تبليغاتX
ecololia

ecololia

اکولولیا بلند فکر کردن است

مسعود هنرور را او به من شناساند و من نمی دانستم

1)

 

مسعود هنرور را نیما چندمین بار به من معرفی کرد. در شب چارشنبه .                     تلخ

طعامش جوهری که لحظه به لحظه سیاه تر می شد.

سایه ای که او ازش می گریخت پس ام اس بود  یا نبود و آن دیگران چه ؟

ام اس آیا تصمیم مسعود بود در برابر جهان ؟

و شعرها آن یکی ها که دیگر و هرگز خانده نمی شوند و تو هم بر نیستیشان کاغذهاشان هم نیس یا آنگونه که محمد دوست می داشت بوی خوش سطر ؟

هیچی تقریبن هیچی از مسعود هنرور در این سطرها نمی یابم تا باش غوطه بخورم یا تاب بازی کنم جز آن چند بیت که نیما به حافظه بی حافظه نقل می کند ولی ضرورت فهم او را زیر پوستم از خودم می پرسم  و اینکه او چه وقت می نوشت   معمولن    زندگی ی شخصیش آلوده بود یا پالوده  روزمرگیش   معنایی هم داشت یا می توانست داشته باشد اینکه در وقت های نوشتن    کاغذی که سیاه می کرد یا رنگ می کرد چه وزنی داشت جنسش چی بود  خط خط خط خوردگی ها و زاویه و شیب آنها به چه سمتی بود  ناخانا می نوشت  گنگ و پریده یا به وضوح ... همه ی اینها و همه ی آن دیگرها که من از مسعود نخاهم دانست مردمک هایم را گشادتر نگه می دارند وقت گشادتر شدن مردمک های مسعود   هنگام مصرف کاغذ    شاید.

آیینه ای که خرد می شود و عکسی را در اضلاعش می شکند همانگونه که محمود شکست و مقداد در ایامی دیگر و مادر که باره باره خردمان می کند در اندوه گذاری ها و سالگردهاش   شاید این اصلن نیستی نباشد فرهنگی تر باشیم  به قول باتای eclipse of self   و شادتر به استقبال فرجام برویم . در نجوم آماتوری eclipse را کسوف ترجمه می کنند.

 

 

2)

 

و آن دیگران چه بودند که نیما با خستگی از آن نوشت. هوای شکنجه بار این دیار که ذهن های ما را از نفرت آکنده است  گس وتلخ ذهن های خلاقمان را حل می کند تا پوسته ای شویم ما شفیره گان امیدوار به پروانه شدن . ولی آیا مقاوت کردن را راستی در تاریخمان نیاموخته ایم   بلد نیستیم سخت تر زندگی کنیم . نمی دانم آنچه که نورتروپ فرای را بر می انگیزد در اروپای آزاد  از مقاومت اجتماعی ی نویسندگان خلاق سخن بگوید چیست که در ما نیست  نبوده است "  من نیز چون میلتون در کتاب  گیتی روشن  بر این نظرم نویسندگانی که مقاومت اجتماعی را به لحن پیامبرانه تبلیغ می کنند و به همین سبب مردم جامعه از آنها اکراه دارند راستین تر می نمایند اگر چه مصون از خطا نباشند و تازه پذیره شدن اینان از سوی جوامع ما نشان بلوغی فرهنگی و از ثمرات آموزه ی بسگانگیpluralism ست که دانشمند،مورخ و هنرمند را بی باکانه ترغیب به ابراز اندیشه هاش می کند. " جملاتی باز ترجمه از کتاب رمز کل در اشاره ی فرای به هفت پله ی کتاب مقدس: پیدایش،خروج،شریعت،حکمت،نبوت،بشارت و مکاشفه نقلی بود تا آن پله ی مورد نظر فرای را یعنی نبوت مسیحایی و نسبتش با مقاومت چریکی را بیشتر بکاوم.

 

3)

پررنگ شدن خیال بر اثر نخستین بار مصرف حشیش – قلمی شده به خامه ی والتر بنیامین- هژده دسامبر1927  ساعت 3:30 صبح    شبح شناور     شبیح شبح      بر شانه ی راستم   چاییدن شانه ام   در این ماتن :  حس می کنم جز من چارتای دیگرم توی اتاق هستن    با اجتناب از اینکه به ضرورت شامل من هم باشن...

در قدم زدن هامان با محمد در حوالی ی بوی خوش کاغذ و شیرازه او اشاره ای به مرگ بنیامین بر اثر توهم دستگیری توسط گشتاپو کرد و من به اینکه کاغذ های بسیاری درباره ی حشیش سیاه کرده است.  یادم می آید از یحیا و معرفی دانشگاه شریف در اوایل دهه ی هفتاد وسلسله خودکشی ها ی  دوستان نازنینی که مصرف داغانشان کرد و محاکات آن حتمن در کتاب اعتیاد وقفی پور آمده است . و نیز یادم می آید به وقت کودکی از ترس بازداشت توسط  p ها که حتا جرات در باز کردن به روی همسایه هم را از ما گرفته بود من ته گردی توی کیفم مخفی می کردم و در راه مدرسه یا سر کلاس یا به وقت امتحان توی دستم فرو می کردم تا اینگونه مقاومتم در برابر هر حادثه ی احتمالی بالا برود      دیوانه خودم

 

4)

 

می خاهم به کسوف باز گردم و اینکه نبی کیست و مقاومت فرایی چطور خودش را در سنت ادیان ابراهیمی باز می یابد ؟ ابتدا شماره گذاری ی نقل ها و تمایلات

 

 

_ و شخصی ایلعاذرنام  بیمار بود از اهل بیت عنیا. عیسا این را شنید  گفت  این مرض تا به موت نیست بلکه برای جلال خدا تا پسر خدا از آن جلال یابد   بعد از آن به ایشان فرمود دوست ما ایلعاذر در خاب است اما می روم تا او را بیدار کنم   اما عیسا درباره ی موت او سخن می گفت و ایشان گمان بردند که از آرامی  خاب می گوید و عیسا چون مریم را گریان دید  در روح خود مضطرب گشت و گریست   یهودیان گفتند بنگرید چقدر او را دوست می داشت   او نزد قبر آمده و آن غاره ای بود سنگی بر سرش گذارده . عیسا گفت سنگ را بردارید مرتا خاهر میت به او گفت متعفن شده زیرا چار روز گذشته است  سنگ را برداشتند   عیسا چشمانش را بالا انداخت و گفت ای پدر تو را شکر می کنم که سخن مرا شنیدی و به آواز بلند ندا کرد     ای ایلعاذر بیرون بیا    در حال آن مرده دست و پای به کفن بسته بیرون آمد و روی او به دستمالی پیچیده بود.(انجیل یوحنا. زنده شدن ایلعاذر. خلاصه شده)

 

_ زیرا نبوت تفرد انگیزه ی انقلابی ست آن چنان که حکمت تفرد شریعت است و اگر حکمت با گذشته انطباق دارد نبوت رو به آینده گشوده است... نبی یون چون کاهنه های غیب گوی یونانی از احترام بدویان به آدم های برخوردار از قدرت مکاشفه ظهور کرده اند.( رمز کل نورتروپ فرای صفحه ی 157)

 

 

_ " بیدار کنم تو را ! " بیدارکننده ی خلایق را می گوید . " نبی" یعنی بیدار کننده . پس بیدار بود به حق . بیدارش می کند به حقیقت حق . ( مقالات شمس به تصحیح جعفر مدرس صادقی  صفحه ی 3 )

 

_ مرا  چندین روز بی اینکه شکنجه کنند رها کردند. برای اینکه قلب پس از هر صدایی نلرزد صدای یواشی که شخص را به یاد پچ پچی می اندازد در عمیق ترین حالت های سستی و بیحالی که در گوشش زنگ می زند : پاشو پاشو و او می داند این یعنی شکنجه ای جدید ( شکنجه گر و قربانی/ درمان ارسطو سعید صفحه ی 19 )   

 

_  زندگی به یاری ی دیگری بیدار می شود یا به عبارت بهتر همواره در حال هوشیار شدن است می خاهم بگویم که وجود خودش دلیل خودش نیست.(گفتگو با امانوئل لویناس ارغنون  16)

 

 

_ سیاه قلم رامبراند به نام دمیدن حیات در لازاروس و کپی آن توسط ونگوگ را تصور بکن.  ونسان در این کپی عجیب خود را از بار مذهبی نقاشی رامبراند خلاص می کند و لازاروس را به شکلی ترسیم  میکند که انگار خاهرش دستمالی را از صورتش برداشته تا به هنگام صبح از خاب بیدار شود.(ونسان ونگوگ صفحه ی 165 )

 

_ اما تو مرده بودی/ می شنیدم که می گفت/ و باور نمی کردم/ باد کرده روی دستهای ما/ چشمی به انتظار آینده/ و باور نمی کردند/ در همین حالا سر مرغ را می بررند/ خون- انتظار طولانی ست- شب سیاه است- سانسور/ و باور نمی کردی/ مثل یک مرده باور ناپذیر...(گزارش نه ماهه)

 

 

سومار      شب بی رونق بی ماه      حفرکن هایی در این سو و آن سو      گروهی در تک شبانه اعزامی از گردان شناسایی تیپ 35 تکاور      استوار     بی دوربین دید در شب    حق بردن فانوس که نداشتیم   هیچ    درکمین شرط اصلن اینها نبود     برای دیده نشدن    حرکت روی خط الراس ممنوع   و برای اجتناب از بازتاب نور روی صورت    همه سیاه     کلید و یادگاری ی محبوب و پلاک و هرچه ضربان قلبت را دو چندان کند دور بینداز  و   این بین تنها   برای سرباز تنها  آزادی و اروس در این شب تیره رخ می گشایند       نابهنگام      با این دستور فرمانده     به منظور اینکه سربازی را اگر در کمین خفه کردن یا افتاد تو حفر کن و حلال شد باید گروه تا آخرین لحظه ی کمین با پشت هم زدن، تعداد نفرات را چک کرده و به اطلاع فرمانده ی گروه برساند و این یعنی با لمس دستانی ی هم پاسخ هم را می دهیم         بیدار می شویم .   

 

در کسوف آیا چهره در ملالی تهی و بی رونق به گل می نشیند ؟ چهره ای خود شیفته رها شده در تاریکی ی گور    دراکول   غیر واقعی و محو تا اینکه پیامبری یا که موعودی بیاید و او را با لحن رهاننده اش دعوتی دوباره کند به وجود                         کارگران جهان متحد شوید!

ولی موعود ممکن است وارفته باشد یا به بیان ابراهیم گلستان در مد و مه آنقدر دیر بیاید که

-         نجات دهنده اگر یادش برود-  آنچه ما را به واقع از سلامت نفسی پیامبرانه مطلع می سازد قدرت تخاطبی می تواند باشد که- یعنی هوایی که درش تنفس می کنیم را تازه کنیم تازه تر- تمایلاتمان را به هم نزدیک میکند ولی در فاصله ای انتقادی از هم می نشاندمان. می توان به مسیحی رها شده در تب ماخولیا فکر کرد که در توهم بیدار کردن ایلعاذر می سوزد و او بیدار نمی شود .  یا به مارکی دوساد ی فکر کرد که مارکی ها به شیوه ای محترمانه تشییعش می کنند و آرمان هایش به عنوان آیین زناشویی در کلیسا تدریس می شود  ولی مرگش شهادتی می نماید در این شب بی رونق ما . مرغ های گه شده در شکم درخشان ترین تلخ نابی ی زمانه ی ما شاید باشد که با گفتنش پیشگویانه بی رحمی را در زوالی ناگزیر آفتابی می کند اینطور ونگوگ هم ضرورت بیدار شدن لازاروس را در می یابد ولی نه به دست مقربان که به دست خاهرش .

در جریان روان درمانی ی کودکی که مادرش مرده بود قایمکی حضور یافتم . به کودک گفته بودند مادرش به سفری دور رفته و حالاها برنمی گردد ولی خوب که چه؟ روزها دیگر می شوند و او می فهمد . روانکاو که چنین تجربه ای را در نوجوانی از سر گذرانده بود به پسر با چند کارت پستال و لوگو یاد داد که چطور مادرش را صدا بزند. پسر: وقتی دلم تنگ شد کنار هم بچینمشان ؟ او: نه نه هر وقت که خاستی در همه ی ساعت ها ی شبانه روز به شرطی که با قلبت صداش بزنی ... پسر را که بردند پرسیدم این تکنیک را چطور به او باوراندی ... از خودم در آوردم.

 

 

5)

 

 

شیث مهربان تو در حالی که از وقت نوشتن می پرسی من به کسوف مسعودهنرور فکر می کنم و اینکه آیا با جهان واقعی تماسی هم داشت اصلن و اینجا به تعبیر تو متن بهانه ای برای ارتباط می شود ذهنم جای دیگری هم بود    یا بضاعتم برای اندیشیدن به پرسش تو کافی نیست     راستی شاتوت هم دوست داشت؟ رضا محمودزاده ی نقاش را می گویم که عضو انجمن بیماران ام اس است   وقتی جهان را به رنگهایش می دید عاشق زرد لیمویی بود و حالا   فقط سیاه قلم و کنته رنگ های جهان اویند و البته یک کاسکو هم دارد توی آتلیه ای حوالی ی خیابان گاندی    و به زودی او هم در کنار مسعود تار می شود ... نمی دانم شاید اگر مرتضا بر سر این سفره بیاید طعم بحث هایمان را دیگر کند با درباره های وقت نوشتن و کتابت فارسی.

 

 

6)

 

مسعود هنرور را نیما به من شناساند و من نمی دانستم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 23:59  توسط بهنام كياني  | 

بوي خوش سطر

« در آميختن با بوي خوش سطر» را وام گرفته‌ام از عين-اميرشايان تا به تخاطبي بازگردم ميان بهنام كياني و من – كه دورتر ايستاده‌ام

من در نوجواني به رؤيايي كه واقعيت مي‌نمود   ديداري از گذشته‌اي کردم كه چندان برايم محسوس نبود   انگار ديدار نام‌هايي بود در كهكشاني ناشناس   محمد معشوق طوسي - بي‌كه بهنام بداند - يكي از آن نام‌ها بود و                 بوي خوش سطر بود          در هرجايي كه بود            

محمد معشوق طوسي براي من نمادي از نتوانستن بود از نوعي ديگر      ناتواني از شوق

رؤياي نوجواني‌ام را كه بعد‌ها دانستم بي‌شباهت به راه‌شيري بونوئل نبوده‌است           همواره و ناگهان به ياد آورده‌ام                      رؤياي راه             نامي كه آن روز‌ها داشت                

و اين گونه باز برگشتم به سال‌ها قبل              شمس تبريزي كه نمي‌نويسد و در او نوشته مدام روي‌ديگر مي‌نمايد

آيا نوشتن نقطه‌ي شروعي دارد          نتوانستن آيا

نتوانستن از چه                 از گفتن يا از

محمد معشوق طوسي          چرا محمد معشوق است                   آيا نتوانستن او وجهي از معشوقي اوست

در آميختن با بوي خوش سطر معشوق را ناگهان قرار مي‌دهد        يا بي‌قرار مي‌كند

محمد معشوق        بوي خوش سطري است كه ديگران نوشته‌اند     يا ننوشته‌اند مثل شمس

و وقت محمد معشوق چيست                         وقت نوشتن          اين پرسشي‌ست

چنين كه بهنام مي‌نويسد       نوشتن چيست

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 10:14  توسط شیث صابر  | 

او رهایم گذاشت و زبانم را باره باره گشود تا شرحش دهم

 

 

شیث مهربان

حتا هنگامی زندگی ژاله بار می شود به پرده های سوراخ شده ی گوش و کاسه چشمانی خونبار(بلانشو) اشاره می کنم تازه لحظه های شادی ی بی کران و غمهای مدام فرا می رسند. می انگارم همین مزه- صبحانه ی آماده چه در کتابفروشی زمانی که بود یا در آرژانتین یا دفتر کار تو به من می آموزد برای اینکه حس چشایی ات قوی بماند باید بیشتر اوقات گرسنه باشی. اینگونه به او که می رسی محبت نهان در پس ژست ها چنان بر تو می بارد تا در اعماقی که نمی بینی ولی هست تسلیم می شوی .

                       چه ورزشکارانه!                    از نو

به بیانی اسپینوزایی رنگ پریدگی ی چهره زبانیه ی جسم بی تاب است و رامش لحظه های بودن در مجانب دیگری زبانیه ی روح. تمایل یکی در برابر دیگری می افتد و از اینجا مساله ی شدن و نیروی حیات جانی تازه می یابند که برای دلوز موضوع هم ادبیات وهم زندگیست:

"نوشتن مساله ی شدن است،شدنی همواره ناتمام و همواره در حال صورت گرفتن... نوشتار از شدن جدایی ناپذیر است یعنی با نوشتن فرد زن می شود حیوان یا گیاه می شود مولکول می شود تا بدانجا که نامحسوس می گردد."

نمی دانم آیا در تاریخ کتابت فارسی(اگر همچین تاریخی را بتوان موضوع پژوهش راستین قرار داد ) تا این حد ریشه ای تعبیری از نوشتن داشته ایم.

یعنی تملک صورتی از نوشتار به نفع مقاصدی خاص مثلن در سخن فقهی،حقوقی یا دینی که همیشه بوده وهم اکنون نیز هست . فرهنگ پدرسالار ما که قدرت را حتا تا جهت خابیدنمان(رو به قبله) در اتاق هم توزیع کرد به کتابت هم که رسید معین کرد از چه چیزهایی باید سخن گفت و چطور و اینکه قلم در دست چه کسی بگردد. تا اینجا قلمروی شاهی به دقت و حدت خودش را مرزگذاری می کند و گاهی بنا به ضرورت تاریخی مرزهاش را از نو بنا می کند تا به اصرار خودش را عیان کند...

ولی                                                                            از نو آیا؟

"جنون" در لغت به معنای پوشیدگیست. عرب می گویند " جن الشیء یجن جنونا " یعنی پوشیده شده و " اجنه غیره اجنان " یعنی پوشاند آن را و پنهان ساخت. "جنان" به معنی

قلب نیز به جهت پوشیدگی ی آن است. "جنن" به معنی ی گور است چون جسد را می پوشاند. تا اینجا جنون در لغت بود ولی آنچه برایم در این مدخل اهمیت می یابد جنون در عبارت است. پیرسالاری ی آسیایی علاوه بر آن میراث آشکار،بیرونگی ی نهانی به جا نهاد که مایلم از آن به اکولولیا تعبیر کنم یا فکر کردن به صدای بلند. در روانشناسی ی شناختی حرف زدن یکریز کودک را با عروسکهاش که می تواند تا ساعتها ادامه یابد بی اینکه با واقعیت صلب و سخت روزمره تماسی بیابد،هم ما در لحظاتی این e را داریم. ولی e به عنوان پدیده ای در مرزجهان ایرانی(جنون)که با موضوع پرسش یعنی نوشتار مناسبت می یابد محل ظهورهایی منحصر به فرد در تاریخ نکبتی ی ما دارد. e فاطمه قره العین به هنگام به چاه انداخته شدن در متن ناسخ التواریخ ،e منصور حلاج بر سر دار در متن تذکره الاولیا ،e شیخ محمد معشوق توسی به اشاره ی عین القضات همدانی در این جمله ی طوفانی" محمد معشوق ترکی قبا بسته بود" و جالب است بدانیم همین محمد معشوق بوده که حکیم توس را به سرودن شاهنامه ترقیب می کند: چون حکیم توس بر آن شد تا شاهنامه را به نظم آورد از شیخ محمد معشوق توسی استعداد همت کرد و شیخ بفرمود میان ببند و زبان بگشای که به مقصود خاهی رسید. شیخ محمد دیوانه ای بود که خاندن و نوشتن نمی دانست. بماند...

تا مصاذیق دیگری به زعم خودم از این e فررار بدست دهم. همچنین e پشت بگردان سبابه بمم با سطح/ بم یا من به لهجه می افتم/ یا و بمن مستقبلاتم آنگاه آغاز می شود...

که با احضار لحن افعال امری، سرراستانه یقین ما را از این شکل صریح فعل می زداید. e گزارش نه ماهه : من/مثل سگ پارس می کنم مثل سگهای دیگر/ و/به دیگران هم همین را می گویم/ من/ آهسته فکر می کنم گاهی حتا آهسته تر / و به دیگران هم همین را می گویم ...

تکرار و پا به زمین کوبیدن کودک و اصرار در سیاه کردن صفحه،واگشودن بدن عروسک با سوراخ کردن چشم ها دریدن پشت یا تکرار لالا لالایی لالا لالایی چرا در زیست جهان ایرانی خطرناک می افتد آنطور که ورق ورق صحنه ی خونین ترین جنایتهای سادیستی ست علیه باره گی ی زبان؟ شاید آنگونه که می پنداریم شاهان نمی پنداشتند.برای آنها تناوری ی مرزهای زبان و بدنهاشان و قلاعی که در آن ساکن بودند یک چیز بود. هر جمله ای که مرزهای متصلب اشیا و واژگان را در زبان طبیعی به هم می ریخت در کودکی ی تاریخ ما که هنوز شطح و تامات و حتا شعرهم نداشتیم پیش از هر چیز سر شاهی،حرمسرای او و قلمرواش را طلب می کرد. سر زبانداران به این ترتیب بریده می شد تا سر شاهان حفظ گردد. افراط حاکمان در کشتن،تبعید وحبس آوارگی ی شوریده سرانه ای آفرید که در حاشیه ی بازارها و کاروانسراها از اسرار سخن می گفتند. در طول قرن ها شاهان آموختند نهان گویی را نام پذیر کنند،خطر آن را با بی اعتنایی و حتا با رعایت تقلیل دهند و شرم از کشتن انسانها را به خودشان باز گردانند. آنها را "عقلاء مجانین"نام نهادند و مجازات ها را درباره ی این گروه از مردم به خاطر مجنون بودن و اینکه بر آنها حرجی نیست کمرنگ تر اعمال می کردند. گستاخی ی عده ای که حد را می گذراندند به شدیدترین شیوه پاسخ می گرفت. در این سو نیز گستاخان از شرم زبان خود را می پوشاندند و به تدریج تعامل کردن را یاد گرفتند. از آنجا که نوشتار بچه ای حرامزاده و قابل استناد برای مجازات در دادگاهها بود به شفاهیت رو آوردند،خود را امی و احمق خطاب می کردند زبان پارگی شان هم نام پذیر شده بود "شطح". اکسیرقدرت شاهان در عیانی و برندگی ی خود وانموده اش را به همین قدرت نزد زنان حرمسرا و مجانین بافته بود. خیال بافی و دسیسه ی زنانگی ی e سرکوب شده تاج و تخت شاهی را از درون منفجر می کرد و رازگویی ی e مجنون وارپیشگو برسرهر کوی و برزن آن را از بیرون وامی پاشاند..

هیچ از تصویر وارونه ی مناره های افراشته در حوض عکاسی کرده ای؟

و آیا رمقی می ماند برای از نو شدن؟

زمانه دیگر شده  شاهان را کاغذها ورق خورده اند. مکتوب هایی داریم و تاریخ کتابتی ولی پرسش از نوشتن هنوز پرسشی اساسی به نگر می رسد. ضمن اینکه امروز از مفاهمه و همرسانش سخن می رود.میزگردی داریم و خانه ای و دوستانی که در مرابطه با آنها تازه می شویم اگر استعدادش را داشته باشیم و از آن بیرونگی و پوشیدگی ی جنون آمیز که رهبانیت یوحناس و جنون ساد دو روی این سکه هستند خبری نیست تکلیف e های دوست داشتنی مان چه می شود ادبیت و زبان بارگی ؟

اکولولیا و مساله ی نوشتار...                                  زنانه از نو!

نه نه نمی خاهم به دلوز بازگردم و یا حتا به محمد معشوق توسی. برای من سربازخانه آیین به راستی مدرن و علامت روزگاریست که در آن به سر می بریم. هر سرباز باید بداند در سربازخانه بیداری برای همه و خاموشی برای همه است. و اینجاست که مساله ی اکولولیای نوشتاری طرح می گردد و سه جمله ی شماره گذاری شده تا روشن تر

 

۱- هر کسی e خودش را دارد.

۲- در زمزمه و مفاهمه که می افتیم همه به یک اندازه واقعی می شویم.                                                                        

۳- در هپروت و فاصله که می افتیم همه به یک اندازه غیر واقعی هستیم.

 

ما همواره با دو گونه e میخاهم بگویم با دو گونه نوشتن روبرو بوده ایم . نوشتن به مثابه ی گلایه کردن و نق زدن به وضع موجود با جستجوی یقینی در گذشته یا فرافکنی ی همان یقین به آینده ای فرو بسته (ادبیات امید و رنج ؟) که صورت های منحصر به فردش را در حدیث نفس های ادبی یا رنج نامه ها یا ادعیه داشته ایم و نیز همین ادبیات عاشقانه ی ما که ادبیاتی مبتنی بر فقدان است . آنچه من ندارم ولی دلم می خاست داشته باشم یعنی تملکش کنم(ادبیات نفرت). و ان صورت دیگر که به زعم من رهاننده و زاینده است زمزمه یا لکنتی دلوزی ست، نوشتن شرم از مرد بودن است ...

نوشتن از شدن جدایی ناپذیر است. زبانیه ی نوشتاری از این دست که ابتدا یقین به گزاره های تام را می شوید حرکت از فقدان به سوی وجدان است. نوشتن معطوف به اکنونیتی ناپایدار می شود که مدام به/از تصور از چیزی پهلو می زند/ فاصله می گیرد (تولد یک سبز تقریبن با این جمله آغاز می شود : خیلی ها آن را مصداقی از اتوپیا می دانند و من نه. جمله های بعدی آیا گزارشگرانه شرح جمله ی نخستند یعنی به جمله ی انجامین که می رسیم یقینی از جنس گزارش از شیوه ی زیستن جمعی ی مشتی موجود غریب را داریم یا این فریبی بیش نیست . بازی ی لحن گزارشگرانه را می گویم که صورت خود را چنان پایدار می نمایاند که فکرش را هم نمی کنیم درست همین لحن است که آماج ویرانگری شده است...)ادبیات، اندوه خاری ی بابل های فرو ریخته نخاهد بود. تا دستهایی برای نوشتن و کاه گل کاری وجود دارد ،از گشودگی سخن می گویم،می توان در سواحیل گرم و سرد نشست برجهای شنی ساخت و کودکانه فراپاشیدنشان را نظاره کرد و اینجاست که مایلم به محمد معشوق توسی ی نه شاعر یا نویسنده،معشوق دیوانه برگردم و اشاره ی او به معنی ی " وقت" و اینکه حالیست میان ماضی و مستقبل و احمد غزالی در فصل ۱۹ سوانح میان دو مقام فاصله می اندازد مقامی که احکام وقت بر او نازل می شود شادخاری و اندوه در اختیار او نیست. او اسیر وقت(ابن الوقت) است . و مقامی دیگر که با محو شدن او در صورتی دیگر از اسارت وقت خارج می شود یعنی خداوند وقت می شود. به تعبیر احمد غزالی این بقای بعد از فنا یا وجدان بعد از فقدان است. یا به تعبیر دلوز تا وقتی این تجزیه شدن و دیگر شدن و خرد شدن است هذیان e معیار سلامتی ست(زنانگی که از عقده ی نداشتن قضیب دست کشیده است ) و جایی که فرآیندها متوقف می شوند از نوشته شدن می ترسیم و آنجا آغاز بیماریست. مایلم به محمد معشوق توسی بتابم که"یکی از این بیچارگان بود. وقتی او را وادار به نماز گفتن کردند برای اینکه نشان دهد که مکلف نیست جنون خود را آشکارساخت چون به نماز ایستاد خون ازوی جاری شد وبه مردم گفت :من به شما می گویم که حایضم و شما باور نمی کنید.چرا جنون آمیز و مضحک نسبت زنانگی بر خود بست؟ وی با این حرکت حال درونی ی خود را آشکار کرد؟ او مغلوب حق است همانگونه که زنان مغلوب مردانند."

گذر از e3 به e2 در نوشتار فارسی شاید با سپیدخانی ی لحظه های امید به نوشته ای روی نداده و نابهنگام به تعبیر اسپینوزا دست کشیدن از امیدی اندوه خارانه و سر کردن با نا امیدی ی شاد خارانه ای زمزمه گر از سر وفاداری ممکن می شود.

شیث مهربان نمی دانم آیا هنوز در تخاطب شما هستم یا خود خاهانه حرف بافی می کنم؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 20:5  توسط بهنام كياني  | 

1.بلند فکر کردیم

بهنام به محل کار من آمد. رنگ پریده بود و در نهان غمگین. و خسته. من چنین حس کردم. خستگی از نرسیدن انگار.

با هم بلند فکر کردیم. من فکرهام برای او تازه نبود. او ولی فکرهای تازه یی داشت. مثل همیشه متن بهانه یی بود برای ارتباط. ( یا دلیلی؟)

بهنام چند گاهی است کم نوشته یا به من خبر نداده. جز نوشته یی در اخرین شماره بایا که من هنوز ندیده ام.

بهنام چندگاهی است کم نوشته یا به من خبر نداده... نوشتن سوال من از بهنام است. هر چند در این پاسخ قبلا صدای روزبه رجبی را شنیده ام...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 16:19  توسط شیث صابر  |