شأن زجر
شأن زجر
مثلاً همین انوشه انصاری رو در نظر بگیرین : حرف سر اینه که چرا پولشو خرج گرسنههای عالم نکرد جاش رفت فضا . از جالا به بعد یه مثال میزنم : تو خوابگاه تو دوران دانشجویی کسچرخ میزدم بیخیال دنیا و مافیها و درس . یکی از این شاسکولایی که اگه اینطور نمیشد عمراً به چشمم نمیومد ، از این طفلکای نسبتاً خنگ که هی خر میزنن ( درس میخونن ) و بازم ولمعطلن ( میفتن ) یه سر شب همینطور بیمقدمه تو راهوره گفت بهم : خوب واسه خودت میچرخی حال میکنیا عوضی . لحنش کاملاً خصمانه بود . چند لحظه گیج بودم و بعد ناخودآگاه سعی میکردم خودم رو درگیر و مشکلدار نشون بدم شاید واسه چند سال . طرف مثلاً معتاده : 1- میگه از خوشی معتاد شدم و هنوزم دارم حال میکنم 2- مثل اغلب معتادا روزگار غدار و پرزجر اونو به این حال انداخت و الآن یه جورایی نابوده ... واضحه که کدوم بهتر میتونن تیغ بزنن دیگه / پس اگر دگرباشی باید دیگریتت از نقص و بد روزگار باشه . چه چیزی به قول ناباکوف بدتر از این که هنجارگریزی کلی خوش به حال طرف کنه ؟
حالا بیایم بیشتر تو ایران : اعتبار وجود هر کس به میزان رنجیه که تحمل میکنه : مثلاً همون سنگین بودن یا مثال مؤمن در بیابان بلاخیز . خوشگذرانی فقط به شرط تنفسگاه بودنش برای ادامهی رنج لهو و لعب ( بد ) نیست . اگه این پول رو جای فضا رفتن مثلاً تو یه کارخونهی اسلحهسازی سرمایهگذاری میکرد کمتر بهش گیر میدادن . یکی از دوستام راجع به هرمافرودیتا تحقییق میکرد و میگفت وضعیت تراژیکی دارن . حتی اونم به عنوان یه روشنفکر به شرط مغبون دونستنشون میتونست باهاشون همدلی کنه . همین منی که دارم مینویسم فکر میکنم که ما به میزان آسیبپذیر بودنمون و چیزایی از این قبیل دوستداشتنی میشیم و سمت هم میریم نه مثلاً لذت . اما شاید یه آدم سالم بهتر از پس مراقبت بیمار بر بیاد تا بیمار و رمز و زاویههایی از همینا
