه ی آن جز کاریکاتوری از یونان هومری ـ هزیودی

دیده نشد.

اما پرسش راهنما را می شکنیم به زیر پرسش هایی ریزتر که اولین آن چیزی نیست جز این که :

arete یا همان فضیلت ترجمه شده به فارسی ( که البته یکی از نتایج سخن ما اینست که ترجمه گمراه

کننده ایست) مفهومی است شهری یا روستایی؟ می دانید که پاسخ به این پرسش فقط نیاز به بررسی

تاریخ دارد در صورتی که منابع تاریخی مجاب کننده می بودند حال آنکه منابع علی رغم زیاد بودن

"کامل"نیستند و ما در بررسی آنها به چیزهای دیگری هم محتاجیم  به عنوان مکمل که در ادامه خواهیم

گفت از آنها مفصلتر (مثلن زبانشناسی).نکته ی دیگر در پرتو این پرسش آن است که نگاهمان به مفهوم

"شهر" امروزینه نباشد  منظور ما دولتشهر است در معنای هلنی که در ادامه خواهم گفت.آخرین ملاحظه

ی ما در پرداخت این پرسش دیدن پیش داشتها و پی آمد های سیاسی آن است باز هم در معنای

سیاست هلنی البته.

 

...ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 18:28  توسط یحیی شعبانی  | 

در دامن یونان(2)

متا فيزيك تمثيل:philodoxa     

...چنانكه گفتيم فيلون يهودي آغازنده ي رويكردي تمثيلي و قرينه ساز به بزرگان يوناني بود و البته نه آخرين.اكنون پرسش اينجاست كه با وجود مشاهده ي تمثيل و استدلال مبتني بر آن در زواياي انديشه ي يونان چرا ما فيلون يهودي و نگاه تمثيلي شرطي او را تخطي از يونان مي دانيم؟

به نظر مي رسد اينگونه استفاده از مقايسه ،تشبيه،تمثيل و قرينه سازي در تحليل نهايي بازيافتن مجهولي در مجهول ديگر

 است يا به تعبير دقيق تر بازيافتن مجهولي در مجهول معلوم پنداشته شده ي ديگر و اين چيزي جز عادت و اعتياد به عقايد پيشيافته و پيشساخته نيست فراموش نكنيم كه ارسطوي بزرگ در بررسي فيلسوفان پيشين فلسفه را  يگانه دانش آزاد

 دانسته است «... زيرا تنها اين دانش است كه به خاطر خودش وجود دارد » (نك: متافيزيك_كتاب اول آلفاي بزرگ صفحه ي 9)

     فرق است ميان دوست داشتن دانش فارق از حقايق پيش يافته (philosofia) يا دانش ورزي و دوست داشتن عقايد

(philodoxa) يا عقيده ورزي.اين را هم اضافه كنيم كه  به نظر ما فلسفه در كتاب هاي آلفاي بزرگ و كوچك متافيزيك ارسطو 

 به خود آگاه مي شود (نك:متا فيزيك_كتاب دوم آلفاي كوچك فصل 3 صفحه ي 53 :ملاحظاتي درباره ي روش)

اكنون پرسش بزرگتري خود نمايي مي كند :شرايط جامعه اي كه اجازه ي حضور «يگانه دانش آزاد » را در خود مي دهد چيست؟

يا به تعبيري در يونان چگونه بوده است؟ به نظر ما پاسخ به پرسش فوق پنجره ايست براي ديدن تعامل يا تجاهل انديشه ي ما با يونان ...(ادامه دارد)

                       با احترام و سپاس به دوست بالنده و گرامي جناب افشين توحيدي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:7  توسط یحیی شعبانی  | 

در دامن یونان....تمثیل و اینهمانی

در دامن یونان  و یونانی مآبی نبودن دشوار است و کلام و لغز را اگر که خدشه دار نکند بی بته و ستر ون نبودن آن را تضمین هم نمی کند.در دامن یونان ماندن هم ای بسا بی دشواری نیست. سخن گفتن به باره ی یونان چندان شاید سخت نباشد چندان که آسان هم نیست اگر که نخواهیم در دام ذات گرایی فروکاهنده بیافتیم که تاریخ را تاریخ یونان بدانیم و هستی را هستی فرا داده شده در دامن روشنای عصر زرین و سیمین یونان.هر چند پر بی راه نبوده که جای گاه اقوام و ملل و دیگر فرهنگها را در نسبت سببی و نسبی دانسته اند  که با یونانیت بر قرار می شده... دانسته یا ندانسته!...له یا علیه! و اگر که ندای بازگشت به خویشتنی حداقل در جغرافیای هستی شناسانه ی اروپا بوده خویشتن را در یونان جسته و تعریف می کرده و می کند و بی راهه نرفته ایم اگر که حکم بر گفته را در  دامن غیر اروپا نیز جاری کنیم. کافی است نگاهی بیاندازیم مثلن به فرهنگ برزخی خودمان ..انگشت به هر کجای این سرا فرو کنیم حداقل اختلاطی از بلغم و صفرا ی یونانی هست هر چند در اصالت و نا اصالت آن حرف هست و حدیث . پرسش جالبتر از آن بده بستان گفتار( discours ) رایج در کوی و برزن ما است با یونان تحت همین عنوان بازگشت به ....بماند که بوده اند کسانی که ارتباط سر راست تری برقرار کرده اند بین ادیان ابراهیمی(سامی)و عصر طلایی یونان - در این زمینه شاید فیلون یهودی و زایش  تفسیر  تمثیلی در تفلسف او برای اینهمان کردن عهد عتیق و سقراط و ارسطو داستان جالبی باشد.....

....ادامه دارد!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:30  توسط یحیی شعبانی  |