مردم گوش نميكردند
سال 83 فكر كردم گيس كه سفيد شد درد را كشيدهميشوم
سال 83 خاب ديدم پيامبر محلهايست كه مردماش سر ندارند و رنگاش آبيست
حالا همهش هِي دوره ميكنم با يك شبحِ بيسر
سال 83 فكر كردم من كه بغلت ام، عقربهاي دوبار بيشتر...
حالا دردم عقربهاش كشيدهميشود و يك قطره آينه ميغلتم
سال 83 فكر ميكردم:«بوي سيگار با اُدكلن...!» عجب! ... و كِش ميآمدم
حالا فكرم بوي سيگار نميدهد و يك شبح دوره ميكنُدَم
(گيسام را رنگ كنم؟)
سال 83 خاب ماندم و ساعت زنگ نزد
حالا زنگ كه ميزند پشتِ در قلبام را از زمين جمع نميكنم
حالا صدايي از زير پلهها نميآيد و بويي از پيامبر كه حتمن آبي هم باشد
«ديگه نميخام!»… عقربهام را ديگر كش نميدهم. براي تنوع گريه ميكنم
حالا اشك به گردنام آويختهام، قل كه ميخورد مردم ميگويند:«عجب!»
سر كه برميگردانم، كسي شبحاش را برداشته، بدونِ سر ميان اين كتابها راه ميرود
سال 83 ميدانستم كه هر صبح شبحاش را برميدارد و لابهلاي كتابها نگاهام ميكند آبي
سال 83 گفتم براي من بيسر بماند
و نوشتهاي نوشتم براي آينهاي با شبحي از گيسوان سياه خالي، ياد آن كه صورت نداشت هم خالي
حالا گيسِ سفيدم را به پايين كش ميدهم و عقربهاي دوره ميكند مرا، ياد ماجراي آينه نميافتم
يك روز ميگفت: «بمان! براي من بيسر بمان!»
و من فكر ميكردم سرم را چهكار كنم
يكجور خوفي آينهام را خالي كرده كه موهايام سيخ ميشود
حالا گيسهاي سفيد را اشكها زياد كردهاند
سيسالگيام را نگاه ميكنم، «بسي دور، چنين نزديك»
(بالزاك ميداند كه شبح دارد سيساله ميشود.)
كش آمدن گيسام را ميگويم كه يادش است و سال 83 كه زير سونات آينهي بيسر را امضا كردم
و نوشتم شايد سرش پيدا بشود
خوف، شبحام را خالي كرد
بايد گيسام را رنگ كنم
مردم وقتي شعر ميخانند گوش نميدهند
مردم وقتي سونات يك شبح بيسر را ميخانند گوش نميدهند
مردم وقتي اشك به گردنات آويختي و قل خوردي ميگويند: «عجب!»