مسعود هنرور را او به من شناساند و من نمی دانستم
1)
مسعود هنرور را نیما چندمین بار به من معرفی کرد. در شب چارشنبه . تلخ
طعامش جوهری که لحظه به لحظه سیاه تر می شد.
سایه ای که او ازش می گریخت پس ام اس بود یا نبود و آن دیگران چه ؟
ام اس آیا تصمیم مسعود بود در برابر جهان ؟
و شعرها آن یکی ها که دیگر و هرگز خانده نمی شوند و تو هم بر نیستیشان کاغذهاشان هم نیس یا آنگونه که محمد دوست می داشت بوی خوش سطر ؟
هیچی تقریبن هیچی از مسعود هنرور در این سطرها نمی یابم تا باش غوطه بخورم یا تاب بازی کنم جز آن چند بیت که نیما به حافظه بی حافظه نقل می کند ولی ضرورت فهم او را زیر پوستم از خودم می پرسم و اینکه او چه وقت می نوشت معمولن زندگی ی شخصیش آلوده بود یا پالوده روزمرگیش معنایی هم داشت یا می توانست داشته باشد اینکه در وقت های نوشتن کاغذی که سیاه می کرد یا رنگ می کرد چه وزنی داشت جنسش چی بود خط خط خط خوردگی ها و زاویه و شیب آنها به چه سمتی بود ناخانا می نوشت گنگ و پریده یا به وضوح ... همه ی اینها و همه ی آن دیگرها که من از مسعود نخاهم دانست مردمک هایم را گشادتر نگه می دارند وقت گشادتر شدن مردمک های مسعود هنگام مصرف کاغذ شاید.
آیینه ای که خرد می شود و عکسی را در اضلاعش می شکند همانگونه که محمود شکست و مقداد در ایامی دیگر و مادر که باره باره خردمان می کند در اندوه گذاری ها و سالگردهاش شاید این اصلن نیستی نباشد فرهنگی تر باشیم به قول باتای eclipse of self و شادتر به استقبال فرجام برویم . در نجوم آماتوری eclipse را کسوف ترجمه می کنند.
2)
و آن دیگران چه بودند که نیما با خستگی از آن نوشت. هوای شکنجه بار این دیار که ذهن های ما را از نفرت آکنده است گس وتلخ ذهن های خلاقمان را حل می کند تا پوسته ای شویم ما شفیره گان امیدوار به پروانه شدن . ولی آیا مقاوت کردن را راستی در تاریخمان نیاموخته ایم بلد نیستیم سخت تر زندگی کنیم . نمی دانم آنچه که نورتروپ فرای را بر می انگیزد در اروپای آزاد از مقاومت اجتماعی ی نویسندگان خلاق سخن بگوید چیست که در ما نیست نبوده است " من نیز چون میلتون در کتاب گیتی روشن بر این نظرم نویسندگانی که مقاومت اجتماعی را به لحن پیامبرانه تبلیغ می کنند و به همین سبب مردم جامعه از آنها اکراه دارند راستین تر می نمایند اگر چه مصون از خطا نباشند و تازه پذیره شدن اینان از سوی جوامع ما نشان بلوغی فرهنگی و از ثمرات آموزه ی بسگانگیpluralism ست که دانشمند،مورخ و هنرمند را بی باکانه ترغیب به ابراز اندیشه هاش می کند. " جملاتی باز ترجمه از کتاب رمز کل در اشاره ی فرای به هفت پله ی کتاب مقدس: پیدایش،خروج،شریعت،حکمت،نبوت،بشارت و مکاشفه نقلی بود تا آن پله ی مورد نظر فرای را یعنی نبوت مسیحایی و نسبتش با مقاومت چریکی را بیشتر بکاوم.
3)
پررنگ شدن خیال بر اثر نخستین بار مصرف حشیش – قلمی شده به خامه ی والتر بنیامین- هژده دسامبر1927 ساعت 3:30 صبح شبح شناور شبیح شبح بر شانه ی راستم چاییدن شانه ام در این ماتن : حس می کنم جز من چارتای دیگرم توی اتاق هستن با اجتناب از اینکه به ضرورت شامل من هم باشن...
در قدم زدن هامان با محمد در حوالی ی بوی خوش کاغذ و شیرازه او اشاره ای به مرگ بنیامین بر اثر توهم دستگیری توسط گشتاپو کرد و من به اینکه کاغذ های بسیاری درباره ی حشیش سیاه کرده است. یادم می آید از یحیا و معرفی دانشگاه شریف در اوایل دهه ی هفتاد وسلسله خودکشی ها ی دوستان نازنینی که مصرف داغانشان کرد و محاکات آن حتمن در کتاب اعتیاد وقفی پور آمده است . و نیز یادم می آید به وقت کودکی از ترس بازداشت توسط p ها که حتا جرات در باز کردن به روی همسایه هم را از ما گرفته بود من ته گردی توی کیفم مخفی می کردم و در راه مدرسه یا سر کلاس یا به وقت امتحان توی دستم فرو می کردم تا اینگونه مقاومتم در برابر هر حادثه ی احتمالی بالا برود دیوانه خودم
4)
می خاهم به کسوف باز گردم و اینکه نبی کیست و مقاومت فرایی چطور خودش را در سنت ادیان ابراهیمی باز می یابد ؟ ابتدا شماره گذاری ی نقل ها و تمایلات
_ و شخصی ایلعاذرنام بیمار بود از اهل بیت عنیا. عیسا این را شنید گفت این مرض تا به موت نیست بلکه برای جلال خدا تا پسر خدا از آن جلال یابد بعد از آن به ایشان فرمود دوست ما ایلعاذر در خاب است اما می روم تا او را بیدار کنم اما عیسا درباره ی موت او سخن می گفت و ایشان گمان بردند که از آرامی خاب می گوید و عیسا چون مریم را گریان دید در روح خود مضطرب گشت و گریست یهودیان گفتند بنگرید چقدر او را دوست می داشت او نزد قبر آمده و آن غاره ای بود سنگی بر سرش گذارده . عیسا گفت سنگ را بردارید مرتا خاهر میت به او گفت متعفن شده زیرا چار روز گذشته است سنگ را برداشتند عیسا چشمانش را بالا انداخت و گفت ای پدر تو را شکر می کنم که سخن مرا شنیدی و به آواز بلند ندا کرد ای ایلعاذر بیرون بیا در حال آن مرده دست و پای به کفن بسته بیرون آمد و روی او به دستمالی پیچیده بود.(انجیل یوحنا. زنده شدن ایلعاذر. خلاصه شده)
_ زیرا نبوت تفرد انگیزه ی انقلابی ست آن چنان که حکمت تفرد شریعت است و اگر حکمت با گذشته انطباق دارد نبوت رو به آینده گشوده است... نبی یون چون کاهنه های غیب گوی یونانی از احترام بدویان به آدم های برخوردار از قدرت مکاشفه ظهور کرده اند.( رمز کل نورتروپ فرای صفحه ی 157)
_ " بیدار کنم تو را ! " بیدارکننده ی خلایق را می گوید . " نبی" یعنی بیدار کننده . پس بیدار بود به حق . بیدارش می کند به حقیقت حق . ( مقالات شمس به تصحیح جعفر مدرس صادقی صفحه ی 3 )
_ مرا چندین روز بی اینکه شکنجه کنند رها کردند. برای اینکه قلب پس از هر صدایی نلرزد صدای یواشی که شخص را به یاد پچ پچی می اندازد در عمیق ترین حالت های سستی و بیحالی که در گوشش زنگ می زند : پاشو پاشو و او می داند این یعنی شکنجه ای جدید ( شکنجه گر و قربانی/ درمان ارسطو سعید صفحه ی 19 )
_ زندگی به یاری ی دیگری بیدار می شود یا به عبارت بهتر همواره در حال هوشیار شدن است می خاهم بگویم که وجود خودش دلیل خودش نیست.(گفتگو با امانوئل لویناس ارغنون 16)
_ سیاه قلم رامبراند به نام دمیدن حیات در لازاروس و کپی آن توسط ونگوگ را تصور بکن. ونسان در این کپی عجیب خود را از بار مذهبی نقاشی رامبراند خلاص می کند و لازاروس را به شکلی ترسیم میکند که انگار خاهرش دستمالی را از صورتش برداشته تا به هنگام صبح از خاب بیدار شود.(ونسان ونگوگ صفحه ی 165 )
_ اما تو مرده بودی/ می شنیدم که می گفت/ و باور نمی کردم/ باد کرده روی دستهای ما/ چشمی به انتظار آینده/ و باور نمی کردند/ در همین حالا سر مرغ را می بررند/ خون- انتظار طولانی ست- شب سیاه است- سانسور/ و باور نمی کردی/ مثل یک مرده باور ناپذیر...(گزارش نه ماهه)
سومار شب بی رونق بی ماه حفرکن هایی در این سو و آن سو گروهی در تک شبانه اعزامی از گردان شناسایی تیپ 35 تکاور استوار بی دوربین دید در شب حق بردن فانوس که نداشتیم هیچ درکمین شرط اصلن اینها نبود برای دیده نشدن حرکت روی خط الراس ممنوع و برای اجتناب از بازتاب نور روی صورت همه سیاه کلید و یادگاری ی محبوب و پلاک و هرچه ضربان قلبت را دو چندان کند دور بینداز و این بین تنها برای سرباز تنها آزادی و اروس در این شب تیره رخ می گشایند نابهنگام با این دستور فرمانده به منظور اینکه سربازی را اگر در کمین خفه کردن یا افتاد تو حفر کن و حلال شد باید گروه تا آخرین لحظه ی کمین با پشت هم زدن، تعداد نفرات را چک کرده و به اطلاع فرمانده ی گروه برساند و این یعنی با لمس دستانی ی هم پاسخ هم را می دهیم بیدار می شویم .
در کسوف آیا چهره در ملالی تهی و بی رونق به گل می نشیند ؟ چهره ای خود شیفته رها شده در تاریکی ی گور دراکول غیر واقعی و محو تا اینکه پیامبری یا که موعودی بیاید و او را با لحن رهاننده اش دعوتی دوباره کند به وجود کارگران جهان متحد شوید!
ولی موعود ممکن است وارفته باشد یا به بیان ابراهیم گلستان در مد و مه آنقدر دیر بیاید که
- نجات دهنده اگر یادش برود- آنچه ما را به واقع از سلامت نفسی پیامبرانه مطلع می سازد قدرت تخاطبی می تواند باشد که- یعنی هوایی که درش تنفس می کنیم را تازه کنیم تازه تر- تمایلاتمان را به هم نزدیک میکند ولی در فاصله ای انتقادی از هم می نشاندمان. می توان به مسیحی رها شده در تب ماخولیا فکر کرد که در توهم بیدار کردن ایلعاذر می سوزد و او بیدار نمی شود . یا به مارکی دوساد ی فکر کرد که مارکی ها به شیوه ای محترمانه تشییعش می کنند و آرمان هایش به عنوان آیین زناشویی در کلیسا تدریس می شود ولی مرگش شهادتی می نماید در این شب بی رونق ما . مرغ های گه شده در شکم درخشان ترین تلخ نابی ی زمانه ی ما شاید باشد که با گفتنش پیشگویانه بی رحمی را در زوالی ناگزیر آفتابی می کند اینطور ونگوگ هم ضرورت بیدار شدن لازاروس را در می یابد ولی نه به دست مقربان که به دست خاهرش .
در جریان روان درمانی ی کودکی که مادرش مرده بود قایمکی حضور یافتم . به کودک گفته بودند مادرش به سفری دور رفته و حالاها برنمی گردد ولی خوب که چه؟ روزها دیگر می شوند و او می فهمد . روانکاو که چنین تجربه ای را در نوجوانی از سر گذرانده بود به پسر با چند کارت پستال و لوگو یاد داد که چطور مادرش را صدا بزند. پسر: وقتی دلم تنگ شد کنار هم بچینمشان ؟ او: نه نه هر وقت که خاستی در همه ی ساعت ها ی شبانه روز به شرطی که با قلبت صداش بزنی ... پسر را که بردند پرسیدم این تکنیک را چطور به او باوراندی ... از خودم در آوردم.
5)
شیث مهربان تو در حالی که از وقت نوشتن می پرسی من به کسوف مسعودهنرور فکر می کنم و اینکه آیا با جهان واقعی تماسی هم داشت اصلن و اینجا به تعبیر تو متن بهانه ای برای ارتباط می شود ذهنم جای دیگری هم بود یا بضاعتم برای اندیشیدن به پرسش تو کافی نیست راستی شاتوت هم دوست داشت؟ رضا محمودزاده ی نقاش را می گویم که عضو انجمن بیماران ام اس است وقتی جهان را به رنگهایش می دید عاشق زرد لیمویی بود و حالا فقط سیاه قلم و کنته رنگ های جهان اویند و البته یک کاسکو هم دارد توی آتلیه ای حوالی ی خیابان گاندی و به زودی او هم در کنار مسعود تار می شود ... نمی دانم شاید اگر مرتضا بر سر این سفره بیاید طعم بحث هایمان را دیگر کند با درباره های وقت نوشتن و کتابت فارسی.
6)
مسعود هنرور را نیما به من شناساند و من نمی دانستم.
