تبليغاتX
ecololia

ecololia

اکولولیا بلند فکر کردن است

4- شماره دادن

دوستان عنایت بفرمایید از این به بعد به مطالب شماره بدید که ارجاع راحت باشه
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 16:58  توسط مرتضا پورحاجي  | 

3- با یک زبان

دست نوشته ای از کارناپ

دست نوشته ای از کارناپ

بهنام جان!

  1. سودای تشکیل زبان را ما بیشتر از کارناپ به ارث برده ایم و حواریون او و اهالی ی نگاه او ( همچون کریپکه) . آنجا که صحبت از تشکیل L2   کردی ( که اتفاقن هم از نمادهای کارناپ استفاده کرده است و هم شرایط تشکیل یک زبان را از موضع او بیان کرده  و یا بهتر است بگویم او هم در این موضع هست ) خاه ناخاه بیشتر صحبت از دقت یک زبان پیش می آید تا لایه های ( به فرض وجود ) انقباضی و انبساطی آن . می خاهم این را بگویم که صحبت از این دو ترم در درون یک زبان موضوعیت دارد و نه در مقایسه 2 زبان.
  2. هنگامی که جمله ای فهم نمی شود گوینده برای فهمیدن مخاطب فقط و فقط تنها کاری که می تواند بکند این است که آنرا دو باره بگوید. من بنا به شواهدی از رساله می گویم نظر ویتگنشتاین این است. و زحمت آوردن شماره بند شاهد با تو . حال اگر این حرف را بپذیریم آنگاه ناچاریم بپذیریم که از نظر فیلسوف یا فهم ارتباطی با لایه های انبساطی و انقباضی زبان ندارد و یا به هر حال زبان اصلن چنین لایه هایی ندارد. اما به هر حال یک چیز روشن است و آن اینکه بر خلاف بسیاری از آقایون فهم را حواله به زبانی دیگر نمی کند.
  3. یادمان باشد که زمان متغیری از خود عمل نوشتار است و نه چیزی مثل آنچه نوشتار درباره ی آن  است. 
  4. بیا و بیایید تا در این خصوص بیشتر حرف بزنیم.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 16:57  توسط مرتضا پورحاجي  | 

2 -

 

 

دوستانی در علاوه ی ما شده اند ما نیز بر علاقه ی آنها.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 15:24  توسط مرتضا پورحاجي  | 

1 - در پی آن چند مکث مجید رزاقی

از مکث ۹ بسیارها خوشم آمد - بر من تنها حافظه نیفزود-      اما به هر حال در برابر مکث ۱۲ می ایستم و با آنکه خودم هم به نوعی به آن شک کرده بودم در نوشته ام ( یعنی آیا اگر یک متن منقبض است این انقباض در عدم نمایش بخشهایی از سلسله استنتاج های متن ریشه دارد؟ ) با این حال سوال را از مجید می پرسم و سایر دوستان :

تمام بحث بر سر این است که آیا این حذف از زنجیره ی استنتاج با اتکا بر چه امری رخ داده است ؟ من شفاف تر می کنم : فرض کنیم ضربی از ضروب منطقی را احضار کرده ایم و در پی این امر یک موجبه ی کلیه را حذف کرده ایم . آیا این امر نشان دهنده ی این است که ما شناخت محتوای آنرا بر عهده مخاطب نهانده ایم. یا اینکه فرض کرده ایم تا این حلقه و گونه ی استنتاجی را ( این ضرب را ) او می شناسد؟

در ثانی : ما در یک قضیه کدام بخش آنرا می توانیم حذف کنیم ؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 15:2  توسط مرتضا پورحاجي  | 

دو ديوار نوشته

۱. زنان بزك كرده ، عشق و علاقه باطني به شوهران خود ندارند.   مسجد جامع جاغرق

 

۲. زنان بدحجاب نگاه مردان بي‌غيرت را گدايي مي‌كنند.   مسجد جامع جاغرق

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 8:37  توسط شیث صابر  | 

این بار درباره می نویسم

1. نوشتنِ درباره متداول ترین نوع نوشتن است. آیا نوشتن درباره ، نوعی نوشتن است؟

2. نوشتن درباره ، استخدام نوشتار برای هدفی خاص است؟ یعنی در این حالت نوشتار شکلی پیشینی دارد؟

3. شکل پیشینی نوشتار چیست؟ آن چه ساخت زبانی نوشتار است؟ یا ساخت نحوی آن؟

4. نوشتار چگونه به استخدام در میاید؟ اراده میشود؟

5. تا اینجا پرسیده­ام. آیا پاسخی خواهم داشت؟

6. نوشتنِ درباره را مجزا از چه کنیم ؟ نوشتار خودانگیخته­ی سوررئالیست­ها پاسخی قدیمی است؟

7. شعر ، نوشتن درباره چیست ؟ نه شعر سعد سلمان که شعر پرویز اسلامپور مثلاً ...

8. اگر نوشتن درباره ، استخدام نوشتار برای هدفی خاص است و نوشتار در این حالت شکلی پیشینی دارد ، آنگاه تولید کننده نوشتار کی یا چی است؟ آیا کنندگی در اینجا قابل طرح است ؟ آیا نوشتار خود بوده است ؟ آیا درگیر پارادوکس شده­ام؟ چون آن کمبریجی خندان ؟

9. چرا این قدر نوشتن ، برای من تأمل برانگیز است؟

10. نوشته­ی مرا که می­خواند ، می­نویسد.تکلیف این نوشته در تأملات من چیست؟

11. من تأمل می کنم یا به تاخت تا ته یک پرسش مزخرف می­روم : نوشتنِ درباره

12. گیج شده­ام. من درباره ننوشته­ام. که پر شتاب از فکر و پیش گریخته­ام...حاصل ولی درباره­یی دیگر است. اندیشه سریع­تر از من به انگشتان رسیده است. من درباره نوشتن درباره نوشته­ام

13. آیا تکرار پرسش من از نوشتن ربطی دارد به تلخی حالم؟ آیا نوشتن ربطی دارد به حال؟ نوشتنِ ماضی ، نوشتن درباره است و نوشتنِ حال ...

14. نوشتن انگار به شدت امری ماضی است. روایتی است از رخدادهایی در زبان و روایتی است از ناخودآگاهی­ها و خودآگاهی­ها. بنویس روان

15. نوشتن درباره بر این اساس فرآیندی خودآگاهانه است که در مرزهای ناخودآگاهی رخ می دهد

16. تعیین این که نوشته درباره چیست با چه کسی­ست؟

17. ژاک ریگو آرام بیدار می­شود تا بر این نوشته تف بیندازد...  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 20:28  توسط شیث صابر  | 

هنوز(پس از حدود چهار سال)نام ندارد

... و نغمه‌هاي نويدبخش نگاه‌ها و تك‌نوازي‌هاي مردد دست‌ها. شب و جاده، كه آرزو مي‌كنم تمام نشوند. كودك مي‌رقصيد، گريه هم مي‌كرد، وقتي به سيبي كه در دستش بود نگاه مي‌كرد، از مدرسه كه برمي‌گشت.   فكر مي‌كرد اگر دوراهي را مستقيم نرود، حتما به دريا مي‌رسد.

    

 دختري كه نمي‌داند كجاي راه است، نمي‌خواهد گريه كند اما مي‌‌‌داند كه ديگر دوست ندارد از همين راه برود. به‌گوشه‌اي مي‌رود تا راه از زير پاهايش بلغزد و او بماند. پشت سرش را كه نگاه مي‌كند، نمي‌بايد چيزي ببيند. لبخندي مي‌زند و شب را دوست مي‌دارد.

 

 كسي نمي‌خواهد ‌بماند. كسي مي‌رود. نبايد پشت سرش را نگاه كند. كودك هميشه مي‌خواهد كه همه بمانند. خاموشي دريا و آواي ماه را كه مي‌شنوم، دست‌هايم از هم باز مي‌شوند و هركدام گيسوان منتظر زني را ، يكي در چين و يكي در آرژانتين، نوازش مي‌كنند.

 

 دختر تا وقتي كه غريب است، سردش نمي‌شود. نگران آفتاب و روز است. هركدام كه زودتر فرابرسند، كوتاه‌تر مي‌مانند. نام‌هايشان را صدا نمي‌زند. سرش را بلند مي‌كند و به تكه ابري كه فقط بر او نم‌نم مي‌بارد نگاه مي‌كند. لبخندي مي‌زند و شب را دوست مي‌دارد.

 

كودك خواست اما نتوانست بگويد كه دوست دارد برايش هديه بياورند. به پنجره‌اي كه باز شايد از آن دستي فقط براي من تكان داده‌شود، خيره مي‌شوم. پشت پنجره، آيينه‌ و ماجرا هنوز مرا صدا مي‌زنند. والسي فضا را پرمي‌كند و اشك در چشمان كودك گرم مي‌شود.

 

 دختر در آبي كه در دستانش نگاه‌داشته، ماهي مي‌بيند. دريا شايد دور نباشد اما او دلش مي‌خواهد كه خود ماهي انتخاب كند كه بماند. دستش را به آسمان دراز مي‌كند و ماهي به حلقه‌ي آسمان بالاي سرش مي‌‌جهد و شنا مي‌كند. لبخندي مي‌زند و شب را دوست مي‌دارد.

 

كلمه‌ها مدام تنها مي‌ماندند. لبخندي غريب، شاهكار حافظه‌ي من مي‌شود. سكوت و ايثار مادري در دوردست، با من از روشنايي شامگاه آن‌سوي مرزهاي تنهايي نجوا مي‌كنند. خيره به لبخند نقش‌بسته بر تاريكي جاده، يك‌خط خاطره هم به‌ياد نمي‌آورم. كودك، كلمه‌ها را گم مي‌كرد.

 

 دختر چرخ مي‌زند و دست‌هايش از تن‌اش جدا مي‌شوند و دوباره به او مي‌پيوندند. ديگر پشت سرش را نگاه نمي‌كند و نگران چيزي نيست. بوي خيس خاك باريكه‌راهي كه در آن است، او را به‌سوي زادبوم  آفتابي ماهي مي‌كشاند.  لبخندي ‌مي‌زند و شب را دوست‌مي‌دارد.

 

كودك به دوراهي مي‌رسد. نگاهي به سيب مي‌اندازد و باز پيش‌مي‌رود. مي‌داند كه به سوي دريا گام‌برمي‌دارد و اهالي دريا هنگام طلوع برايش هديه مي‌آورند.  من در شهري كه يك ابديت و يك‌روز درآن مانده‌ام ، به تصوير يك  دختر روستايي  نگاه مي‌كنم كه صورت ندارد.  دستانم مي‌لرزند.

 

دختري كه نمي‌دانست كجاي راه است، حالا مي‌داند كه چگونه بايد برقصد. رقص‌كنان به باغي رسيده‌است. سيب‌ها تنها نقطه‌هاي روشن حياط خانه‌ي او هستند. دراين فكر است كه فردا صبح، يك سيب مي‌چيند و  به آفتاب و روز تقديم مي‌كند. لبخندي مي‌زند و شب را دوست مي‌دارد و...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 2:45  توسط روزبه رجبی  | 

این برای مرتضا

پرسش از چیستی ی نوشتار انبساطی تنها در صورتی به پرسشی از پی ذات تبدیل نمی شود که به آسانی با پرسشی دیگر جایگزین شود و آن پرسش از تحقیق پذیری ی نوشتار انبساطی ست و چنانچه بخاهیم در محدوده ی زبان طبیعی قدم بزنیم فکر کنم دشواری هایی برایمان بیافریند مثلن اینکه" نوشتار" مبهم است و شاید با کلی اما و اگر هم به نمادی صوری تبدیل نشود . با این حال اگر با رویکردی اکستانسیونل (مصداقی) به متن انبساطی بنگریم و بنا به تعریف" L1  را بسط L2 بدانیم اگر واژگان جدیدی را داشته باشد غیر از واژگانی را که با L2 مشترکن داراست و دارای قضایا/استنتاج های معتبر جدیدی باشد که اساسن شامل واژه های جدید هستند. " چیزکی برایمان روشن می شود و خیلی چیزهای دیگر مبهم . با این فرض که ساختمان(صورت) نوشتار طرز قرار گرفتن اجزای نوشتار نسبت به هم است انبساط ، صفت صورت نوشتار می شود ( پس تقسیم ارسطو یی ی ماده و صورت را فرض گرفته ایم). پرسش را تا اینجا به نحو رساندیم و جمله ها را نه به مثابه ی حامل معنا یا مفهوم بلکه به مثابه ی رشته هایی پرداخته از نمادها و نشانهای نوشتاری ، گفتاری و غیره در نظر گرفتیم. پس با تغییراتی در صورت نحوی ی  جمله ها (اضافه کردن ثابت های منطقی ، افزودن بر زنجیره ی استنتاج و...) ظاهرن می توانیم متنی را کش دهیم . من سعی می کنم به پرسش از چیستی ی نوشتار انبساطی معنا دهم و اینجا ناچارم فهم افواهی ( پراگماتیستی) ی نیما را جدی بگیرم تا ابهامات(ناکافی بودن) رویکرد مصداقی دردسرساز نشود و اگر درست فهمیده باشم  قصد و غرض او در رجوع به جامعه ی زبانی اشاره به محتوای خیلی خیلی تجربی، مشکوک و غیر یقینی ی مفهوم ایجاز و اطناب دارد ... و اینکه بی صبرانه منتظر روشنگری ی دوستانم در این باره ام. و یک پرسش کوچک : آیا در نوشتار انبساطی زمان متغیری مستقل است ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 1:11  توسط بهنام كياني  | 

خوشامدگویی ی دوست

از محمد و دعوت روزبه به این بلاگ متشکرم . نوشتن او بی تردید کنترپوان ecololia را مضاعف می کند و اینکه برای شورآفرینی ی دیگر می نویسم که نام لویناس برای من مایه وری ی خاطره است .او می تواند زنانگی ی بازیگوش و رهاننده ای باشد که در همه حال نگران چهره ی خیش درون مرزهای فرهنگ پیرسالار است . یک یهودی که برای رهایی از ترس آوری ی نام قهار یهوه منظومه ی عاشقانه ی اونگین و تاتیانای پوشکین را بلند می خاند ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 0:23  توسط بهنام كياني  | 

كلامِ واپسين

 

My friends, I thank you for coming. I thank you for the good fortunes of your friendship. Do not cry: smile as I would smile at you. I bless you. I love you. I am smiling at you, wherever I am

The final words of Jacques Derrida; read by his son at his graveside

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 7:25  توسط روزبه رجبی  | 

سلام بر همه

سلام بر همه،

ممنون‌ام از شيث، كه محلي و مجالي براي من فراهم كرده‌ست تا حضورام كم‌تر به تعويق بيافتد.

كدام حضور؟ يا مرگ‌ام در متن؟ يا مرگ متن در من؟

سلام بر شيث، بهنام، مرتضا، نيما، و مجيد.

كمي غريب‌ام و بسيار كم‌توان؛ كمك مي‌كنيد؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 6:32  توسط روزبه رجبی  | 

بخشي از ترجمه‌ي "نيچه و فلسفه"‌ي ژيل دولوز

كلي‌ترين طرحِ نيچه ‌وارد‌كردن مفاهيمِ معنا و ارزش در فلسفه است. آشكار است كه فلسفه‌ي مدرن تا حدِ زيادي به مددِ نيچه زيسته‌است؛ اما شايد نه به‌شيوه‌اي كه او مي‌خواست. نيچه اين‌ امر را ‌پوشيده‌ نگذاشت كه فلسفه‌ي معنا و ارزش‌ها مي‌بايد گونه‌اي نقد بوده‌باشد. يكي از نقش‌مايه‌[موتيف]‌هاي اصليِ آثارِ نيچه اين است كه كانت نقدِ راستيني را پيش‌ نبُرد، چون توانا به مطرح‌كردنِ نقد در چارچوبِ ارزش‌ها نبود.  و آن‌چه در فلسفه‌ي مدرن روي‌داده‌ اين است كه نظريه‌ي ارزش‌ها به‌سوي گونه‌اي سازگاري و شكل‌هايي از واسپردگي پيش‌رفته‌است. حتا ساز و برگِ پديدارشناسانه در استقرارِ الهامِ نيچه‌اي سهيم بوده‌است، كه در پديدارشناسي، اغلب در خدمتِ سازگاريِ مدرن، حاضر است. اما، با نيچه، مي‌بايد از اين امر آغاز كنيم كه فلسفه‌ي ارزش‌ها چنان كه او در نظر ‌آورد و بنياد نهاد، تحققِ راستينِ نقد است و تنها راهي‌ست كه در آن شايد نقدِ كاملي تحقق پذيرد، [يعني] يگانه راهِ «فلسفيدن با پُتك». در واقع، انگاره‌ي ارزش، متضمنِ وارونه‌اي نقادانهاست. از سويي، ارزش‌ها چونان اصول پديدار يا فرض مي‌شوند: و ارزش‌گذاري‌، ارزش‌ها را بر آن مبنايي كه پديدارها ارزيابي مي‌شوند، پيش‌فرض قرار مي‌دهد. اما، از سويي ديگر و با نگاهي ژرف‌تر، اين ارزش‌ها هستند كه ارزش‌گذاري‌ها را پيش‌فرض قرار مي‌دهند، «چشم‌اندازهاي ارزيابي» را ، كه ارزشِ خودشان از آن‌ها كسب مي‌شود. مسئله‌ي نقد، مسئله‌ي ارزشِ ارزش‌هاست، مسئله‌ي ارزش‌گذاري‌يي كه ارزشِ ارزش‌ها از آن حاصل مي‌شود، بدين‌سان مسئله مسئله‌ي آفرينش است. ارزش‌گذاري به‌عنوانِ عنصرِ تفاوت‌گذارِ ارزش‌هاي هم‌سان مشخص مي‌شود، عنصري كه هم نقادانه و هم آفرينش‌گرانه است. ارزش‌گذاري‌ها، در گوهرِ خود، نه ارزش‌ها، بل‌كه شيوه‌هاي بودن(being) هستند، حالت‌هايي از وجودِ(existence) آن شيوه‌‌ها كه داوري و ارزش‌گذاري مي‌كنند، و به‌عنوانِ اصول در خدمتِ ارزش‌هايي هستند كه [آن حالت‌ها] بر مبناي ‌آن‌ها داوري‌ مي‌كنند. به اين دليل است كه ما همواره باورها، احساس‌ها و انديشه‌هايي داريم كه با توجه به شيوه‌ي بودن‌ يا سبكِ زندگي‌مان سزاوارشان هستيم. چيزهايي هستند كه فقط به شرطِ ارزش‌گذاريِ «پَست»، زيستن و انديشيدنِ «پَست»، مي‌توانند گفته‌شوند، حس شوند يا پنداشته‌شوند، و ارزش‌هايي كه فقط به همين شرط مي‌توان به ‌آن‌ها وفادار بود. نكته‌ي تعيين‌كننده اين است؛ بالا و پايين، والا و پَست، ارزش نيستند، بل‌كه عنصرِ تفاوت‌گذاري را كه ارزشِ خودِ ارزش‌ها از آن كسب‌ مي‌شود، بازمي‌نمايانند.  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 6:6  توسط روزبه رجبی  | 

نوعی معارفه

روزبه رجبی مرا یاد خیلی چیزها می اندازد. آخریش لویناس.

با فوق لیسانس ادبیات نمایشی اش و فکرهاش ، به دعوت من میاید اینجا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:7  توسط شیث صابر  | 

یادگیری

 مرتضا ! آموختن برای من ، منطبق شدنم با چیزهای جدید است . امّا عمل انطباق از این منی که منطبق می شود صادر نشده است . که چه ؟ مثلن حسن نیّت ، رودربایستی و صرفه داشتن و  . . . و غیره
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 3:7  توسط نيما صفار  | 

حالا که اینجوریه ، اینجوری :

  -  ظاهرن طیفی را شناخته ایم که مثلن یک ورش ایجاز است و دیگری اطناب و این دو را در مواجهه با هم می شناسیم و باز . بعد البتّه در سخن و ادبیّات ، کیفیّتی فرافیزیکی هم به این ها داده شده / مثلن از رمان 3000 صفحه ای ی موجز و جمله ی شش کلمه ای ی مطنب و . . . می گویند  و بعدش البتّه ایجاز پیشاپیش ارزش شمرده شده بوده است و اطناب جز به تبصره جایز نبوده است .

 امّا سوای بی ربطی ی این ارزش گذاری ها به من و تو ، این را نگاه کنیم که فرهنگی که ایجاز و اختصار و اجمال و . . . را ارزش می داند ، در چه دام هایی می افتد . شکل افراطی ی ایجاز چیست ؟ شکل مطلق آن ؟ مثلن « کد گذاری » ؟ نشانه هایی با معنای یکّه و صریح ؟ این یعنی رجوع به حافظه ی مشترک  . حافظه هم که می دانیم پیشاپیش است . یعنی این ایجازگرایی همه اش عطف به ماسبق است و لااقل بر اطمینان به این که چیزها سر جایشان هستند ، تکیه زده و زمینه به اثبات و استقرار می دهد . اطناب ، مثلن طفره رفتن است . هدفی هست که نباید زد بهش .

-         میان آن همه دسیسه که منظر و منزلی از شناخت اعطا به ما می کنند ، این فقه اللّغة بسیار مطبوع و بامزّه ست . منزلی « حاضر- آماده » که به همین راحتی و همین سرعت موقّت بودنش را داد می زند و باری عجیب نیست که به همین واسطه دائم هم شده است . یعنی حتّا اگر موقن نباشد و مؤمن نکند ، که نیست و نمی کند ، وسوسه انگیز همیشه هست و در مقام پشتیبان و حمایت کننده ی دانایی و استدلال ، همیشه جای ارائه دارد . قدرت « فقه اللّغة » قدرت شاهد عینی ست که خودش دیده و زیست کننده که می گوید تو اگر هزاران کتاب درباره ی فقر یا ثروت نوشته یا خانده ای ، من فقیر یا ثروت مند بوده ام . هنوز هم هستم ؟ بله ؛ یکی از شروط ِباور طرف مقابل حالا بیرون بودنت از گزارش است . نه از دور دستی بر آتش دارد و نه از لوازم و تبعات آتش محسوب می شود . کمی آن جایش سوخته و بلد است گرمای اندکی منتقل کند . سوای بعضی چیزها و چیزهای دیگر ، اعتنا به عقل تفاهمی ، تبارشناسی ی کلمات را کمی مهم تر می کند و مخصوصن به کار فیگور علمی یافتن می آید که در طرح و توطئه ی مقاله نویسی گاهی لازم است . ریزش در استنتاج هم جدا از مفاهمه نیست که نیست .

-          جذّاب بودن آن حالت چرت و پرت ، کلام دیوانگان ، کلام ضعیف مدیریّت شده ، کلامی که مدیریّت خود را به خود می کشد و هی فرضی به نام سوژه را عیان می سازد و . . .

  این چیزهاست دیگه عزیزم

   البتّه ایجاز ایرانی همراه با لوندی ، کنایه گویی و رازبازی نیز ، هست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 2:19  توسط نيما صفار  | 

خیر مقدم

   با سپاس از مجید و کفرشناسی ی او. مفصّل نویسی برای مرتضا مال بعد است که فی الحال حالش نیست و عجالتاً عجله می شوم . سوای نکته سنجی ی جذّاب تو مجید ، آیا ماسبق گشوده بر ماست ؟ به تعبیری ، پیش گویی پیش کش ، پس گویی هم آیا شدنی ست ؟ می نویسم و ممنون از تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 2:6  توسط نيما صفار  | 

برای نوشته ی نیما

-          ایمان امری تاریخ مند است .

-          ایمان به آینده هم در گذشته نمو می کند .

-          کفر در لغت به معنای پوشش و حجاب است .

-          کفر آینده ؟ یا کفر فاعل شناسایی که آینده را درک می کند ؟

-          آینده در خودش کافر نیست . بلکه نسبت به منظری که در آن هستیم کافرانه است . فرو بستگی نسبت به ما آن را کافر می سازد .

-          سرمایه ی آدمی : سیاهه ای از رازها در صف گشایش ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 0:52  توسط مجید رزاقی  | 

نکته هایی چند درباره ی ایجاز

 

مکث 1- المعجم الوسیط : (المیجاز ) الذی یوجز فی الکلام و الجواب ( الوجز ) من الرجال السریع الحرکت فیما اخذ فیه ، الخفیف من الکلام .

 

 

مکث 2- ایجاز وجه مصدری از ریشه ی وجز است . در صنایع بلاغی وجه تفضیلی دارد نه وجه تعیینی . یعنی علی الوصول یک ارزش است . وقتی در برابر اطناب قرار می گیرد نسبت به اطناب تفضیل دارد.

 

مکث 3- شریف جرجانی در تعریف ایجاز می آورد : مختصر و مفید ساختن کلام و سخن با کمترین عبارات متعارف . پس دو وجه تکافوی ایجاز ( شئون کنهی ی ایجاز ) از این قرارند : عرف ( ایجاز مناط عرفی دارد ) و قصد ( نزد متکلم است ) .

 

استحداد دو وجهی ی ایجاز : حد متعارف ( شعور متعارف ) و حد مقصود ( نیت مندی ی مولف )

 

 

مکث 4- شریف جرجانی در تعریف اطناب می آورد : ادای معنی ی مقصود در عبارتی که زاید از حد متعارف باشد .

 

مکث 5- مولفه هایی برای ایجاز : اختصار ، اقتصار ، افاده ، سرعت ، قلت ، اطلال ، تکاثف ، تراکم ، حذف ، ترتیب ، سنخیت .

 

مکث 6- ایجاز مجموعه ی اقلی از عبارات تا وصول به مقصود است و لا غیر . در ایجاز با عبارات مخففه روبروییم . عبارات در ایجاز مبالات دارند یعنی تحت نظمی تنسیقی هستند . در ایجاز با امتناع احتمال روبروییم یعنی امکان ذهنی نداریم یا منع می شود . ایجاز ما را به اصل مقصود دلالت می کند ( قصد می گوید تا این حد کفایت می کند ) .

 

مکث 7- ایجاز فقط وصف صفتی که به نوشته تعلق می گیرد نیست بلکه به نویسا هم متعلق می شود . موضوع ایجاز کلام و عبارت است .

 

مکث 8- در تحلیلی نافذ ایجاز و اطناب می توانند صفت اسامی هم باشند : از آنجا که به اسم شرح اسم یا وصف اسم تعلق می گیرد اسم به جهان ربط و تعلق دارد . ربط و تعلق خروج اسم از ایجاز است .

 

مکث 9- مجمل کلامی ست که احتمال چند معنی از آن می رود . مفصل بعض یا تمام آن احتمالات را بیان می کند ( تعریف شریف جرجانی ) .

 

ملاک تمایز موجز از مجمل در وقوع احتمال است . در مجمل رکن اصلی وقوع احتمال است . دوران دلالت بر چند معنی ، نسبت و ربط است که مفصل بعضی از آن احتمالات را بیان می کند . در حالی که ایجاز تمهیدی بر امتناع احتمال است . حال اگر ایجازی در شکل گیری ی خود منتهی به احتمال شود تبدیل به اجمال شده است . احتمالات در مجمل در کمون هستند که در مفصل به ظهور می رسند .

 

مکث 10- آیا نوشتار به تمامی از ضابطه های صوری (قرارداد ) حرکت می کند و تکنیکال است . مثلن می توانیم برای روشن شدن نص قرآن بگوییم باید به ربط و نسبت نوشتار و شنیدار پرداخت ( وحی مبتنی بر شنیدار است ) .

 

اقراء : اگر خاندن چند معنی داشته باشد اقراء مجمل است . ولی اگر از خاندن ، مخاطب تنها یک معنا به ذهنش متبادر شود اقراء موجز است .

 

مکث 11- هر چیز زایدی در گذشته است . پس تحقق زاید در گذشته است . پس تحقق اطناب هم در گذشته است ( اصل : اطناب لفظ زاید بر مقصود است ).

 

 مکث 12 – ساز و کار ایجاز این است که با حذف حلقه ها از زنجیره ( توالی )ی منطقی یا عرفی موجز شکل می گیرد .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 0:47  توسط مجید رزاقی  | 

معارفه برای گشایشی دیگر

 

مجید رزاقی دانش آموخته ی رشته ی حقوق است . پیشتر از او دعوت کرده بودم به جمع نویسندگان اکولولیا بپیوندد . پرسش ها ی مرتضا و وب نوشته ی نیما درباره ی ترس به اندیشیدن پیرامون آنچه این روزها می اندیشیم ترغیبش کرد . سگالش پیشین و خوشامدگویی ی من هم بی اثر نبود . او خوشش آمد . از آزادی و  امکان گفتگو ، از فکر بلند کردن شاید . انچه از پی می آید معارفه برای گشایشی دیگر است . شماره گذاری و ترتیب پیش نهاده ها دلبخاه من است و قابل تغییر .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 0:35  توسط بهنام كياني  | 

برای نوشته نیما

نیما یک سوال از تو ...... وقتی تو و دیگران جواب بدهند:

آیا موضوعی هست که بتواند این عادت ارایه که ازش ( در بند ۲) صحبت می کنی را تعریف کند ؟ یعنی موضوعی ما را مدام وادار کند که شکل فکر کردن ما مثلن مفصل ( در اصطلاح شناسی خودت ) باشد؟ 

 

در ضمن من منظورت را در بند ۶ ات نفهمیدم لطفن مفصل توضیح بده

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 18:54  توسط مرتضا پورحاجي  | 

 

 چرا ایمان به خدا  ایمان به گذشته است ؟ چرا آینده کافرانه است ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 2:2  توسط نيما صفار  | 

به مرتضا نظر دارم

-         بنویسم که در عرف و افواه  بیشتر ایجاز و اطناب را معرّف ِحالات می دانند و برای آن منظور که بیان فشرده یا منبسط ِفحوایی ست بیشتر از تعابیر ِمجمل و مفصّل استفاده می کنند ؟

-         بنویسم مجمل و مفصّل گویی – نویسی عادت ِارائه است و پس منجر به نوع خاصی از اندیشه شده یا منجراز آن می شود ؟

-         می پرسم هر بریدنی پایان است ؟ اگر بله که بله ، پس مواجهه با هر چیز تاًیید پایانش هم هست .

-         پس ته ِآن که بگوییم هر چیز فقط همان چیز است و لاغیر ( مثلن موجز و مطنب ِچیز ِدیگر نیست ( من باب ِ. . . ) ) کلّی یقین است که نمی دانم چکارش کنم و همه ماضی ست .

-         امّا اگر حین ِوقوف به این چیزها ، بنا بر مته به خشخاش گذاشتن نداشته باشیم ، بد چیزهایی گیرمان نمی آید . به هر حال این هم هست که زندگی دو روزه / الباقی روز به روزه / از من به تو نصیحت : قرض که رسید به صد تومن / هر شب بزن مرغ و پلو پلو پلو پلو

-         پلو / موقعیّت تفکیک کردن و دستگاه سازی ( که خیلی خوب هم هستش ) این عیب را ندارد ( می پرسم ) که فقط پا به اندیشیدن ِدرباره ای می دهد و سراغ ِخودش نمی رود / اگر آن طور که من فکر می کنم بر بستری که حتّا گاه انکارش می کند پیش برود ، این هم ثانی نیست ( می پرسم )

-         تمرکز بریک چیز ، خیلی که خیلی شود ، شاید آن را بپُکاند . درگیر هم می شود شد و از این حرف ها / یکی از کیفیّت های نه چندان بی ربط با متون این است که عبور از حد و شکلی از تمرکز روی هر چیز، دیگر تمرکز روی آن نیست . شاید چون چیزها در سطح و صورت ِبه خصوصی از شناخت ، موجودند .

 

-         در روحیّاتم جاه طلبی ِاشراف بر کلیّات نیست . نمی توانم اذن ِدخول ِبزرگ به کوچک را بدهم . تا اطّلاع ِثانوی ماندۀعمرم را حدس می زنم /

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 1:49  توسط نيما صفار  | 

دیدن در شکل انحراف یافته ی اندیشه آیا؟

از شما هم می خاهم تا به این پرسش ها حداقل دامن بزنید

 

 

  1. وقتی به نوشتاری صفت انبساط/انقباض و یا ایجاز و اطناب می دهیم نوشتار را با چه چیز مقایسه کرده ایم ؟ نوشتار موجز تر از چیست و یا شکل اطناب گرفته ی چیست؟
  2. آیا نوشتار ایجاز گرفته نوشتار در ثانی نوشته شده است ؟
  3. آیا انقباض و یا انبساط ارتباطی با شرایط استنتاج در میان گزاره های یک متن دارد. یعنی آیا اگر یک متن منقبض است این انقباض در عدم نمایش بخشهایی از سلسله استنتاج های متن ریشه دارد؟ و یا اگر متنی منبسط است تمام مراحل و یا دست کم مراحل زیادی از فرایند استنتاج را برای ما به نمایش درآورده است؟
  4. نزدیک صد سال است که میان معنی / مصداق / مفهوم و فضا   دیده ایم که تمایز گذاشته اند وقتی که انقباض و یا انبساطی اتفاق می افتد در کدام یک از سلسله های ساخته شده توسط اینها که نام بردم اتفاق می افتد؟
  5. پاسخ به سوال بالا دست کم یک چیز را شفاف می کند و آن اینکه میفهمیم اندیشه دقیقن کدام یک از این قسیم ها نیست.
  6.  به یک سوال نمی توانم جواب بدهم و آن اینکه کسی که در نگاه او ایجاز و اطناب معنی دارد آیا این نگاه او نگاهی جوهرین و یا پیشینی باور است و یا نه ؟   .....   کسی که می گوید پاسخ آری است لابد معتقد است که ایجاز و اطناب را باید در مقایسه با اندیشه ی شاکل نوشتار و در گذشته ی نوشتار دریافت و کسی که پاسخ نه می دهد اندکی پیچیده تر فکر می کند و شاید بگوید: آنکه به اطناب و یا ایجاز اعتقاد دارد در واقع اندیشه پیشینی نوشتار را محال الوصول می داند  و در آینده نوشتار تلاش می کند تا اندیشه ای را با نوشتار اینهمان کند و در همین حین است که به آلترناتیوهای دیگری میرسد که در مقایسه با نوشتار انقباض و یا انبساط دارد به اعتباری تمام این بحث را معطوف به بازسازی اندیشه و یا ساختن اندیشه ای می داند که   نوشتار معطوف به آن است یعنی نوشتار حامل آن است و یا حامله ی آن.
  7. فقط این گروه دوم اجازه دارد تا به کتب مقدس هم دو صفت ایجاز و اطناب را نسبت دهد.
  8. آیا نوشتار انبساطی و انقباضی دو شکل از یک اندیشه اند؟  و یا اینکه اینها از اندیشه ی مادر انحراف گرفته اند؟ آیا میتوان ادعا کرد که در کنار اینها حالتی هم هست که در آن سرعت اندیشه ی متن با سرعت  اندیشه مادر یکنواخت باشد ( البته به شرطی که به چیزی مانند اندیشه مادر اعتقادی داشته باشیم)
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 20:47  توسط مرتضا پورحاجي  | 

ترس

    

همیشه دلیلی برای ترسیدن وجود دارد . چرا دائمن موظّف هستیم بترسیم ؟ وقتی نمی ترسیم که ترس خرج چیز دیگری شده باشد . پس ترس که قابلیّت تبدیل را دارد ، می تواند بدل آن چیز دیگر انگاشته شود ؟ دشواری ِپاسخ به این سوال شاید اشارتی بر منش غیر روزمرّه و بنیادی ِترس باشد . انگار ترس هست سر ِجای خودش و بعد هِی « از چه چیز » هایش می آیند . ترس خیلی با تنهایی مرتبط است . نه ؟

 « من می ترسم » جمله ی درست تری ست یا « من می ترسیدم » ؟ به هر حال در وصف حال اوّلی آن که گزارش ِترسیدن می دهد همان ترسنده نیست . ترس استمرار دارد . انگار فارغ از ماست . نباید انسان نمایی اش کنیم . فاعلیّت و مفعولیّت ، کنش گری و پذیری و . . . مال ِاین روزمرّگی اند و کتمان ترس می کنند . آن که ترس می پراکند و عمله های ترس ، این طوری در موقعیّت خدایگانی قرار می گیرند ؛ نشانه ای از دیگر سو می شوند و حضورشان انکار جسم شان می کند . بدون ِترس ، تکلیف ِخدای ادیان ِابراهیمی چه می شد ؟ چقدر رقیق می شدند و دارند می شوند ؟ البتّه آن ها نیز ترس را خرج و مصرف می کنند ؛ نه فقط در نفس ِمطمئنّه و ذکر و از این اباطیل . جهنّم نیز با مارهای هفت سر و آتش ِبی وقفه اش ترس را خرج ِچیزهای آشنا و روزمرّه ای مثل ِعذاب کشیدن می کند . ترس هر وقت و هر چقدرمحمِلی برای ارائه پیدا کند ، کم تر . . . به هر حال تبدیل به چیزی روز مرّه و قابل گفتگو می شود ؛ « ترس از » می شود . این طوری ست که شهامت و نترسیدن و دور زدن ترس ، قدرت می شود ؛ قدرتی که حس می کنی و پر ازش می شوی در فرصت هایی که پیش می آید . من فکر نمی کنم که ما « ترس » را منتزع از ترسیدن هایمان کرده باشیم . چرا صفات خدا در صیغه ی مبالغه و فاعلی اند ؟ چرا خدای بهشت و جهنّم ِمسلمین ، « جبر » به جای « جبّار » مثلن نیست ؟ آن وقت ها عقل شان نمی رسید که خدای شان این طور دست ِدو می شود ؟

 رابطه ی ترس و آتی روشن است . اصلن آتی با ترس است که محمِل ِامید و غیره می شود . امّا قدیم هم هست . این ترس همه اش در پس و پیش ِماست و فی الحال نمی شود . چون حال به نفی و اثبات ربط به پیوستار دارد .

 وقتی که نوشتن هم غلبه بر ترس بشود ، دیگر بیش از این نمی توان گزارش داد .

 

 جهان ِشرم ساران جهان ِمطمئن تری از جهان ترسندگان است . جهان ِشرم آوران جهان ِمطمئن تری از جهان ِترس آوران است . کِرمی که داریم ما در پرهیز از دروغ بالاخص به خودمان ، ما را از این اطمینان به آن خلاء می راند . خلاء خود آیا تمثیل ِاطمینان بخشی از ترس نیست ؟

 یکی دوتا دیالوگ ِباحال :

 لورنس ِعربستان : او : « نمی ترسی ؟ » لورنس : « ترسم به خودم مربوطه »

 بیلی کید و پت گارت : او : « اسمت چیه ؟ » الیاس : « چه سواًل ِخوبی کردی »
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 5:24  توسط نيما صفار  | 

یحیا نگاشت

:

فکر کردن چقدر ربط به قبل دارد ؟ خیلی . رفتن ما حین فکر و این چیزها به ممنوع جاها کمی بیشتر قابلیّت صحّه گذاری دارد تا محافظتی که می کنیم از چیزی که بشود کردش . ما یعنی به چشم انداز و سرک کشیدن وقوف بیشتری داریم تا حافظه . حافظه قدیم است ؟ زرشک ! حافظه برای من ِاِنضمامی ( مَنو میگم ) در خطور مهم می شود و این طوری با یک جَست ، فکر کردن خاطرات اندیشی می شود و در جَستی کاچگی .

این مقدّمه را نوشتم تا سر ِخودم را هم بیاورم . چرا عملن به شکل و فهم عُرفی اش فکر کردن به هیچ چیز ممکن نیست ؟ یعنی به هر چیزی اگر داری فکر می کنی ، یعنی هی تولید ِفاصله می کنی . یعنی آن نوع ادراکی که پلک و چشم و دست و خایه و گوز و شقیقه و ران و فاصله را مربوط به هم می کند ، شبیه ِاین فکر کردن ِعرفی نیست .

 به چی داری فکر می کنی ؟ این سواًل همّیشه جواب دارد : « هیچّی »

 ظاهرن آن چیزی که ما فکر کردن صدایش می کنیم ، اوّلن یک چیز نیست

 ظاهرن آن چیزهایی که ما فکر کردن صدایشان می کنیم همان قدر و طور که از تصوّر چیزی اراده نام سرباز می زنند ، طور و قدر دیگری اصلن پیشینی و بسیط ُ اَ این جور چیزا نیستن د . این بازی نقطه ی شروع ندارد ( مثلن کشف کردم )

 این بازی ها قاعده هم ندارند . این دسیسه ها شباهت به دسیسه دارند .

 نقش انگشت کردن در چیزی به نام ِیحیا ش . چیست ؟ چرا یحیا انگشت می کند ؟ اجازه می گیرد که یعنی دستش را خودش بالا آورده . اجازه می گیرد می تواند یعنی انگشت اشاره بالاتر از 4 تای دیگر هم باشد . به خدای احد و واحد اشاره و می تواند هم بچسبد به استامپ و پای کاغذ بخورد که یعنی این منم . این « این منم » از آن « این منم » های واسه بقیه س .

 بعد : کراهت و بی زاری و اشمئزاز و . . . / . .  ما از این و آن چیز و کس وقتی اعلام و ابراز می شود ، ، بیشتر مرتبت و حیثیّت به گوینده و فعل صادر کن  می دهد و معنی از دو طرف ِدستگاه کاسته ، به مفهوم می دهد . این همین طوری یادم آمد .

 جنس مخالف ، مخالفت با چی می کند ؟ این هم همین طور

 قال سیّدنا مرادنا شیخ العجل الصانعین فی حالت ال مترادفین فی الدماغ ماسبق فی مال ِخودمون * : امّا ما مرده ایم و / پرندگان در معده هایمان / گُه می شوند

 نیما صفار خبر روده می داد البتّه

 نگارش به سفارش    اسلش     خبر از بعد

  

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 17:42  توسط نيما صفار  |