تبليغاتX
ecololia

ecololia

اکولولیا بلند فکر کردن است

تاملاتي پیرامون آرمان‌خواهی

مقدمه: لحظاتي در زندگي هست كه از نزديك با رنج و درد دیگران مواجه مي‌شويم و عميقا تحت تاثير قرار مي‌گيريم. منشاء اين رنج و تاثر و پيامدهاي آن  بر ذهنیت و ادراک  ما هر چه باشد، وجود آن به هيچ روي قابل انكار نيست. چنين مواقعي فرصت مناسبي براي تامل جدي‌تر پيرامون اين پرسش است كه:'اساسا چرا ما از رنج «ديگري» متاثر مي‌شويم؟'. به گمان من پاسخ به اين سوال مي‌تواند ما را به بنیادهای مسالهی «اخلاق» نزديك كند. چون اخلاق، به واقع، در كيفيت ارتباط و پيوند درونيِ ما با «ديگري»- به عنوان بخش مهمي از «هستي» پيرامون ما- ريشه دارد (همان‌طور كه مي‌توان آن را پاسخ يا كنشي در مواجهه با درك متقابل بين هستي خود و هستي بيروني دانست)

شايد از اين جهت همان‌طور كه عده‌اي- البته عموما به نيت نفي آن- تاكيد دارند، اخلاق ماهيتي خودخواهانه داشته باشد. به اين معنا كه توجه به «ديگري» در ژرف‌ترين لايه‌هاي خود، از مقوله‌ي توجه به «خود»  باشد که بر حسب نوع مناسبات بيروني يا دروني بين خود و ديگري و ضرورتهای این مناسبات تنظیم و توجیه میشود. (برای مثال ارتباط بين دلبستگي به كسي با نگراني در مورد سرنوشت او، كه ممكن است با نگرانيِ از دست دادنِ او و ترس از تنهايي و محروميت رواني متعاقب آن در پيوند باشد و چيزهايي از اين دست)

اما به هر حال تردیدی در آن نیست که اخلاق با حس تعهد و مسووليت در قبال ديگران نسبتي ناگزير دارد. (از منظري ديگر اخلاق را مي‌توان زاييده‌ي عشق هم دانست. چون به تعبیر «اریک فروم» هر نوع عشقی- در معنای عام آن، یعنی به مثابه یک پیوند عاطفی عمیق- خواه ناخواه مستلزم حدودی از حس مسووليت نسبت به سرنوشت ديگري است. کسی که هر سطحی از عشق را تجربه كرده باشد، به عنوان جزء اجتناب ناپذيري از اين تجربه، بیگمان چنین حسی را لمس كرده است – به رغم اینکه حتی پاسخ مناسبی به آن نداده باشد- و در اين مرحله حداقل به درك مبهي از اين امر رسيده است كه اين حس شفقت و مسووليت نسبت به یک انسان معين، در سطحي وسيع‌تر قابل تعميم به همه‌ي انسان‌هاست، گرچه مستقيما قابل اعمال كردن نباشد)

در این نوشتار بر آنیم که آرمان‌خواهی را به عنوان شالوده ی کنش اجتماعی-سیاسی داوطلبانه، به مثابه یک کنش اخلاقی(اخلاق درونی و فردی، ته اخلاق عرفی به منزلهی مجموعهای از هنجارهای اجتماعی یا مذهبی)تعبیر کرده و بر اساس آن با تبیین نسبت میان آرمانخواهی و ایدئولوژی باوری، به بررسی نگرش هایی بپردازم که به نقد و نفی آرمان گرایی میپردازند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 13:42  توسط علی صادقی  | 

فرد و اجتماع در نگاه نیچه و مارکس

مقدمه: جايگاه فرد در اجتماع و نحوه‌ي تاثيرپذيري‌اش از آن و يا اشكال رابطه‌ي دو سويه‌ي فرد با جامعه و شكل آرماني اين رابطه، همواره موضوع بحث‌هاي مهمي در سير تاريخي انديشه‌هاي سياسي بوده است و نيز موضوع بازخواني‌هاي متعددي از آراي بزرگان اين حوزه واقع شده است. هدف از اين نوشتار مقايسه‌اي اجمالي است بين آراي نيچه و ماركس در خصوص درك آنان از نسبت ميان فرد و اجتماع و تقدم هر يك از اين دو مقوله از ديد آنها، با تاكيد بيشتر بر جنبه‌هاي اجتماعي «اخلاق نيچه‌اي» و نيز زمينه‌هاي اجتماعي-تاريخي شكل‌گيري اين آراء در نزد نيچه. با اين توضيح كه اگر ماركس را فيلسوفي اومانيست و جامعه گرا بناميم، نيچه درست در سوي مقابل وي، به عنوان فيلسوفي فردگرا و در واقع نخبه‌گرا جاي مي‌گيرد. آموزه‌هاي ماركسي با ريشه‌يابي علل و ساختارهاي بنيادين توليد و بازتوليد استثمار و ستم و نابرابري اجتماعي، معطوف به شناخت مكانيزم تحول تاريخي جوامع، به منظور تغيير آنها و رهايي بشر از قيد ساختارهاي سلطه‌ است. در مقابل نيچه ريشه‌هاي سير قهقرايي جوامع عصر مدرن را  در درون انسان‌ها و در پذيرش عام انديشه‌ي «مدرنيسم» از سوي نخبگان آنان مي داند. لازم به ذكر است كه گر چه حوزه‌ي دغدغه‌ها و جنس نگراني‌هاي ماركس و نيچه در مورد انسان يا جامعه‌ي انساني كاملا متفاوت است، اما شايد از يك منظر بتوان اشتراك ويژه‌اي در ديدگاههاي آنان يافت: در حالي كه ماركس «ازخودبيگانگي» روز افزون انسان‌ را ره‌آورد شوم و قهري نظام مسلط(سرمايه‌داري) مي‌داند و انسجام و سازمان‌دهي كارگران و گسترش و تعميق مبارزات طبقاتي تا براندازي اين نظام و استقرار نظام سوسياليستي را تنها راه مقابله با اين فاجعه‌ي خزنده معرفي مي‌كند، نيچه نابودي اصالت‌هاي بشري - در اثر پيشروي مدرنيته- را هشدار مي‌دهد و بر آن است كه بايد با بازنگري ژرف در معيارهاي اخلاقي و پالايش سختگيرانه‌ي آنها، در مقابل زوال تدريجي «اخلاق بزرگان» ايستاد و به احياي اين اخلاق كه در نتيجه‌ي گسترش اخلاق ضعفا (به عنوان پي‌آمدي تاريخي از اومانيسم عصر روشنگري) رو به افول است همت گماشت. بنابراين مفهوم بنيادي در انديشه‌ي ماركس، كار (پراكسيس) است و در آراي نيچه اخلاق مفهومي بنيادي است.

ادامه مطلب را در پيوند پايين بخوانيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 13:20  توسط علی صادقی  | 

سهم روایت در اندیشه( 1 )

مطلبی را که دست گرفته ام در دو گونه می نویسم: یکی برای چاپ در مطبوعات و دیگری مطلبی وب نوشته. این وب نوشته به تدریج خواهد آمد و مهمتر اینکه از روی شکل مطبوعاتی مطلب نوشته نخواهد شد. بلکه جستاری پراکنده تر و نزدیکتر به ذهن است.

  1. چند روز پیش روزنامه هم میهن مطلبی از آقای " مطلب آقای بهنود" به نام بر "سر گنج جهان" منتشر کرد. این مطلب اگرکه پیش ازآن در جای دیگری منتشر شده باشد، من بی خبرم.
  2. سایت "نیلگون" به مطلبی لینک داده اخیرن از نویسنده‏ای برای من ناشناس با نام "کاوه پزشک". همچون ناشناس ماندن برخی از فعالیت‏های و راستاهای اخیر خود سایت "نیلگون" که چند وقتی و دقیق‏تر شش ماهی هست که سوی خود را از دست داده و تبدیل به وضعیتی التقاطی شده است. نوشته‏ی لینک داده شده در نقد نوشته‏ی بهنود است. و تلاش کرده  تا نشان دهد مطلب بهنود ماحصل  درازرودگی و قصه گویی‏های بهنود است تا  اندیشه‏ای تحلیلی. و براین قصه بودن تاکید هم می‏کند: " نوشته‏ی بهنود نه تز دارد و نه هیچ استدلال واقعی در آن مطرح می‏شود. مقاله بهنود نه چیزی را توصیف می‏کند و نه تحلیل. مقاله بهنود داستانی اندرزگونه است که قهرمانان آن به جای طوطی  و بقال و داروغه ، جمهوری اسلامی و انگلیس و آمریکا شده اند.". و در همین راستا دو دگم (Dogma) از مقاله‏ی بهنود بیرون می‏کشد و ادعا می‏کند " این تمام چیزیست که بهنود می‏خواهد بگوید نه خلاصه آن". و در ادامه هم  پاراگراف‏ها را چند تا چند تا می‏آورد و سعی می‏کند آنها را به یکی دو گزاره تقلیل دهد( ونه تحویل کند) و زور می‏زند تا نشان دهد این پاراگرافها در راستای سیر حجت مقاله‏ای تحلیلی نیستند.  
  3. چند سالی هست که معتقدم  بیشترازمحتوای اندیشه، فرایند ومتودولوژی‏های آن اهمیت دارند. و مهمتر از همه‏ی آن‏ها این استراتژی اندیشه است که اهمیت دارد. و در میان استراتژیها هم  بیشتر به آن فرایندی در اندیشه اعتقاد دارم که بتواند با آکسیوم های مشخص و شفاف و محدود فکر کند و برای آن نیز اصطلاح "استحداد" را پیشنهاد کرده‏ام. هنگامی که  فردی به سوی اندیشه‏ی آکسیوماتیک و استحدادگرا متمایل باشد ، خاه ناخاه به سوی بررسی‏ی گزاره‏مند متن نیز حرکت خواهد کرد. تا بتواند به شرایط اجرای ارگیومنتال  اندیشه نزدیک شود. یا به اعتباری گزاره ها در راستای سیر آرگومان اندیشه چیده می شوند و میان گزاره‏های منتج شده از یک متن با سایر گزاره‏های استخدام شده در متن( نوشته شده در متن) رابطه‏ای مشخص و قابل به بازیافت بایست وجود داشته باشد. و در این راه هم معتقدم که باید از دستاوردهای فلسفه‏ی تحلیلی در تحلیل متن اسفاده نمود. پس خلاصه کنم: گزاره گرایی و تعریف شدن گزاره ها در ساختاری آرگیومنتال و امکان برقراری رابطه ای بازگشتی میان گزاره ها و مبتنی بودن تمام فرایند اندیشه بر آکسیوم هایی شفاف اعتقاد درونی من است و بر این عقیده تا کنون ایستاده‏ام .
  4. هنگامی که اعتقادی مبنی بر گزاره گرایی در اندیشه شکل بگیرد، و این مساله با نگاه آکسیوماتیک همراه شود؛ دو اتفاق مهم الزامن می افتد. اول آنکه چگالی ارایه اطلاعات در جمله ها، با چگالی و حجم  جمله ها برابر می شود و به زبانی ساده تر جمله هایی دور از کارکرد ارایه اطلاعات  و کارکرد پیشبرانه ی حجت کمتر به چشم می‏خورد. دوم آن‏که استعاره‏ها از اندیشه خارج می‏شوند و جای آن‏ها را فرایندِ میان گزاره‏ها ( که بخش اعظم آن حجت است ) می‏گیرند. یا در واقع باید بگویم که کنش استدراک متن تمرکز خود را از استعاره‏ها به عنوان امری محتوایی ( عمقی ) برمی‏دارد و معطوف به رابطه‏ی میان جمله‏ها می‏کند. و این آخری را باید بیشتر توضیح دهم: فرض کنید در درون جمله ای با نام a استعاره ای شکل بگیرد. و البته همچنان با این تاکید که a   گزاره است. ( و فعلن از قضیه بودن آن صرف نظر می کنیم). در این جمله ی a   چیزی برای تعمق نهفته است. سوای آنکه این جمله کنار جمله ای دیگر نشسته باشد و یا نه. و فرض کنید آغازگاه این اندیشیدن مذکور مستعارمنه باشد: سرو چمان من چرا میل چمن نمی کند. حال ماییم و این جمله و توهم اندیشیدن که برای خود در نظر گرفته ایم. و به این ترتیب مشغول واکاوی سرو چمان ایم. این استعاره موجود در چنین جمله هایی است که به شکلی پوشالی ما را از نیاز به جمله‏ای دیگر به عنوان مکمل این جمله برای اندیشیدن بی‏نیاز می سازد. البته اگر چنین جمله هایی در درون ادبیات مطرح شوند خیلی مشکل ساز نیستند. بلکه مشکل وقتی‏ست که از استعاره برای اندیشیدن در درون متون عرفانی ما در طول تاریخ استفاده شده است. و از متون عرفانی هم که بگذریم در مقطع قاجار در سایر متون نیز کم و بیش باب شده بود. و بعد خاهیم گفت که این شکل از استعاره که از آن مثال آوردیم خود به تنهایی خیلی مشکل ساز نیست. بلکه وقتی مساله حاد می شود که مکانیزم استعاری به شکلی توسعی باب شود. فعلن بگذریم و به بحث باز گردیم.  در برابر این شکل استعاری حالتی را تصور کنید که در آن گزاره‏ی a  حاوی‏ی هیچ گونه کنش درون گزاره‏ای ای ( مانند کنش استعاری در حالت قبل ) نباشد. لاجرم اندیشیدن از طریق آن به جمله ای دیگر وابسته خاهد بود. به جمله ای مانند b  که پس از a بیاید. و از همین راه شکل اندیشیدن ازاندیشیدن به محتوای یک جمله ی خاص بدل به اندیشیدن میان گزاره ای خاهد شد.
+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 0:36  توسط مرتضا پورحاجي  |