تبليغاتX
ecololia

ecololia

اکولولیا بلند فکر کردن است

بنیادگرای جوان ایرانی را چگونه بشناسیم؟

نوشته ای از محمد غفوری

"بنیادگرایی  وجدان معذب سخت کیشی بنا به مصلحت نرمخو شده است" این تعبیر شلایشرت با همه رسایی و ایجازش باز هم نمی تواند مبین و معرف تمام اشکال و صور گوناگون بنیادگرایی باشد. به ویژه هنگامی که ما با گونه ای ویژه یعنی بنیادگرایی نوپای ایرانی سروکار داریم. بنیادگرای جوان ایرانی را نمی توان در یکی دو جمله تعریف و توصیف کرد و یا چند نشانه مشخص را در او نشان کرد تا به محض رویارویی بتوان با انگشت نشانش داد.

 

بنیادگرای جوان ایرانی خاستگاه اجتماعی گوناگونی دارد و از نظر فردی نیز طیف وسیعی از مرام و مسلک و خلق وخوهای شخصی و فردی را در بر می گیرد. با این همه یک چیز مسلم است و آن اینکه برخلاف عادت معمول در سیر تاریخی بنیادگرایی، بنیادگرای جوان ایرانی کار خویش را به گونه ای وارونه می آغازد.بدین معنا که اگر غایت این پارسامنشی ،زهد و تعصب مذهبی است که افراد را بسوی اتخاذ یک رویکرد بنیادگرایانه سوق می دهد،در مورد بنیادگرای جوان ایرانی اغلب _ و البته_نه همیشه مجموعه ای از دلبستگی ها و علایق واپسگرایانه سیاسی است که در او گرایش به یک زندگی پارسامنشانه و زاهدانه را،هرچند توام با دورویی و تزویر تقویت می کند. گزاره های زیر می توانند همگی در یکنفر یک جا به چشم آیند و یا شاید بتوان بنیادگرایی را یافت که هیچ یک از خصوصیات را نداشته باشد،اما به هر روی ناظر بر برخی از خصایص قهرمان ما می تواند باشد.

                                                                    

1_بنیادگرای جوان ایرانی غالبن بسیجی است.

 

2_بنیادگرای جوان ایرانی یا ساده دل و خوش برخورد است یا پرخاشگر. در هرصورت او متعصب است.

 

3_بنیادگرای جوان ایرانی معمولن در رشته های فنی و غیر از علوم انسانی تحصیل می کند.البته همواره استثنائاتی قابل اعتنا بسیارند.

 

4_بنیادگرای جوان ایرانی خود را مدرن می پندارد و به ظاهر مخالف تحجر و خرافه پرستی است. اما به هرحال سفت و سخت هوای عالم غیب را دارد. او نمی تواند بدرستی روشن نماید که مرز میان اعتقادات دینی او و خرافه کجاست ولی همواره مصر است که خود را طرفدار یک تلقی عقلانی از دین نشان دهد.

 

5_بنیادگرای جوان ایرانی کتاب غیردرسی نیز می خواند. حتی روزنامه های گروه هایی را که اگر نه از نظر عقیدتی دست کم از نظر سیاسی معاندشان می پندارد. او گاه به گاه به سایت های اینترنتی همین گرو هها نیز سرک می کشد و بدش هم نمی آید در سایت های فیلتر شده سر و گوشی آب دهد.

 

6_بنیادگرای جوان ایرانی کتابی درباره سیاست،کتابی در باره فلسفه،کتابی درباره انقلاب ایران ، حتی کتابی درباره جنبش مشروطیت و احیانن کتابهایی در باره چیزهای دیگر و خلاصه کتاب هایی درباره همه چیز می خواند،اما نه بطور کامل! همین که حجت ها و برهان هایی در اثبات حقانیت خویش از آنها برگیرد،بس است.

 

7_بنیادگرای جوان ایرانی کتابخانه معمولن کوچکی دارد که گاه کتابهایی که به زعم ما نیز ارزشمند اند در آن یافت می شود.

 

8_بنیاد گرای جوان ایرانی در هر کتاب یا نوشته ای که بنام اسلام است به دنبال رد پایی از حقانیت خود می گردد، اما اغلب ناکام از جستجوی خویش باز می گردد.

 

9_برای او هایدگر نامی آشناست. همچنین اشپنگلر ، یونگر و اگر کمی با سواد تر باشد توین بی.

پیشوایانش برای او گاه از نقد نیچه ای بر تمدن غربی نیز گفته اند.مارکس و فروید و هیوم و .... بشریت را منحرف کرده اند. زعیمان فکری او بطلان همه باورهای فلاسفه ی غربی را از پیش آشکار ساخته اند.

 

10_برای بنیادگرای جوان ایرانی،متفکری بزرگتر از مطهری هیچ گاه ظهور نکرده است و نام هایی چون رضا داوری، مددپور،زرشناس،پورازغدی و امثالهم بسیار بزرگ و احترام برانگیزند.اما درباب فردید نمی تواند اظهار نظر قطعی صادر کند. او درباره شریعتی،سروش و مجتهد شبستری نیز حرفهایی برای گفتن دارد.

 

11_بنیادگرای جوان ایرانی کمتر اهل استدلال است. بیشتر نیش و کنایه می زند و رقیب را به باد طعنه می گیرد. وی آموخته است که همواره اشخاص و مراجع حجیت و در یک کلام نقل قولها را جانشین استدلال کند. از این رو تحلیلهایش تنها سبکسرانه و درخور پوزخندند.

 

12_ بنیادگرای جوان ایرانی بسیار چیزها را مهم می داند.اما مهم ترین  چیز برای او افاضات صاحبان قدرت است.او همواره گوش فرا داشته تا آنچه را که از بلندگوهای قدرت شنیده می شود به خوبی به خاطر بسپارد و آنچه را که بر زبان متفکران درباری جاری است همواره آویزه گوش خود گرداند. تلویزیون برنامه های بسیار سودمندی برای او پخش می کند.

 

13_بنیادگرای جوان ایرانی تعلق عجیبی به این زمانه دارد.از این رو دلبستگی اش به ریاست جمهور ایران یکی از اساسی ترین مشخصه های اوست. سیاست خارجی احمدی نژاد را بیش از اندازه درست می پندارد بی آنکه دانشی در باب سیاست داشته باشد.با سیاست های اقتصادی اش نیز کاملن موافق است چون او نیز مانند احمدی نژاد از اقتصاد چیزی نمی داند.

 

14_بنیادگرای جوان ایرانی هنگامی که باکتاب یا نوشته ای زیر عناوینی چون نقد لیبرالیسم، نقد تمدن غرب و ...مواجه می شود،شور و  وجدی کودکانه سراپایش را فرا می گیرد. سقوط غرب اجتناب نا پذیر است.

 

15_بنیاد گرای جوان ایرانی بدبختانه هنوز شوق شهادت دارد.

 

16_بنیاد گرای جوان ایرانی معتقد است که می توان و باید شیوه های ماکیاولیستی غرب را علیه خود آنها بکار برد. (الحرب خدعه.)

 

17_یکی از سوداهای بنیادگرای جوان ایرانی تبدیل شدن به ایدوئولوگی پرشور برای جمهوری اسلامی است. اگر نه مطامع مادی دست کم تعصب عقیدتی و توصیه قدرت مهم ترین سرچشمه های این آرزوی خام هستند. (آرزو بر جوانان عیب نیست.)

 

18_بنیاد گرای جوان ایرانی آرزوهای قشنگی برای مخالفانش دارد."آرمانهایتان را با خود به گور خواهید برد"،"جز تباهی چیزی در انتظارتان نخواهد بود"،"جای شما در زباله دان تاریخ است."

 

19_بنیادگرای جوان ایرانی خواه ناخواه نقد را حق انحصاری خود می داند.هرچند معتقد است که نقد خوب است به شرطی که سازنده باشد . (نقدهای مخالفان همه مخرب اند.)

 

20_بنیاد گرای جوان ایرانی نمی داند  و البته گاه بسیار مزورانه آگاه است که باورها و عقایدش تنها بکار تامین منافع اربابان حقیرش و تثبیت سلطه آنان می آید.

 

21_هسته ی  اصلی و جوهره ی عقاید بنیادگرای جوان ایرانی را چیزی جز ابتذال و عامیانگی سیاست زده و قدرت مدار تشکیل نمی دهد.او با تقلیدی نازل و سطحی از حرفهای مخالفان و روشنفکران به اصطلاح غرب زده آب و رنگی به شعارهای مبتذل و بی مایه اش می دهد.«مگر نه اینست که او نیز واژه هایی چون گفتمان، هژمونی، گفت و شنود و .....به وفور بهره می گیرد!»

 

22_بنیاد گرای جوان ایرانی از فلسفه اسلامی آگاهی چندانی ندارد اما به هر حال آنرا از فلسفه غربی برتر می شمارد.

 

23_گاه مرز میان بنیادگرایی و تجدد طلبی بی سرو ته بسیاری از جوانان بی سواد سبکسر مخدوش می گردد.از اینرو این جملات درباره ی بسیاری از جوانان ظاهرن نو خواه نیز صدق می کند.

 

24_بنیاد گرای جوان ایرانی نمی داند که این جملات توصیفی از خصوصیات او هستند. یا ساده دلانه بدنبال مصداق آنها می گردد یا پرخاشگرانه پوزخندی می زند.

 

25_بنیادگرای جوان ایرانی دروازه ای بزرگ را پیش خود گشوده می بیند،غافل از آنکه به دالانی تنگ و بسته منتهی می گردد.او افقی باز و آینده ای روشن برای خود متصور است اما نمی داند که آینده ی وی تنها محدود به طول عمر چند شخصیت است...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 16:32  توسط بهنام كياني  | 

سلطنت بربادرفته

اکنون ذهن شکست خورده است. از پنجره سرایش به ملک بی سامان خویش می نگرد و هیچ آبادانی در صحنه قلمرو خود نمی بیند.سفیدی کاغذ چون شوره زاری در برابرش خودنمایی می کند و مابقی ملک نیز آثار خونین یک نبرد سنگین را آشکار می کند.

 باید بدنبال مقصر گشت . چه کسی مسئول این بی سامانی است؟

شهربانوی احساس ... آن زیبای لوند سبکسر. هم او که هربار که اراده نموده ، خودسرانه بدون اجازه او کلمات، آن  کنسولهای دربار را به ملک  کاغذی فرستاده و عرصه را برای ترکتازی و کامجویی آنان باز گذارده و یا کنسولها را باید مقصر دانست که بی رخصت او از دژ مستحکم شهریاری خارج شده اند. ویا مشاور او. راستی کدامین مشاور؟! آیا او را به هیچ روی و رای نیازی به مشاور بوده؟ آیا او همان شهریاری نبود که به ماکیاولی آداب    شهریاری و سیاست آموخته بود؟ پس چگونه است که این بار در کار تدبیر ملک چنین پای در گل مانده است؟

آری! این با مساله  شکل دیگری پیدا کرده است...

این بار او درگیر یک جنگ است. جنگی بی امان در سراسر ملکش عرصه را بر او تنگ کرده است. هیچ بعید نیست که بعضی از کنسولهای وفادار آو اکنون به او خیانت کرده و دژخیم عشق را به شهریاری خویش بر گزیده باشند و مابقی نیز  در ملک کاغذی سلاخی شده  باشند.

او اکنون به عشق می اندیشد.همان دشمن قسم خورده دیرینش. همو که ادعای فضیلت دیرینش روزی توسط سقراط به چالش گرفته شد.

آه....چگونه بایداین دشمن را شکست دهد و به بند خویش در آورد؟. به او گفته بودند هرگاه زمان کارزار فرارسیده، عشق چون جادوگری سیاه با خواندن افسونی روز روشن را بر لشکریانش تیره و تار ساخته  و لشکریان نابینای او خود را به اشتباه جای دشمنان خویش گرفته اند و  شمشیر های آخته خویش را بر بدنهای یکدیگر فرو کرده اند .

اما واقعن سپاهیان او کیستند؟

اینجاست که ذهن دوباره شک می کند و تار وپود سخت شده اندیشه هایش از هم می گسلد.ذهن در خود می پیچد. او چیزی به یاد ندارد.نه از سپاهیان و نه از کنسولهای نافرمان و نه ملک فرمانروایی خود و نه ملک فرمانروایی دشمن خود .

برای به یاد آورده زمان دشمنی اش با عشق باید از تاریخ سلطه خویش آگاه شود ام آیا این پاسخ ،نور امیدی برای او خواهد بود؟

هرگاه چنین کند مانند گذشته باید به پاره پاره شدن ملک خویش رضایت دهد و این با نیز راهی برای او نیست. شاید بتواند ملک جدیدی را انتخاب کند تا از شر این دشمن بد سگالش در امان بماند.

و چون نوشتار به اینجا می رسد نویسنده نیز از فرستادن فرستادگان ذهن باز می ایستد و جستجوی نومیدانه حقیقت پر شور عشق را لحظه ای درنگ می کند.

 

 

پایان.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 8:48  توسط حسین عامری  | 

در دامن یونان(3)

 

                  چند ملاحظه در باب پرسش از ترم های یونانی

 

      می خواهیم به عنوان پرسش راهنما بپرسیم که arete ( فضیلت) یونانی با همه ی گستردگی 

  درجغرافیای فکری و ادبی یونانی چیست؟ بر آمده از کجاست؟ و خنده دار تر آنکه آیا ما در زبان فارسی

  توانایی فهم و ترجمهآن را داریم؟ می خواهیم نشان دهیم دنیای اسلامی و سامی ناتوان بود

(هست؟)  از ورود به زیستجهان هلنی و از پشت شیشه ی آن جز کاریکاتوری از یونان هومری ـ هزیودی

دیده نشد.

اما پرسش راهنما را می شکنیم به زیر پرسش هایی ریزتر که اولین آن چیزی نیست جز این که :

arete یا همان فضیلت ترجمه شده به فارسی ( که البته یکی از نتایج سخن ما اینست که ترجمه گمراه

کننده ایست) مفهومی است شهری یا روستایی؟ می دانید که پاسخ به این پرسش فقط نیاز به بررسی

تاریخ دارد در صورتی که منابع تاریخی مجاب کننده می بودند حال آنکه منابع علی رغم زیاد بودن

"کامل"نیستند و ما در بررسی آنها به چیزهای دیگری هم محتاجیم  به عنوان مکمل که در ادامه خواهیم

گفت از آنها مفصلتر (مثلن زبانشناسی).نکته ی دیگر در پرتو این پرسش آن است که نگاهمان به مفهوم

"شهر" امروزینه نباشد  منظور ما دولتشهر است در معنای هلنی که در ادامه خواهم گفت.آخرین ملاحظه

ی ما در پرداخت این پرسش دیدن پیش داشتها و پی آمد های سیاسی آن است باز هم در معنای

سیاست هلنی البته.

 

...ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 18:28  توسط یحیی شعبانی  | 

در دامن یونان(2)

متا فيزيك تمثيل:philodoxa     

...چنانكه گفتيم فيلون يهودي آغازنده ي رويكردي تمثيلي و قرينه ساز به بزرگان يوناني بود و البته نه آخرين.اكنون پرسش اينجاست كه با وجود مشاهده ي تمثيل و استدلال مبتني بر آن در زواياي انديشه ي يونان چرا ما فيلون يهودي و نگاه تمثيلي شرطي او را تخطي از يونان مي دانيم؟

به نظر مي رسد اينگونه استفاده از مقايسه ،تشبيه،تمثيل و قرينه سازي در تحليل نهايي بازيافتن مجهولي در مجهول ديگر

 است يا به تعبير دقيق تر بازيافتن مجهولي در مجهول معلوم پنداشته شده ي ديگر و اين چيزي جز عادت و اعتياد به عقايد پيشيافته و پيشساخته نيست فراموش نكنيم كه ارسطوي بزرگ در بررسي فيلسوفان پيشين فلسفه را  يگانه دانش آزاد

 دانسته است «... زيرا تنها اين دانش است كه به خاطر خودش وجود دارد » (نك: متافيزيك_كتاب اول آلفاي بزرگ صفحه ي 9)

     فرق است ميان دوست داشتن دانش فارق از حقايق پيش يافته (philosofia) يا دانش ورزي و دوست داشتن عقايد

(philodoxa) يا عقيده ورزي.اين را هم اضافه كنيم كه  به نظر ما فلسفه در كتاب هاي آلفاي بزرگ و كوچك متافيزيك ارسطو 

 به خود آگاه مي شود (نك:متا فيزيك_كتاب دوم آلفاي كوچك فصل 3 صفحه ي 53 :ملاحظاتي درباره ي روش)

اكنون پرسش بزرگتري خود نمايي مي كند :شرايط جامعه اي كه اجازه ي حضور «يگانه دانش آزاد » را در خود مي دهد چيست؟

يا به تعبيري در يونان چگونه بوده است؟ به نظر ما پاسخ به پرسش فوق پنجره ايست براي ديدن تعامل يا تجاهل انديشه ي ما با يونان ...(ادامه دارد)

                       با احترام و سپاس به دوست بالنده و گرامي جناب افشين توحيدي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:7  توسط یحیی شعبانی  | 

در دامن یونان....تمثیل و اینهمانی

در دامن یونان  و یونانی مآبی نبودن دشوار است و کلام و لغز را اگر که خدشه دار نکند بی بته و ستر ون نبودن آن را تضمین هم نمی کند.در دامن یونان ماندن هم ای بسا بی دشواری نیست. سخن گفتن به باره ی یونان چندان شاید سخت نباشد چندان که آسان هم نیست اگر که نخواهیم در دام ذات گرایی فروکاهنده بیافتیم که تاریخ را تاریخ یونان بدانیم و هستی را هستی فرا داده شده در دامن روشنای عصر زرین و سیمین یونان.هر چند پر بی راه نبوده که جای گاه اقوام و ملل و دیگر فرهنگها را در نسبت سببی و نسبی دانسته اند  که با یونانیت بر قرار می شده... دانسته یا ندانسته!...له یا علیه! و اگر که ندای بازگشت به خویشتنی حداقل در جغرافیای هستی شناسانه ی اروپا بوده خویشتن را در یونان جسته و تعریف می کرده و می کند و بی راهه نرفته ایم اگر که حکم بر گفته را در  دامن غیر اروپا نیز جاری کنیم. کافی است نگاهی بیاندازیم مثلن به فرهنگ برزخی خودمان ..انگشت به هر کجای این سرا فرو کنیم حداقل اختلاطی از بلغم و صفرا ی یونانی هست هر چند در اصالت و نا اصالت آن حرف هست و حدیث . پرسش جالبتر از آن بده بستان گفتار( discours ) رایج در کوی و برزن ما است با یونان تحت همین عنوان بازگشت به ....بماند که بوده اند کسانی که ارتباط سر راست تری برقرار کرده اند بین ادیان ابراهیمی(سامی)و عصر طلایی یونان - در این زمینه شاید فیلون یهودی و زایش  تفسیر  تمثیلی در تفلسف او برای اینهمان کردن عهد عتیق و سقراط و ارسطو داستان جالبی باشد.....

....ادامه دارد!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:30  توسط یحیی شعبانی  | 

در پاسخ به مرتضا پورحاجی....

گمان نميكنم در استناد به مقاله ي « روش فرمال» آقاي آيخن باوم بتوان بر جملات آقاي پورحاجي صحّه گذاشت.در ادامه تلاش ميكنم تا با آوردن مستنداتي از متن نوشته ي آيخن باوم كه به نوعي مي توان آن را مانيفست هم دانست نشان دهم كه تأكيد بر مكانيزم و روش«ها» آنچنان كه جناب پورحاجي مي فرمايند مد نظر قرار نگرفته است.قبل از دخول به بحث لازم مي بينم نكاتي را براي  ايضاح نوشته ام -ادبيت و ادبيات - عرضه كنم.

اول آنكه اصلاً و ابداً نگفتم فرماليسم و رمانتيسيسم في نفسه همگون يا مطابقانه همبود هستند.آن دو حتماً داراي داراي تفاوتهاي هنجارگذارانه اي هستند كه نيازي به تأكيد آن نمي بينم.اينجا،و فكر هم نميكنم در نوشته ي اصلي چنين ادعاي كرده باشم،آنچه شايد موجب سوء تفاهم شده عبارت «در دامن رمانتيسيسم افتادن» است كه البته منظور برخورد اين دو گونه با مقوله ي سوّمي به اسم public  است(بود!).جدا از مساله ي ژانر و بوطيقا اصلاً شايد براي كثيري مقوله ي public  داخل پيكره ي ادبيات نباشد كه اكنون به آن نمي پردازيم و مبسوط آن را مجالي ديگر بايد.

دوم: شتابزدگي براهني و دوستان (در برخي لحظات ادبيات و نقد ادبيات فارسي) براي گرته برداري ابزار و متد و برخي مفاهيم نيم بند براي استعمال درتيوري  پيامدهاي ناجالبي داشته،با شما اكيداً موافقم كه ماحصل چندان بخردانه اي نداشته براي ما.ظاهراً داستان به همين سادگي ها نيست كه آقايان روايت مي كنند.

پيش به سوي ادبيات في نفسه!

به جملات زير در مقاله ي «روش فرمال» جناب آيخن باوم توجه بفرماييد:

* مسئله ي اساسي «فرماليست ها» روش مطالعه ي ادبي نيست،مسئله ي آنان ادبيات به منزله ي موضوع  اين مطالعات است (ص 31).

* تلاش هاي عمده ي فرماليست ها نه معطوف به مطالعه ي به اصطلاح فرم است و نه معطوف به ايجاد يك روش خاص ،بلكه مقصود از اين تلاش ها بنيان نهادن تزي است كه بر اساس آن بايد خصوصيات ويژه ي هنر ادبي را مطالعه كرد (ص47).

* در كار علمي آنچه براي من مهم به شمار مي آيد تبيين طرح واره ها نيست بلكه امكان ديدن امور واقع است.به اين منظور ما به نظريه نياز داريم،زيرا در روشنايي نظريه است كه امور واقع قابل درك مي شوند يعني حقيقتاً به امور واقع تبديل مي شوند. نظريه ها مي ميرند يا تغيير مي يابند،حال آنكه امور واقعي كه به بركت آنها كشف و تصديق شده اند مي مانند (ص61).

* جوهر كار ما مطالعه ي ويژگي هاي دروني هنر ادبي را شامل مي شود و نه استقرار يك روش تغيير ناپذير به اسم«روش فرمال» ،آنها متوجه شدند كه قضيه موضوع مطالعه است نه روش آن.(ص68)

جملات فوق بخشي از تأكيدات جناب آيخن باوم است با اين حال من فكر نمي كنم مسئاله ي مكانيزم و روش كه آقاي پورحاجي اشاره اي به آنها كرده اند را بتوان از مباحث فرماليست ها تبعيد كرد يا به فراموشي سپرد. اما اشاره به آن به شكلي عريان و امروزينه چالش برانگيز است. فراموش نكنيم كه اين مقاله در سال 1925 نوشته شده و تصوري كه از متدولوژي در خامّه ي آقايان موجود بوده شكلي نوباوه و شفيره گونه داشته و با اغماض پوزيتيويستي است؛«اين امر سرچشمه ي شور جديد پوزيتيويسم علمي شد كه به فرماليست ها ويژگي مي داد...»(ص37).

نكته ي ديگري كه زياد نيازمند توضيح است ذات انگاري است.فكر نمي كنم اشاره  من به آن- رهيافت ذات انگاري نيم بند- خيلي غير دقيق باشد ،من اين تركيب را با وسواس انتخاب كرده ام و هنوز هم بر آن مسرّم و بيشتر از آن معتقدم براي علم بودن يك مجموعه و رهيافت در دهه هاي ابتدايي قرن 20 چاره اي جز اين نبوده،علي الحساب كاري به جرح و تعديل و نقدهايي كه به ذات گرايي شد ندارم.از اينها كه بگذريم به پاره هاي زير از مقاله ي آيخن باوم نگاه كنيد:

*«... ونيز نشان دهم چگونه به علمي مستقل تبديل شده است كه موضوع آن مجموعه ي خاصي از امور واقع به نام ادبيات است»(ص33).

*«... به اين ترتيب، بوطيقا را به سير مطالعه ي علمي امور واقع بازگردانيم»(36).

*«موضوع علم ادبي بايد ويژگي هاي خاص ابژه هاي ادبي باشد كه آنها را از هر مادّه ي ديگري متمايز مي كند»(ص38). اين جمله شما را بياد تعاريف 4گانه ي ارسطو نمي اندازد؟(رسم ناقص يا خاصّه!)، يا به تعبير جناب آيخن باوم «نفي جسورانه ي ذهنيت»(ص37)،يا تأكيد مؤكّد آقايان به مواجه و تفاوت زبان شاعرانه با زبان روزمرّه(ص38) يا «پديده اي كه به شعر ويژگي مي دهد»(ص40) يا تحليل فرم همچون محتواي في نفسه و يا تحليل انضمامي فرم(ص45)يا تأكيد آيخن باوم بر« ماهيت» زبان شاعرانه(ص59).

امّا حتماً تأكيد مي كنم كه منظور از ذات گرا بودن اينجا البته نگاه ماهوي و ويژسته و عيني و واقعي است كه لازمه ي يك علم است نه چيزي متافيزيكي يا مادّي صرف !

 

 

 

 

 

** مقاله ي «روش فرمال» برگرفته از كتاب نظريه ادبيات،متن هايي از فرماليست هاي روس ،گردآوري تزوتان تودوروف است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:20  توسط یحیی شعبانی  | 

ادبیت و ادبیات / پاسخی به نوشته یحیا شعبانی

آقای شعبانی اشتباه می فرمایند. آنچه در ابتدا توسط توماشفسکی و پس از آن آقای آیخن باوم به شکلی دقیق تر و بعدها هم توسط تودوروف در کاربردی بیشتر مطرح شد، با آنچه در ایران از ماجرا درک شد تفاوت هایی دارد. ادبیت را می گویم که یحیا نیز از آن نوشته است. البته اگر که بخواهم دقیق تر از آن بگویم، باید بگویم که تفاوت بر سرچیزی بود که آنها برآن تاکید داشتند و چیزی که ما تاکید را بر آن گذاشتیم. به نظر می رسد آنها تاکید را بر مکانیزم هایی و روش هایی می گذاشتند که منجر به تبدل یک نوشته می شود به اثر ادبی. آنها تاکید را بر روش می گذاشتند. این نگاه که در آن هر نوشته ای را می توانی تبدیل به اثری ادبی کنی به هیچ وجه نمی تواند در  این حد که ما می بینیم،  نگاهی ذات انگار باشد. اگر منظور این است که آزاد باشیم تا هر نوشته ای را بی هیچ گونه فعالیتی و یا تحویلی هم زمان اثری ادبی بدانیم و ندانیم و چیزهای دیگری بدانیم و یا ندانیم، باید گفت که بلی در فرمالیسم و خاصه وقتی که بحث ها تحت لوای بوطیقا رفت این نگاه پذیرفته نیست. صحبت از روشمندی البته با صحبت کردن از ژانرهای ادبی فرق شدیدی دارد. و آنچه یحیا معتقد است که فرمالیسم به دامش افتاد یعنی افتادن در دامن رمانتیسم، اگر هم که افتاد - که من نمیدانم- باید در ذیل همین مساله ی ژانر شناخته شود. از یاد نبریم که اولن رمانتیسم موضوع مدار است و ثانین هنگامی که به فرمالیست ها رسید از همان یک مقدار فرمتی که از آن صحبت می کرد و یا شاید داشت هم خبری نبود.

مشکلات از جاهای مختلفی شروع شد و یکیش هم در کیمیا و خاک براهنی بود که از ادبیت نزد فرمالیست ها صحبت کرد و بعد هم در تیوری نقد و نقد تیوری بیشتر به آن پرداخت. و هیچ گاه هم نگفت که این ادبیت را آنها در چه می دانند و و این اصطلاح را همینطور کلی مند تکرار کرد و لفظ هم که شکسته نشود به اجزایی می شود اسطوره. آنها درگیر روش بودند و مساله برایشان بدین شکل بوده. به  عنوان مقاله ی آقای آیخن باوم نگاه کنید: روش فرمال

ما خودمان هم این نگاه روش گرا را خاصه در مقطع سبک هندی داشته ایم. البته این را در مقایسه با وضعیت پیش و پس آن می گویم که حوزه عرفانی بر ادبیات ما نفوذی وافر داشت و آنها که می گفتند از ارزش گفته می گفتند و تلقین و الهام هایی که به آنها می شد. و خاه- ناخاه این مساله ارزشی محتوایی برای ادبیات آنها تولید میکرد. در ازا  در سبک هندی آنچه در اهمیت بود دوری کردن از این تصور ذات انگارانه امر شاعرانه بود. به یاد بیاوریم که شاعر دست چندمی از سبک هندی مصرع اول را سروده بود و مصرع دوم را به تعبیر خودش شش ماه طول کشیده بود تا بسازد. آن نگاهی که نزد حزین بود در خصوص ساختنی بودن شعر یا نزد خان آرزو در خصوص روش شاعری.  یا نزد غلام بلگرام بود در خصوص روش های تبدیل لغز به شعر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 12:19  توسط مرتضا پورحاجي  | 

ادبیت و ادبیات (2)

       ....این توضیح را بدهکارم که چگونه می توان سرشت تغزلی و سانتی مانتال رومانتیسیسم را  با روحیه ی عبوس و سرد فرمالیسم هم سو کرد ؟جواب آنکه آندو در تخریب  public همبودی و در هم تنیدگی خود را با صدای بلند اعلام کرده اند(می کنند)هر دو تیزی دندان های خود را به  "شهریت" و "شهرنشینی"نشان داده اند.ظاهرن هر دو رویکرد با پسوند" _وند"دچار بحران وجود شناختی می شوند فلذا مفهوم "شهروندی" و "شهریت" در کت هیچ یک نرفت این بود که هر یک به گونه ای در دامن اپوزیسیون آویختند یکی در عمق تاریک جنگل و سادگی و بساطت دهکده خانه ساخت و  دیگری در کنج آکادمی سر بر بالین آرامش نهاد که هر دو دارای تبار و کارکردی غیر شهر ی ویا حتا ضد شهری بودند ..تقابلی مادی یا صوری در عین مقارنت جغرافیایی( جبر جغرافیا!!!)

       انکار این نکته سخت خنده دار است که در اقتصاد سیاسی زیبا شناسی مدرن public فاکتوریست مهم و مبهم   شاید در تحلیل نهایی (شاید!)بتوان خیلی از نکات تاریک و زوایای مغفول را در پرتو آن رمز گشایی کرد که البته آن را به مفهومی خطرناک هم تبدیل می کند..اما در اهمیت راهبردیش  همین بس که حتی نخبه گراترین و خاص ترین سویه ها را هم به کرنش وا  می دارد آنجا که این سویه هارا به صرافت توضیح خود (اثر خود) برای انسان میانمایه ی تازه به دوران رسیده ای که مولود شهر است می اندازد (پدیده ی مانیفست نویسی) یا به زبانی دیگر استریپ تیز برای جلب و اخذ مشتری!

 

       زمانی این پرسش مهم بود که ملاک شعر بودن یا نبودن یک "چیز" در چیست؟اما این پرسش اینک دیگر نقشی کانونیک ندارد که همین نکته را می توان پارادوکسی گیج کننده و جالب  در نوع خود دانست  که البته قصد ررسیش را ندارم .......!

      زمانی هنر خود را در و برای حوزه های دیگر موجه می کرد (روانشناسی ..متا فیزیک... سیاست و....) و" جهتی کافی" برای بودن و مهمتر از آن برای ارائه شدن می یافت اما امروز علی رغم استقلال کاذب و ظاهریش  "جهتی کافی" برای مصرف در public ندارد.پس چرا هنوز می شعریم؟چرا شعر هست به جای آنکه نباشد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 13:43  توسط یحیی شعبانی  | 

روایت و اندیشه 2

۵.چه فرقی وجود دارد میان زمانی که گمان میکنیم در درون گزاره ها می اندیشیم با اندیشیدن در فاصله ی میان چند گزاره؟ فرق در اینجاست که در اولی اندیشیدن رخ نمی دهد و در دومی این امکان هست. در حالت اول فرد درگیر مساله ی تصدیق( truth problem ) است و این ارتباطی با اندیشیدن ندارد. بلکه مساله تصدیق در نهایت می تواند ذیل مساله ی معناداری بیاید. یعنی هنگامی که با محتوای درون یک جمله ی خبری سر و کار داریم ، بیش از همه با نوعی غلبه بر ادعا  سر و کار داریم. در حالی که وقتی از درگیری بررسی محتوا ، معناداری و تصدیق آن رها شده باشیم، آنگاه فرایند آرگومنتال می تواند محقق شود.

 

6. البته این دور شدن از محتوای گزاره ها و اندیشیدن در فاصله میان ِ آنها – که از آن دفاع می کنم- به هیچ وجه به این معنا نیست که در برابر نگاه سمنتیک ( محتوایی) نگاهی سینتَکسال را بر می گزینم. خیر . از یاد نبریم که این دو نگاه مربوط به حوزه ی صدق اند و در آنجا معنا می یابند. و ما به هیچ وجه در اینجا – همانطور که بارها تا اینجا اشاره شده -  منظورمان نگاهی صدق شناسانه نیست. به هر روی این بحث که ما می کنیم ارتباطی با مساله ی صرف و نحو ندارد.

 

7. تمام همت مرحوم فرگه از نگاه من در این بود که در بازسازی علامت گزاری ( که محدود به کتاب مفهوم نگاشت نیز نمی شود) مدولولِ علایم را از اجزای گزاره ( که بصورت a R b بود ) برداشت و کل یک گزاره را مدولول یک علامت جدید کرد (  همچون P, Q,…  ) و از آن پس نیز تلاش کرد تا بواسطه ی رابطه ی میان علایم بزرگ که نمادی از کل جمله ها بودند بیاندیشد. به اعتباری یکی از ابزارهای فرگه در ساختن منطق جدیدش همین برگذشتن از محتوا و اجزای گزاره ها به نفع اندیشیدن در حرکت از یک گزاره به سوی گزاره ی – یا گزاره های -  دیگر بود.

 

8. همه ی اینها که تا کنون گفتم در راستای رساندن این حرف بود که من از حرکت استعاری در درون گزاره ها و نیز از افیون روابط درون گزاره ای و نیز از اندیشیدن بدون دستگاه آکسیوماتیک فاصله ای زیاد دارم . اما در آن نوشته از بهنود که در آغاز بخش اول این یادداشت ( دو نوشته پایین تر) به آن اشاره کردم  چیزی هست که اگر چه خود مجری این شکل از اندیشه نیستم اما در آن ارزشی می بینم و لاجرم از آن صحبت خواهم کرد. و آن شیوه ی روایت گری در حوزه ی اندیشه است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 10:39  توسط مرتضا پورحاجي  | 

تو که با غریبه ها دل می ترکونی...

 

نیم کلاجم را بگیر آرام عوض کن دنده ام

                                 نو عروسم تازه دامادی شده راننده ام

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 20:15  توسط یحیی شعبانی  |