تبليغاتX
ecololia

ecololia

اکولولیا بلند فکر کردن است

11

 ظاهرن منطق آن چیزهایی بوده که حقّ به سخن در آمدن را داشته اند . هر آن چه قرار بود یاوه نباشد تسکین در غایتی منطقی می جست . دفعه ی پیش بیشتر با شیث بودم . امّا این بار می نگارم که در این دانستگی ها که در قطعات مجید است و آموزنده ، چیزی بیش از خبر دادن است و پیش از آن . طوری که پس از این همه اعتماد دیگر همه چیز تفنّن است ؛ راه رفتن روی زمین سفت است و گفتن از ناسفت ( نه الزامن نرم ) . امّا اگر آن سختی در رجوع باشد و بتوان دست به ته ِآن زد یا سر بیرون آورد و لایتناهی را دید ، دیگر اهمیّت ِکلمات ِ بعدش در چیست . برای دانستن است که می پرسم با بی آدابی ی خودم در پرسش  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 10:5  توسط نيما صفار  | 

یک پرسش ِزنده و خوب : پس من چی ؟

۱۰
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 9:59  توسط نيما صفار  | 

9

– از مجید و دوستان دیگر ( جز یکی دوتا ) دارم می پرسم : چگونه می شود غیر منطقی بود ؟ این ادّعای شمولی که منطق را موجّه می کند چه جایی برای غیر گذاشته است ؟ اگر ما هزاران دستگاه ِمنطقی داشته باشیم ، چه چیزی آنها را از بازی های دیگر متمایز می کند ؟ برای دانستن می پرسم نه برای انکار . مثلن در آن چه عرفن بازی می نامیم ظاهرن قوانین هم واره ازبیرون می آیند ، برد و باخت دارد و . . . امّا به آن چه بچّه ها می کنند و کارهای بچّه گانمان هم می گوییم بازی. مثل ِاین که محتوم است برای هر بازی قاعده مند شدنش .  شاید بهتر باشد از آن چه بازی نیست بگوییم ؛ آن چه سرخوشانه نیست و تعیّن را دشوار نمی سازد . مثلن تعلّق آیا می تواند بازی گوشانه باشد ؟ کهنگی چه ؟ این فهرست شامل ِ مصیبت هم می شود ؟ بازی آینده مدار است حکمن . به عقب هم که بدویم باز رو به جلوست . جهان کفر و ایمان جهان معرفه هاست ؛ طی شده ها ؛ جهان آیندگی نیست و کفر با سلبیّتش است که نا ایمان ِآن جهان است و چیزی بیشتر . خود نمی خواهد خود را در نایی بی مزّه باز بشناسد . مهم این است که زیباست و ایمان هم که مال ِخود ِخود ِادیان ابراهیمی ست که بی رو در بایستی ول معطّلند . بالفرض که ما خود دچارشان باشیم . که چه ؟ مگر دچار ِابتلائات ِروده مان نیستیم ؟

   مگر نه این است که زمان ِاین ادیان « طی می شود » به سوی غایتی و . . . انگار زمانی تراوایی ست ؛ نخی ست که سری دیگر در مایع دارد . امّا این ادیان ( منظور مقیمانشان است ( فرقی نمی کند ) ) علی رغم ِتعیین ِتکلیف با ودر موعود ، همواره گارد گرفته اند نسبت به آن چه می آید . انگار ماوقع فقط در زندگی ی ادواری می توانست حامل ِخیری باشد که حالا هی نامحتمل تر می شود . همه شان می پرسند که : « پس کِی تموم می شه ؟ » این پرسشی از رضایت نیست . این آینده ای که ما می شناسیم که در برنامه ریزی برای زندگی و چیزهای علمی – تخیّلی و امید و چیزهای دیگر و حتّی باز زیسته ها ست ، نقض ِدین و ایمان است ( این ها با هم اند ) ایمان های دیگر هم  تمثیل های رقیق شده ی همان ایمان ِاصلی هستند . در تناقضی عادت شده آن که کافری می کند به حدّت ِبیشتری نبوده را موکّد می سازد و دیگر سو را محتمل . والّا آن سه تا که همه اش آن چه نیست را تمثیلی سر راست از هستنی ها می انگارند با دکان و جماع و آنات شان . حتّا چرا این ؟ دقیقن تخفیف دهنده و تحقیر کننده اند ؛ قاتل ِخیال و من ِناحساب گر و بی واسطه گی و چیزهای دیگر  و جاودانه اند مثل ِفقر و تبعیض و

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 9:54  توسط نيما صفار  | 

10. با نظر به تعریف بسط در نوشته ی بهنام

 

در تعریف بسط آمده : " L2 بسط L1 است اگر واژگان جدیدی را داشته باشد غیر از واژگانی که مشترکن با L2 داراست ... " از این قرار بسط منطقی محصول ورود غیر از ( هر آنچه جز ) دانسته شده است . از آن رو که غیر تعین منطقی ندارد ( تمام واژگان بجز آنهایی که در L1 است مصداق غیر می شوند ) پس تعریف مبتنی بر غیریتی گشاده و نا متعین است و خصلتی منطقی ندارد ، حضور این غیریت رخنه ای بزرگ بر سد منطقانه است .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 23:9  توسط مجید رزاقی  | 

9. با نظر به پرسش مرتضا (شماره ی 1 )

 

مقصود از توالی ، توالی در نوشتار است نه توالی در استنتاج منطقی . نوعی ( بخشی ) از حذف در دلالت کلمه ی تخلف نهفته است و تفاوت آن با اختلاف و تمایزشان با شقوق دیگر حذف .

در توالی ABCD… حذفی که نامش را اختلاف می نهم محصول جابجایی و تبادل عناصر این توالی ست چنانکه حذف A از موقعیت- وضعیتش . حذفی که نامش را تخلف می نهم محصول برداشتن و برگرفتن عنصری از توالی ست در حالی که هیچ جایگزینی برایش نداشته باشیم چنانکه حذف A از زنجیره ی توالی . از شقوق دیگر حذف ، حذف عرفی ست   عرف عام و خاص   مادی و معنوی .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 23:7  توسط مجید رزاقی  | 

8. نکاتی درباره ی ساختمان اجمال و تفصیل

 

1-      تفصیل آینده ی اجمال است    اشتیاق گشودگی ست    میل بازشدن است                نحوی ذره گرایی ست     باب تکثیر است .

2-      مرجع اجمال حضور احتمال است و مرجع تفصیل شرح بر طرح است .

3-      طرح مجملانه و شرح مفصلانه است .

4-      اجمال اتصالی ست که از درون می پاشد و به انفصال می رسد .

5-      تفصیل قابلیت لازم دارد : در مقام توضیح آیا از عهده ی تفصیل بر می آیی ؟

6-      عهده ی تفصیل و تفکیک با خانشگر است .

7-      وجه مکانی و زمانی مجمل : مفصل را چگونه در این مجمل بیاورم ؟

8-      فی الجمله ، بالاجمال : اجمال عبور از موقعیت اکنونی ست .

9-      جهت اجمال : اندروایی مبنی بر موقعیت حاضر است .

10-   جهت تفصیل : حوالت های پی در پی است .

11-    با این نگاه اسماء الاهی مجمل هستند چون مظهر ندارند . اسمی که مظهر پیدا می کند به ظهور می رسد به تفصیل می رسد .

12-    و خلقت حرکتی از اجمال به تفصیل است .

13-   آیا نیرویی که اجمال ایجاد می کند از زبر متن ( hypertext ) می آید ؟

14-   نیرویی که بر اجمال وارد می شود نیروی فصل است .

15-   کتابها برای خانده شدن ابتدا گشوده می شوند .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 23:1  توسط مجید رزاقی  | 

7.کیومرث سلیمانیان مقدم

این جا نشسته و سخت است تعریف او ... تعریف خواهد شد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 21:13  توسط شیث صابر  | 

شمایی 1

 

ورود ... قدم و در . نشسته سیگار و شیرنی . پنکه خاموش و گرما کم کم .

سلام و امضای ... اینجا و امضای . اگر از صفحه شاید . احتمالی از نویسندگان . و آقای محمد باقر عباسی آقای صفار . شاید از همین جا . سیگار پشت سیگار و کوفته .

سلام

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 21:10  توسط کیومرث سلیمانیان مقدم  | 

6. در نقل مجيد از شافعي

1.       در نقل مجيد از شافعي ، كفر نقصي است كه درآينده به لطف يقين لابد به كمال ايمان بدل خواهد شد. در اين نگره كفر از مقوله شناخت نيست انگار

2.       در نگاه نيما و مجيد ، هر دو ، كفر جداي از ايمان فكر نمي‌شود

3.       معيار كفر يا ايمان چيست ؟ تا كجا كافريم و از كجا به وادي ايمان رسيده‌ايم؟

4.       جزميت سؤال نيما جالب توجه است :  چرا ایمان به خدا  ایمان به گذشته است ؟ چرا آینده کافرانه است ؟

5.       ايمان به خدا ايمان به گذشته ؟

6.       مجيد ايمان را امري تاريخ‌مند مي‌داند. يعني من در اين تاريخ يا از اين تاريخ مؤمنم به ... اما در بازه‌هاي زمان آيا ايمان همان است ؟

7.       ايمان به آْينده چه فرقي دارد با ايمان به روشني روز و خداوند و ...

8.       ايمان به ... مقوله همساني‌ست انگار ... به هرچه كه باشد ...

9.       معناي لغوي كفر جذاب است. پوشاندن چه چيزي ؟ پوشاندن ايمان ؟ باور شافعي اين است. هر چه كفر را پس بزني ايمان نمايان‌تر مي‌شود ...

10.   آينده كافرانه است؟ با هر دو سؤال مجيد : کفر آینده ؟ یا کفر فاعل شناسایی که آینده را درک می کند ؟ باز پاسخي نخواهيم داشت. در سؤال نيما فاعل شناسايي ناديده انگاشته شده است. آن كه كافر است يا مؤمن...

11.   چرا ايمان به خدا ايمان به گذشته باشد؟ در سؤال نيما انگار بايد پي رد پاي بحث‌هاي حادث و قديم گشت ...

12.   كفر انگار در سؤال نيما هم نبود ايمان تلقي شده است

13.   ايمان جانب تأييد است و كفر جانب تكذيب ؟

14.   ايمان و كفر زمان گريزند...

15.   چيزي در سؤال نيست كه از نبود فاعل شناسايي ناشي شده است. شك. كه ايمان و كفر هر دو يقيني‌اند. شك اين را به آن بدل مي‌كند.

16.   و چه ضرورتي داشت كه ايمان به خدا را منفك كنيم از ايمان به ...

17.   و چه ضرورتي داشت كه چنين دو  ارزشي به شدت دو ارزشي جهان را شناسايي كنيم. جهاني كه كافر است يا مؤمن

18.   و بعد آن بحث حديثي درجات ايمان ...

19.   و اين گونه آن گزاره پاياني مجيد از تأويل شافعي كه كفر چيز ثابتي نيست و همان اندازه ايمان هم. و حال بينديش كه زمان در اين ميانه چه تعريفي دارد...

20.   ايمان چه نسبتي با نوشتن دارد ؟ ايمان به ... نوشتن درباره‌ي ... اما كفر ؟

21.   كفرگويي چيست ؟ گونه‌يي كافري ست؟ يا مقوله‌يي جداكار است؟

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 13:54  توسط شیث صابر  | 

با مرور پرسش نیما

 

 

شافعی کفر را از مقوله ی نقصان می داند. نقصان حرکتی رو به کمال دارد . می نویسم کفر حرکت دارد و چیز ثابتی نیست همانطور که چیزی به نام آینده برای همیشه نداریم . آینده و آینده و باز هم آینده و بازها هم آینده داریم ...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 23:17  توسط مجید رزاقی  | 

با نظر به پزسشهای مرتضا و شیث

 

نکاتی درباره ی مجمل و مفصل :

 

-          المجمل و المبین : المستصفی من علم الاصول  امام محمد غزالی صفحه ی 345

 

اعلم ان الفظ اما ان یتعین معناه بحیث لا یحتمل غیره فیسمی مبینا و نصا و اما ان یتردد بین معنیین فصاعد امن غیر ترجیح فیسمی مجملا و اما ان یظهر فی احدهما و لا یظهر فی الثانی فیسمی ظاهرا و المجمل هو اللفظ الصالح الاحد معنیین الذی لا یتعین معناه لا بوضع اللغه و لا بعرف الاستعمال و ینکشف ذلک بمسائل .

 

-          غزالی مبین را تعریف کرده است به لفظی که معنای آن متعین است ، یعنی احتمال خلافی در آن نمی رود و از این رو با نص مرادف است ( نص شق بارز مبین است ).

 

-          غزالی مجمل را تعریف کرده است به لفظی که بین دو معنی یا بیشتر مردد است ، و هیچ یک را بر دیگری ترجیحی نیست و هرگاه یکی از معانی روشنتر باشد ظاهر نامیده می شود .

 

 

-          خارج از نص مجمل است مگر ۱) ظهور در معنایی داشته باشد ( باب ظهور )

                                         ۲) مرجحی داشته باشیم بر یکی از معانی چندگانه ( باب ترجیح )

 

     

      -     تکلیف نص با تعدد مرجحان مبتلا به تکثر می شود .

 

   

-          تعریف دیگری از مجمل : وقوع احتمالات با عدم ترجیح .

 

ترجیح سری احتمالات را می شکند و از تردد می زداید و هرگاه یکی از معانی روشنتر باشد ظاهر نامیده می شود .

 

-          ابن سینا در اشارات آورده است : آراء محموده و تادیبات صلاحیه که از قسم قضایای

      مشهوره اند...

 

به نظر می آید نوعی ترجیحات عقلانی باشند که در کار تنجیز معنای مجمل در ترجیح یکی از احتمالات بکار می آیند .

 

 

-          حرکت از اجمال به تفصیل مقتضی دست کم یک تصمیم است که کیفیت و نحوه اش

       می تواند منطقی باشد . هرگاه لفظ بر احتمال مقدم حمل گردد جهت حمل ، دفع عبث

       را نیز به همراه دارد و این دافعه ستایش ضمنی عقل است .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 23:14  توسط مجید رزاقی  | 

سامان جنگلي

شيرِ خيال‌اش را چرخانده دور هزار

يكي از تو    براي ساق‌هاي گياهي

يكي برابر تن    ندانسته برابر سامان‌هاي جنگلي

آب بگيرد را    مي‌نوشد را     نعره مي‌رود را     پخش مي‌كند     پرتاب

 

من يك عالم «مي‌روم» دارم كه نگفته‌ام

من يك عالم «نگفته» دارم كه ...

وقتِ تبريك گم مي‌كند شير، اندازه‌هاش را

يكي از تو     برابر صبح

 

ميمون‌هاي غم را به‌كسي لو مي‌دهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 1:14  توسط روزبه رجبی  | 

سونات يك شبح بي‌سر

 

 

مردم گوش نمي‌كردند

سال 83 فكر كردم گيس كه سفيد شد درد را كشيده‌مي‌شوم

سال 83 خاب ديدم پيامبر محله‌اي‌ست كه مردم‌اش سر ندارند و رنگ‌اش آبي‌ست

حالا همه‌ش هِي دوره مي‌‌كنم با يك شبحِ بي‌سر

سال 83 فكر كردم من كه بغلت ام، عقربه‌اي دوبار بيش‌تر...

حالا دردم عقربه‌اش كشيده‌مي‌شود و يك قطره آينه مي‌غلتم

سال 83 فكر مي‌كردم:«بوي سيگار با اُدكلن...!» عجب! ... و كِش مي‌آمدم

حالا فكرم بوي سيگار نمي‌دهد و يك شبح دوره مي‌كنُدَم

(گيس‌ام را رنگ كنم؟)

 

 

سال 83 خاب ماندم و ساعت زنگ نزد

حالا زنگ كه مي‌زند پشتِ در قلب‌ام را از زمين جمع نمي‌كنم

حالا صدايي از زير پله‌ها نمي‌آيد و بويي از پيامبر كه حتمن آبي هم باشد

«ديگه نمي‌خام!»… عقربه‌ام را ديگر كش نمي‌دهم. براي تنوع گريه مي‌كنم

حالا اشك به گردن‌ام آويخته‌ام، قل كه مي‌خورد مردم مي‌گويند:«عجب!»

سر كه برمي‌گردانم، كسي شبح‌اش را برداشته، بدونِ سر ميان اين كتاب‌ها راه مي‌رود

سال 83 مي‌دانستم كه هر صبح شبح‌اش را برمي‌دارد و لابه‌لاي كتاب‌ها نگاه‌ام مي‌كند آبي

سال 83 گفتم براي من بي‌سر بماند

و نوشته‌اي نوشتم براي آينه‌اي با شبحي از گيسوان سياه خالي، ياد آن كه صورت نداشت هم خالي

حالا گيسِ سفيدم را به پايين كش مي‌دهم و عقربه‌اي دوره مي‌كند مرا، ياد ماجراي آينه نمي‌افتم

يك روز مي‌گفت: «بمان! براي من بي‌سر بمان!»

و من فكر مي‌كردم سرم را چه‌كار كنم

يك‌جور خوفي آينه‌ام را خالي كرده كه موهاي‌ام سيخ مي‌شود

حالا گيس‌هاي سفيد را اشك‌ها زياد كرده‌اند

سي‌سالگي‌ام را نگاه مي‌كنم، «بسي دور، چنين نزديك»

(بالزاك مي‌داند كه شبح دارد سي‌ساله مي‌شود.)

كش آمدن گيس‌ام را مي‌گويم كه يادش است و سال 83 كه زير سونات آينه‌ي بي‌سر را امضا كردم

                                                                                    و نوشتم شايد سرش پيدا بشود

خوف، شبح‌ام را خالي كرد

بايد گيس‌ام را رنگ كنم

 

 

مردم وقتي شعر مي‌خانند گوش نمي‌دهند

مردم وقتي سونات يك شبح بي‌سر را مي‌خانند گوش نمي‌دهند

مردم وقتي اشك به گردن‌ات آويختي و قل خوردي مي‌گويند: «عجب!»

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 0:34  توسط روزبه رجبی  |