تبليغاتX
ecololia

ecololia

اکولولیا بلند فکر کردن است

کاغذ روشن

 

شهر – شهر بی فروغ بی آسمان  رو به تاریکی ی روز   کثیف با آسفالت کنده و ماشین های دهه ی هفتاد آمریکایی (نمونه ی کامل سبک فوردیسم ) و آن محو تر ها در عقب عکس- شاید رنو - ماشین نقلی کم درآمدهای دهه ی شست   ناهمگونی   و خانمی که خودش را به دقت در چادری سیاه مخفی کرده است  شهری در حاشیه ی جهان نو   همین . چیزی نمی یابم توی درختهای حواشی ی عکس  درها و تیر چراغ  حتا المک گاز  بیش از حد بیانگرند  نه نه راستش نمی توانند مرا زخمی کنند جز آن دوتا پنجره ی حاشیه ی بالایی که دارند توی دریای نور غرق می شوند ولی کمی فقط کمی تاریکی ی ناب درونشان شعله می کشد .  

 

 

چین چین یکتا پیراهن   موهای مشکی   انگشتان کوچک   سه دستبند به رنگ ها ی متمایز   دهان نیمه گشوده و  نگاه پرفروغ دختر کوچک انسان*** بر چهره ی مرد غبار گرفته ی خسته از شهر لبخند می نشاند.

 

و این هم تاملی و تمایلی ست که او را عکاس متفننی بدانیم که از تمایلات ما آگاه است و می داند که نور شهر اگر از روبرو بتابد عکس را می سوزاند - حالا می فهمم  پنجره ها چرا ملتمسانه در برابر محو شدن مقاومت می کنند و اینکه ماهیت آن نور خیره کننده چیست ؟  دهه ی شست شمسی : موشک ها ی منفجر شده در اندیشه ی تهران توی روز نور خیره کننده ای داشتند .

 

 

(چشی یام نبنید آفتو قشنگ**)  بی شک این دیوانگی ست که با چشمان باز به آفتاب خیره شویم !

 

قیامت عکس هر لحظه مرا به خیش می خاند  به شباهت لنز دوربین  نگاه خیره و آفتاب سوزان فکر می کنم . آیا اینجا هم کودک تنها موضوع نگاه ، رشد متعادل و  خاطره است در یک کلام  موضوع عکاسی ست  ابژه ی کوچولو  ؟

 

به مرور می فهمم آنچه سرخوشانه دانش مرا در این عکس به بازی می گیرد نه کودکی تن داده به هوس عکاسی ست او به تمامی معبری برای شوق عکاس نیست  ابژه ی کوچولو  آنکه این قیامت را ثبت می کند نگاه می کند و لنز را به رویارویی فرا می خاند نگاه او تعقیب گر است و دهانش هم هنگام بیان حیرت از این واقعه – حیرت از چی ؟ نور تابیده ی سوزان / پنجره های ملتمس پشتی / نگاه و نوشتار نویسا ی عاشق

 

زنانگی تسخر زن و نرم روی نموده بود بی گمان جایی آن دورها در پشت عکس آینده بود که از روی شهر گذشته مخروبه ای وانهاده بود (این همان گهیست که بهش می گیم آینده *) . روبرو و در کناره ها  نگاه های خیره  لنزها و اشیای بی جان تاریخی به روشنی ی یک تقویم داشتند و کودک- زن را به رویارویی و عذاب دعوت می کردند  به فضیلت های ناچیز زندگی  به تماشا  شاید .

 

او می دانست و اینطور گوشم را وقت دیدن عکس می کشید.

 

 

 

 * فرجام شعری از نیما (کرگدن)  / نام مجموعه : من و گربه سگ / چاپخش زیرزمینی 1381

 

    ** آغاز یک ترانه ی عاشقانه ی لری

 

*** به قرینه ی پسر انسان  زن آرمانی که در ابتدای باب دوازدهم مکاشفه ی یوحنا

       ظاهر می شود : ... زنی که آفتاب را در بر دارد   ماه زیر  پاهایش و بر سرش

       تاجی از دوازده ستاره است...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 4:3  توسط بهنام كياني  | 

نخواستن و ناتوانی در فکر

  «  آرام بیاور از من سه پنیر      ببر سر میز مجاور        ایرانی به آن ها بگو  » *

 

 اشاره ی اوّل : به جز به عاریت گرفتن چیزی از ترکیب جعل شده ، این یادداشت ربطی به آرامش دوستدار ، جواد طباطبایی ، دین خویی و . . .  ندارد ( من باب رعایت کپی رایت )

-         مراد من از اندیشه ، اندیشه ی نقّادانه است و اصولن اندیشه ای فارغ از مرابطه با کنش نقّادانه تاکنون نشناخته ام . حال شاید فرایند اندیش ورزانه ای در فیگور نقّادانه بازشناخته نشود . امّا به راحتی می توان در رابطه های در زمانی و هم زمانی ی مفروض ، اشاره به جنبه ی نقّادانه ی آن کرد . اصولن اندیشه ، از شک کردن ، اعراض کردن ، نه گفتن و . . . بر می آید . حال شاید ( شاید بدون شک ) در گسترشش خصلت هایی ایجابی بیابد . امّا . . . پس اندیشیدن در نظام های توتالیتر امری بالقوّه خطرناک است .

-         اندیشه در خلاء اتّّفاق نمی افتد ( بدیهی ) چیزهایی را هم راهی می کند و در مواجهه با چیزهایی قرار می گیرد ؛ چیزهایی را انکار می کند و بر چیزهایی صحّه می گذارد . خود ، حوزه ی گفت مان خود را شکل و گسترش می دهد ( بدیهی است : و بالعکس ) و همین ، هم واره گفتمان اندیش ورزانه را انقلابی ترین گفتمان ها می سازد . اندیشه در بستر یک سنّت فکری شکل می گیرد ؛ حالا در اعراض ، مواجهه یا انکار آن . وجه پیوستاریش نافی ی روی کرد گسست گرایانه اش نیست . در دیالکتیک پیوست و گسست ادامه می یابد و حتّی از این هم می گسلد : « پارادایم» . سعی می کنم به گرایش هم واره سیستماتیک اندیشه اشاره کنم . غایتی سیستماتیک برای هر فعل اندیشیدنی متصوّر است و این فعل نیز ، فارغ از این سیستم اتّفاق نمی افتد ؛ سیستمی که با نقض مدام ، تکثیر می شود . این امری دل بخواهی و گاه گاهی نیست . حدّاقّل به این پی برده ایم که اندیشه در گسست از سنّتی فکری شکل می گیرد ؛ گسستی که امکان بازتولید به آن سنّت می دهد . آیا در کشورهایی مثل ایران ، اصولن فرصت شکل گیری ی یک سنِّت فکری هست ( لزومی نیست توضیح دهم که اندیشه ، امری « به فرموده » و از بالا به پایین نیست ) ؟ خواست سیستماتیک اندیشه ، آن را در مرابطه با عینیّت قرار می دهد . نقد ، سوای حوزه ی عمومی « تولید» نمی شود ؛ « نشخوار» می شود . آیا امکان رجوع به حوزه ی عمومی ، حتّی تا سال های سال بعد ، قابل تصوّر است ؟ وقتی اداره ی مُلک ، منوط به اوامر افرادی ، سوای تمام بدیهیّات عقلی و . . . باشد ، اصولن « چیز» سیستماتیکی شکل می گیرد ( اندیشه اش پیش کش ) ؟

-         نیاندیشیدن درباره ی یک حوزه ، عملن آن را به ناخودآگاه می راند . . . انگار همه چیز درباره ی آن است . تابوها جهان را تبدیل به تمثیلی از خودشان می کنند و وقتی اعمالشان بنا بر امر و اجباری مکانیکی باشد که دیگر چه بدتر : تمام ابهام ها در موقعیّتی کنایی معنا می شوند و زبان در نظامی دودویی بین شعار و کنایه رفت و برگشت می کند . شاید به اعتراض بگویند که آن چه محدود می شود ، آزادی ی بیان است نه اندیشه . « اندیشه میان ِدو لب شکل می گیرد »1، اندیشه عبارت گراست و « ما از ابتدا یک گفتگو بودیم » 2 و تصوّر نمی کنم آمیختگی ی اندیشیدنی و در گفتگو چندان پیچیده باشد . اینجا دو مساله مطرح شد  . یکی مساله ی تابوها که در خانش استعاری از همه چیز مستقر می شوند و دیگری خفقان ، که زبان ِغیر روزمرّه را در حوزه ی عمومی به شدّت « کنایی – شعاری » می سازد و روز مرّه اش را هم نمی گذارد  به روز شود .   

-         اندیشه سوای موقعیّت انتقادی چگونه می تواند شکل بگیرد ؟ در برخورد با عینیّات و با نیّتی کارکردگرایانه و با آزمون و خطا یا با شکل ناپذیری ی امور ِذوقیّه . . . اینجا دیگری ابژه و ابژه دیگری می شود و این می تواند وجه پراگماتیستی به اندیشه بدهد و موجبات ِشکل گیری ی ایقان ِراسیونالیستی را که بالا آمدنش مبتنی ست بر تجربه اندوزی و عمل و بازخوردش ، فراهم آورد . جای بحث ندارد که این حرف ها در کشوری مثل ِ ایران محلّی از اعراب ندارند و. به همین خاطر بیشتر کنش های  اندیش ورزانه ی ما به شمار ِسه به وادی ی بحث های کلامی می غلتند ؛ مثل ِاین .

-         وقتی نه امکان ِیقین ِموقّّت ِمرتبط با تجربه و بازتجربه باشد و نه مدل هولستیک ِممکن در دیالوگش و نه . . . به ناچار فقط شکلی از مدل ارسطویی ی آن ، آن هم متعاقب ِبحث های متافیزیکی ، آن هم بحث های کلاسه شده ی متافیزیکی « موجود » می شود ؛ یعنی یقینی از پیش بوده ؛ یعنی تعطیلی ی اندیشه ؛ یعنی در بهترین حالت شک کردن به یا ستیز با این داده ها و درغلطیدن به بحث های بی پایان ِکلامی یا انتخاب ِبهتر : تلاش برای گسست از این سنّت و نزدیک شدن به سنّت ِتفکّر ِانتقادی ؛ یعنی همین کار . این یک « تلاش » است .

-         باختین ، فوکو ، بودریار و . . .

-         اصولن قائل به قرینه انگاری ی سنّت های فرهنگی آن هم با مدّعای تفاوت های ماهوی و با این شکل دقیقن بازاری ی شرقی – غربی اش نیستم ( بازاری هم با تعبیر پیش پا افتادگی ست و هم کنایه از نان دانی شدن ) . و این نه یعنی این که یکه بشناسم .  شکل دیگری از تمایزگذاری را بسیار « واقعی » تر و مفیدتر می دانم ؛ یعنی تمایز گذاری با اعتنا به « صفت تفضیلی » ؛ یعنی چیزی که در نسبت و زاویه با مقیاس و محک های توسعه یافتگی سنجیده شود ( چاره ای نیست ( لااقل چاره ای نداریم ) ) : « غلبه ی عقلانیّت » . تردیدهای پست مدرنیستی در این حیطه ها و به مشاهده نشستن ِعقل ِعام و درآوردن خاصیّت از آن را نیز من در تعبیری باز ، ادامه ی طبیعی ی اندیشه ی انتقادی

می دانم و جایی را برای « بُل » گرفتن حکومتی های مدرن باز ، پست مدرن باز ، سنّت باز ، باز نمی بینم و برای تعابیری چون « حاکمیّت عشق » و « حکمت ِآُنسی » و . . . زیرا مگر اندیشه ی انتقادی و مقیمانش ، نیرو از انگیزش های اسطوره ای ، عاطفی و . . . نمی گیرند که بورزندش ؟ خلط این ساحات و مباحث چه کمکی به ما می کند ؟ بالاخره قواعد ِجاری در هر حوزه ی عمومی ی مفروض ، چاره ای جز عقلانی شدن ، عینیّت گرایی و . . . دارند ؟ فرهنگ این قدر دور از و بی ربط با کنش ِاندیش ورزانه است ؟

-         در کشورهایی مثل ِایران که همواره در مقیاس های توسعه نیافتگی باز شناخته می شوند    ( یعنی همواره در مواجهه با محصولاتی هستند که « شرایط  » خودشان نقشی در آن ها ایفا نکرده است ) شاید به ندرت عوامل ِرشدی جز اجبارهای عینی که بیش از هر جا در اقتصاد خودنمایی می کنند ، پیش بیایند . این امر عملن در ایران منتفی ست . قدرت ِاقتصادی ی این مُلک ِتک محصولی در چنگ ِمیراب های میر نفت شده است و عملن ملّت هیچ نقش تعیین کننده ای در چرخه ی تولید و توزیع ایفا نمی کند . پس  ملّت به عنوان ِیک « عارضه » و معضل برای حاکمان شناخته می شود . همان قدر که هر جا نیروی کار مردم اقتصاد را بچرخاند ، دیکتاتوری ی بلند مدّت امکان ناپذیر می شود ، این جا دموکراسی ی پایدار ِغیر تزریقی و درون زا نامحتمل است . . . پس حاکمان ( که رسانه های فرهنگی و توپ و تانک و اتم و خدا و . . . را در اختیار دارند )  هر تولیدی را خطری برای خود می بینند ( و از طرفی فرصتی واهی ) مخصوصن « تولید اندیشه » . از طرفی دیگر اندیشه یا در فضایی پلورالیستی شکل می گیرد یا بر علیه وضع حاکم یا هر دو و . . . و حدّاقّل در مورد ِهمین دو حالت ِذکر شده می توان نوشت که امکان ِتحقّق زمینه های اوّلی که کاملن منتفی ست و دوّمی نیز ، هزینه های زیادی دارد ( خیلی زیاد ) که تقبّل این هزینه همواره فیگوری آرمان گرایانه به این اندیشه ها می بخشد .

-         اصولن با عنایت به الگوی ساده ی « هزینه – فایده » چه چیزی در فرهنگ ِغیر مولّد و بسته ی ایران ( منظور « چیز » های « ادامه دار » این فرهنگ است ) می تواند ترغیب کننده ی فرد به اندیشیدن باشد ؟ در مقایسه با کشورهای توسعه یافته که اصل بر تولید است و بر گسترش زمینه ها و بسترهای مختلف برای « ایجاد » و پاداش دادن به نیروهای مولّد ، جاهایی مثل ِاینجا که اندیش ورزی در بهترین حالت بی پاداش می ماند و معمولن با تحمّل دردسر و عقوبت های حاد و خفیف همراه است ، تعجّبی ندارد این قدر اندیشه گریز بودن ِهمه ی حوزه هایشان .

-         آرکی تایپ بهلول : خود را به خری زدن ، خود را به دیوانگی و کوچه ی علی چپ زدن ، رفتاری ست که بالاخص روشنفکران ایرانی خوب بلدند . در واقع سابقه تاریخی ی این رفتار که گاهی با تعبیر « رندی » احضارش می کنند ، تبدیل به یک سنّت رفتاری اش می سازد . در واقع فرد ناچار به نقد و اندیشه با این رفتار به قدرت مدار می گوید : « بابا بی خیال  ! من عددی نیستم که لایق عقوبت ِتو باشم » و همین عملن در این ملک کنش ِ اندیش ورزانه و نقّادانه را در بهترین حالت وارد عملیّات ِپارتیزانی ( این هم که فارسی ست ! ) می کند . یعنی نقّاد و مطلّع به میدان آمده ، حرفی وسط می اندازد و به شمار سه جیم می شود  و همین حرف میان مانده ( که بالطبع دست ِکم مطیع ِکمی میان مایه گی هم می تواند بشود ) برای مدّتی حدّاقلّی از فضای فکری را هاله ی استمرار خود می سازد . استمرار ؟ دیالوگ ؟ سنّت ِفکری ؟ شرح و بسط و تاٌمّل ؟ و غیره ؟ نه ! این نوع رفتار ِ همراه با هزّالی و کلبی مسلکی ( که تا به امروز هم بهترین سپر دفاعی ی روشن فکر بوده است ) وقتی به عنوان ِتنها امکان ِاستمرار در می آید ، عیوب ِبی شماری را نیز استمرار می بخشد . یکی مثلن همان که اشاره کردم : منجر به سنّت ِفرهنگی و شکل گیری ی الیت نمی شود . دیگر این که در تقابل با آن ، هر تلاشی برای ایجاد ِسنّت ِ فکری در این سرزمین همراه با جزم اندیشی می شود و . . . و شاید مهم تر از همه ، این که خود ِاین رفتار در منی انعکاسی باز وانمود به اصحابش می شود . کم نبوده اند کسانی که خود را برای بقا به کوچه ی علی چپ زده اند و بعد در همان کوچه آب و ملکی به هم رسانده اند .

-         طبعن خود ِاین یاد داشت مبتلاست به موارد ِاشاره اش . امّا حکایت تاثیر گذاری و پذیری های جزء و کل از هم دل ما را به تنها چاره ی موجود ، یعنی شروع برای شروع خوش می کند . امّا از یاد نبریم که در بهترین حالت مفروض هم صرفن ما محلّ اعمال ِشرایط ِ تغییریم . شاید فاعلیّت ما فقط در تدارک بتواند معنی دار بشود . البتّه باب ِتخیّل بازهم باز است .

 

________________________  نیما صفّار                بهمن 1383

 

  * نیما صفّار       1 تریستان تزارا         2 هولدرلین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 20:5  توسط نيما صفار  | 

من به زبان جهان های دیگر می نگارم

 

پرسه زنان میان داربلوط ماسه های شسته

نشسته با نگاهی حوالی ی قلب مات مانده

 

هایش

 

مهمان نوازی ی ابراهیم    غذا دادن به سه فرشته    جبرییل میکاییل اسرافیل   که به روایت آیات هود به قصد قوم لوط آمده اند   ابراهیم آنها را غریبه شناخت و ترسی به دلش گرفت  گفتند نترس ما به قصد قوم لوط فرستاده شده ایم      کمی آنسوتر شمایل سه فرشته که زیر بلوطی در مسیله ای نشسته اند   اثر آندره ی روبلف  شمایلی شده با هدایت قدیس نیکون   شکوه هنر بیزانسی مات می کند  بهانه ایست برای گریختن به پرسش نرم و صفحه به صفحه ی دوستان نازنینم این روزها درباره ی خاندن به مثابه ی پدیده ای فرهنگی(هایش) و  خاندنی ریشه ای تر   خاندن فرد(نایش)  یا به تعبیر شیث نخاندن او . تصمیم به نفی امکان های قرائت ماتن  از سر نخبگی و زبان داری    به پیش!

 

نایش

 

این یک الزام است که هر گفتار باید تاریخی از دیگریت خود ارائه کند(وبلاگ حالا- نهاده های تاریخ 4)

 

امپراطوری تا حدودی موجب شد که همه ی فرهنگها با یکدیگر آمیخته شوند هیچ یک از آنها منفرد و خالص نیست(ادوارد سعید-شرق شناسی)

 

متن قرآنی نام دیگری نیز بر خود نهاد که میان قرآن و جریان عمومی فرهنگ آن عصر تمایز روشنی افکند یعنی خود را کتاب خاند(ابوزید- معنای متن)

 

کتابت،کاغذ،نگاشتن فصلی از تاریخ فرهنگ عربی که زیست جهان ایرانی را به سوی آزادکامی و تصمیم بازیگوشانه می گشاید. انقلاب عباسیان _ عبور از سلطنت اموی تنها در افقی شهریارانه رخ نداد . تمایلات فرهنگی ی امپراطوری ی عربی با انتقال پایتخت از دمشق به بغداد دیگر شده بود . لایه ها ی آرامی،مسیحی و یهودی ساکنین ثابت عراق مرکزی هستند،فارسی زبانان در شهرها می زیند و اعراب حیره ساکن سواحیل فرات مسیحی اند. امویان دمشقی در حالی که برای اداره ی دیوانسالاری به بیزانسی ها و اعراب مسیحی ی دمشق محتاج بودند به تدریج خصومت بنیادگرایانه ی اینان با تعالیم یونان چند فرهنگی را درونی کردند ، با برافتادن ایشان عباسیان برای اداره ی این امور به پارسیان و آرامی های بومی روی آوردند. برای اینان که یونانی مابی آنطور که روبروی تعالیم مسیح می افتاد در برابر فرهنگشان قرار نمی گرفت ترجمه ی ماتن ها ذوق زده شان میکرد به خصوص که همین جناح پارسیان بیزار از امویان عباسیان را به قدرت رسانیدند .خانواده های بانفوذی که برای ماندن در لایه های قدرت  منشی،مترجم و حتا طبیب شهریار تربیت میکردند. امپراطوری ی عربی در این گشایش و بازی، فن کاغذسازی را نیز از اسرای جنگی ی چینی آموخته بود. کاغذ در اولین دهه های عصر عباسی به علت تشویق و حتا دستور نخبگان حاکم به استفاده از آن به سرعت جایگزین سایر مواد شد. جالب اینست اسامی ی برخی کاغذها به نام برخی از سرشناس ترین حامیان نهضت ترجمه نامگذاری میشود مانند کاغذ جعفری  که به نام جعفر برمکی نامگذاری شده بود . هم سویی ی قدرت شهریاری،فرهنگ و نوشتار تمایل امپراطوری را به تمایل نخبگان نزدیکتر می کرد. ابن ماسویه ی ایرانی یکی از این نخبگان بود. یوحنا طبیب مخصوص مامون ، انسانی بی پروا در ابراز اندیشه که از انجام یک رشته از تحقیقات طبی محروم بود و آن کالبد شکافی جسد انسانی برای کسب دانش در تشریح بود که او را در نهایت خشم به نوشتن این جمله ها برانگیخت " اگر نبود مداخله ی حاکم در کاری که به او مربوط نمی شود من این پسر خود را ( او پسری عقب افتاده داشت ) زنده زنده کالبد شکافی می کردم درست همانطور که جالینوس میمون و انسان را کالبد شکافی می کرد. اینطور می توانستم به دلایل عقب افتادگی ی او پی ببرم و دنیا را از این شر خلاص کنم و با نوشتن نتیجه ی کار خود در یک کتاب یعنی چگونگی ترکیب بدن او ،مسیر رگها ،شریانها و اعصاب ،دانشی برای مردم فراهم کنم . اما خلیفه منع کرده است ". ابن ماسویه که از کالبد شکافی منع شده بود بناچار به تنها کار ممکن روی آورد : او ترجمه ی آثار تشریحی جالینوس را به شاگرد خود و مترجم پرآوازه حنین بن اسحاق سفارش داد .حنین در کتاب شناسی ی ترجمه های آثار جالینوس می گوید که حداقل نه کتاب از آثار تشریحی جالینوس را برای ابن ماسویه ترجمه کرده است که دو کتاب دقیقن درباره ی موضوعاتی بودند که ابن ماسویه در صدد انجام تحقیق درباره آنها بود: در باب تشریح عروق و ورید ، در باب تشریح اعصاب".

آنچه در کاغذ نوشته ی ابن ماسویه برای من مهم است  فرهیختگی ی او در طبابت یا گزارشی تاریخی از نهضت ترجمه نیست(پدیده ای فرهنگی) همه خاهند دانست او اگر در یونان کلاسیک می زیست جالینوس دیگری می شد  نتوانستنی در کار نبود  ولی انگار به ناگاه پرده از تمایلی نهان به نفی فرهنگ در نوشتار شعله می کشد که ناشی از نتوانستن یا گیر افتادن در قفس فرهنگ است او طلب شکاف-تن زنده ی فرزندش را می کند  نمی تواند   پس می نشیند   شرمگین می شود   درباره ی این کش-تن می نویسد.

 

هایش

 

1330 شمسی مسجد جامع شهر یزد نماد اقتدار راست کیشانه ی مذهبی به حاشیه رانده شده افتاده ته خیابانی فرعی ...

خیابان اصلی که بافت شهر اسلامی را مثل یک زیپ گشوده است به مفهومی مدرن یک خیابان است چون آشتی جویانه نمی خاهد خود را با پیچ و تاب و کمرباریکی به لابیرینت تبدیل کند خیابانی که ریشه نمی دهد وقلب شهر را به روی جریانهای آزاد هوا می گشاید ...

ولی آیا در این قدرت نمایی، خیابان یا مسجد موضوع ذوق معمارانه ی ایرانی بوده اند؟  می توانیم مهرورزانه تخیل و هاله را در خودمان بیدار کنیم آنگونه که شیث هنگام گذر از کوچه های کاهگلی به کاشیها و فرشهای آستانه ی معبد فکر میکند و ذوق زده می شود .

 

1380 شمسی حمامی غریب از بقایای معماری مهرازانه ی ایرانی روبروی در شمالی مسجد جامع از زیر آسفالت پیدا شد .

طرح گردشگاهی ی حمام-بازار-خیابان و مسجد را ریختند. با تحول شبکه ی قدرت طرح ملغا و حمام را زیر آسفالت های جدید و بقایای رضاشاهیش از نو پوشاندند. پالیمسیست به شیوه ی ایرانی!

 

 

نایش

 

نگاشتن روشنگرانه گاه می تواند به مثابه ی ماشین کیفر نموده شود. بی آبرو کردن واژه یا عبارت یا کتاب مقدس یا فرهنگ یک عصر، آفتابی کردن و کنج و پسله ها را دید زدن به شیوه ی مارگیران شباهت دارد. بسی تماشایی ست که تنی در نوشته ای کوتاه پرده از جهاد مقدس مورد نظر جهادگران برمی دارد و با دهانی تلخ کیفرش را نیز پیش بینی میکند "روزهای بمباران تهران تکرار خواهد شد؟ دوباره هراسی عمیق از ویرانی نوشته‌هایمان را خواهد انباشت؟ کسی به جنگ ما خواهد آمد؟ بلغارستان ... من با گلوله‌ای لهستانی یا ... فرقی نمی‌کند به قتل خواهم رسید... این وب‌لاگ دیگر آپدیت نخواهدشد

من جنگ نمی‌خواهم آقای احمدی‌نژاد ، آقای بوش ، آقای شیراک... من جنگ نمی‌خواهم و اصلا برایم مهم نیست که شما برای چه آینده‌ای می‌جنگید "

 

یا دیگری وقتی به پرسش تجاوز و شکنجه ی زنان می اندیشد توی دام ارج نهادن به بکارت و معصومیت زن که محصول پیرسالاری ی فرو ریخته است نمی افتد "

و واقعن مثل اين‌كه فرق مي‌كند . چرا ابزار در اين مورد خاص اين‌قدر خشونت و شناعت ماجرا را كم مي‌كند ؟ چرا در مورد شكنجه‌هاي غير جنسي با يا بي ابزار بودن‌شان اهميّتي تعيين كننده ندارد ؟ ظاهرن تجاوز جنسي و محتمل بودنش ، بيشتر در حوزه‌ي نرها و مردان معني ‌مي‌يابد . تجاوز كردن اثبات مردانگي‌ست ؟ تعارف كه نداريم : در فرهنگ ما اگر خودش هم گاهي مذموم باشد ( كه گاهي هست ) داشتن قابليّتش كه نيست ( تيرهايي كه به شرط شليك نشدن مقبول و مؤثّر مي‌افتند ) . توانايي‌ي كشتن : « بلدي مرغ سر ببري ؟»  توانايي‌ي تجاوز            ناتواني و معصوميّت    آسيب‌پذيري

پاشنه آشيل جنبش زنان : نهضت معصوميّت‌ها ؟ چرند است  "

 

اگر خاندن تمایل پیش رفتن و نقب زدن توی متن فرهنگی را بیدار می کند نخاندن میل به واپس روی و دور شدن از زباله ای به نام تاریخ و فرهنگ است. برای نویسا تخیلی که مبتلا به فراموشی ست می تواند  هم هنگام  تاریخ جنایت های پنهان خاک گرفته باشد . گفته اند هنر معماری و بناکردن زیج ( رصد خانه ) اوج با شکوهی را در زمان شاهرخ تیموری و هلاکو تجربه کرد که منجر به تحولی در نجوم بیزانسی هم شد همان حوالی  نصیرالدین توسی  متفنن و شاد از بنای کرده رساله ی آغاز و انجام را قلمی می کند(هایش). روی دیگر (کودکی)تاریخ مغول را هفت قرن صبر می کنیم تا پتروشفسکی از میان زباله ها  بی شرمانه برملا کند(نایش) تا نخانیمش " قتل عام به صورت زیر انجام می گرفت : ساکنان را که قبلن خلع سلاح کرده و به صحرا رانده بودند   مرعوب و روحیه باخته   میان سپاهیان تقسیم می کردند . هر سپاهی افرادی را که سهم وی شده بود به زانو می نشاند و سپس با قداره یا شمشیر سرهای ایشان را از تن جدا می کرد بعد منشیان اسیر را وا می داشتند تعداد سرهای بریده را شماره کنند. به گفته ی جوینی پس از کشتار عمومی مرو در سال 618 ه.ق شمارش کشتگان توسط منشیان اسیر 13 روز به طول انجامید. " 

 

نوشتار / اندام های بریده ای از این دست ملایم و آوازی یا همدلانه نوازشمان نمی کنند چه بسا پرده های گوشهایمان را سوراخ کنند و به همین رو اخلاقی تر می نمایند .

 

 

هایش

 

- موضوع، سرنوشت هسته ی شعری-اسطوره ای خیال است (هرمنوتیک احیای معنا یا کاهش توهم- پل ریکور )

 

-          دیر زمانی شیفته ی هزار و یکشب بودم  من در برابر این انحطاط خفه کننده ،دنیای گمشده ای از اقالیم جهان دیگر از ناپل به طرف جنوب زنده را می گذارم ... در اشتیاق سوزانم به جهان های دیگر آدمهایی نفس می کشند که به تقدیرشان با شور و شیدایی ی غیر ارادی می نگرند گویی در خاب و خلسه فرو رفته اند  شیدایی ی آنان رنگی اروتیک دارد  شور عشقی ناشی از سرکوب و فشار    امر جادویی   رشته ی امور جادویی   جابجایی    بازگشت ( پیر پائولو پازولینی- یک گفتگو )

 

 

شمایل-نگاشت آندره ی روبلف که ابراهیم را کنار میکاییل می نشاند بیان شور مفرط ابراهیم است یا تجلی هنر بیزانس  و اینکه ابراهیم از چه رو خلیل نام گرفت  شاید غذا تکه ای از تن او بود و کلام فرشته تن مادر خدایی که ابراهیم بی او زنده نبوده است        مد نوشتار

 

 

نایش

 

انقلاب عباسیان    گشودگی ی زوایای تاریک روح ایرانی آیا  ؟

حاکمان ضرورت فروبستن افقهای گشوده را می فهمند  معاندینی از گوشه و کنار سرزمینهای آریایی سربرآورده اند از پیامبری نقاش و هنرور سخن می گویند و نام او را مانی می خانند متکلمان به منصور چاره جو پیشنهاد ترجمه ی اثر دشوار ارسطو طوبیقا را می دهند تا با هنر دویچمگوییک  بر مشرکان غلبه کنند  جدل ارسطو آنطور که آنها اندیشیدند مشرکان را عقب نراند تا  جدال حکومت عباسی اینان را همانگونه که ساسانیان سرکوب کردند فرو خورد   ولی منظومه های پاره پاره و گسیخته  مراثی ی روان  که در بن و نافشان درد آشنا می نالند     از اندامهای مانوی سخن می گویم  هنوز انجیلی زنده می نمایند  که سخت تن به خاندن می دهند

 

اندام هایی از هوویدگمان(خوشا بر ما )

 

1-چه کسی مرا گشاید از [این]همه

سیاهچال و زندان

که انبار شوند آرزوها[یی]

ناخوش[آیند]

 

2- چه کسی مرا [از]توفان خاهد رهاند

[توفان]دریاهای آشفته

رزمگاه

که آرامشی نیست

 

3- چه کسی مرا رهاند از دهان

[این] همه جانوران

که گرگ همند

ترسانندگان بی شفقت

 

4- چه کسی مرا از میان دیوارها بدر آورد ؟

...............................

..............................

 

5- و بر نفس [خیش] گریم

.....................................

....................................

 

6- چه کسی مرا رهاند از آن

 مرا از بلعیده شدن فراز برد

بلعیده شدن [در] ژرفناها

که همه دوزخ [است]

 

7- و من هستم

  و تویی نخستین

........................

 

8- اکنون

ای جان روشن

تو را- به مهربانی- فراز می برم

با دهان مادریم  

 

9- جانی می ماند

.........................

.........................

 

 

 هایش

 

بر سر سفره ی تخیل خلاق هانری کربن ، مانی و متن های مانوی ایرج وامقی ، فکر یونانی و فرهنگ عربی ، وب سگالش ، وب حالا و نیما  غذا می خوردم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 20:23  توسط بهنام كياني  | 

تا زمان بعدی عنوان تمام نوشته های من مسعود هنرور است. برای مبارزه با فراموشی

امروز جمعه است. من تنهام. نوشته بهنام را خوانده‌ام و منتظرم. چنان منتظرم كه عضلاتم مدام به سمت در كش مي‌آيد. كسي كه مي‌آيد و اين دفترها را از رو‌به‌روي من جمع مي‌كند. اين نعش پهن مسعود را در تمام اين اتاق. و ظهر است. تا شاهرود راه زيادي نيست. اما بهنام دور است. در خودش. رد پاهاش را مدام گم مي‌كنم. در متني مقدس. در خاطره‌اي از سومار. اما من اين وسط چه‌كاره‌ام. خواننده‌اي كه نمي‌خواند.

بهنام چه‌گونه مي‌خواند. چه‌گونه نمي‌خواند.

و كاش مرا معاف مي‌كرد از اين پرسيدن. از اين پریدن در حفر کن...

+ نوشته شده در  جمعه دوم تیر 1385ساعت 11:45  توسط شیث صابر  |