اکولولیا بلند فکر کردن است
به ليست فوق مي توان دسته گل هاي بسيار زياد ديگري نيز افزود که ما در خواب خرگوشي خويش به آب و باد و هوا داده ايم.( چنان که افتد و داني!) اينست که وقتي فرد ايراني ساکن در زبان بيدخورده ي فارسي به انديشه مي انديشد(!) في الفور و ناخودآگاه به ياد چيزي شيک و ماماني مي افتد که در يک روز( يا شب!) بهاري دست بر قضا به خاطر خطيرش خطور مي کند، گويي در يک هماغوشي عاشقانه رمانتيک با خود جناب آقاي حقيقت از او باردار شده است و زين پس خود را حامل و حامله ي تفکر مي داند و پس از فارغ شدن از آن مشغول گربه رقصاني پسر کاکل زري يا دختر چشم عسلي( براي جلوگيري از تکدر خاطر نسوان محترمه!) خود در جوامع و محافل روشن فکري و شبه روشن فکري مي شود. بگذريم از چشم و هم چشمي ها و مدگرايي و ظاهرپسندي هاي موچود در اين ويترين ها... اينست که مام ميهن تبديل مي شود به ويتريني بزرگ و اينست واقعيت کشور گل و بلبل و سرنوشت فرهنگ خوبي، دوستي، و مهرباني و هزار کوفت و زهرمار ديگر!
نيچه راست مي گفت بايد با چکش فکر کرد! به خدا!
پيشاپيش انزجار خود را از الفاظ رکيکه و افعال رذيله ي برآمده در متن زير اعلام مي داريم!
انديشه کالايي نيست که بتوان آن را در بسته بندي هاي شيک عرضه کرد يا خريد. چاه نفت هم نيست که پس از فوران آن دچار لذّت شديد شد و آنگاه خوشبختي را کشف کرد. وانگهي گيريم که باشد(!) با چاه هاي بوده تا کنون، چه گلي به سرمان زده ايم که با اين نوعروس حسن بزنيم؟ مگر نه اين که پس از مدّتي براي « عرضه» ي آن دست به دامان دلّالان محبّت خواهيم برد تا براي نوعروس تازه به خانه ي بخت رفته مان هم لحاف و همسري دندانگير پيدا کنند. آن هم نه يکي و دو تا...
که صدها سال است اخته ايم و ادّعاي ذکوريّت داريم. « شب در جامه ي خواب در آمدي گفتي ذکرم بايد مرا خنده آمدي» - شمس-
اگر خوش شانس تر باشيم چيزکي هم به جيب ما مي رود ( بيع متقابل!) و گاه گاهي به ديدار حضرت معشوق مشرّف مي شويم جهت انجام وظايف مردانگي از نوع کمر به پايين مان! اينست که تاريخمان را که تورّق مي کنيم ( علي الخصوص از نوع انديشگي اش را) فانتزي جمعيمان را مي يابيم – حرامزادگي.
......مام ميهن، لکّاته ي زيباي اثيري!( با احترام به شامّه ي قوي و نگاه تيزبين صادق هدايت!)... بله، در زندگي زخمهائيست که... .
و اينبار بر خلاف داستان روايت شده از هانس کريستين اندرسن، پادشاه لخت و عور بود، امّا هيچ احمقي متوجّه نشد که جناب مستطاب همايوني فقط خشتک مامان دوز- همان تنکه ي تا زير زانوي خودمان را مي گوييم، تنبان هم روايت شده است – تنشان است.
ناپلئون در جنگي به يکي از افسرانش گفته بود من براي پول و سرزمينهاي جديد مي جنگم و افسر با نگاهي بهت زده جواب داده بود:ولي قربان من براي عزّت و شرف و سربلندي مي جنگم؛ و امپراتور ظفرمندانه در جواب گفت: خوب، معلوم شد هرکس در جستجوي چيزيست که ندارد.
بلي! حرامزادگي درست در جايي که اصلاٌ انتظارش را نداريم حضور مطلق دارد. جايي که غيرت و شرف و آبرو ( اين واژگان تهي از معنا براي ما!) سکّه هاي رايجي هستند و زياد به گوش اصابت مي کنند، مانند صداي جيرجيرک ها!
زنازادگي در عصر عرب جاهل پديده اي اپيدميک بود و بواسطه ي آن اعراب جاهلي صاحب فرزندان قد و نيم قد بسياري مي شدند که خون قبيله و عشيره و خانواده در رگ هايشان جاري نبود. آن همچون بحراني بود که هستي اين طوايف و قبايل و خانواده ها را تهديد مي کرد. واکنش عرب جاهلي براي حفظ ساختار قومي و قبيله اي خود در برخورد با اين پديده در نوع خود جالب بود: تدوين شجره نامه. اين نياز باعث بوجود آمدن علم پيچيده ي سلسله ي انساب شناسي در ميان اعراب شد.( شکل دگرديسيده و جديدتر آن را مثلاٌ در علم الرّجال اسلامي خودمان رديابي کنيد!) و عرب جاهلي پس از اين واکنش هوشمندانه سال ها و قرن ها در صحّت و سلامت بزيست! طرفه آنکه اين واکنش هوشمندانه گوياي هر چيزي مي توانست باشد الّا جاهليّت. انسان جاهل( علي الخصوص از نوع عربش که اتّفاقاٌ سوسمار و بزمجّه هم تناول کند) هرگر توانايي صدور اينچنين افعال هوشمندانه اي ندارد. پس چرا مي گوييم جاهل؟! الله اعلم... بگذريم.
غرض از اين داستانک ها هيچ نبود الّا آنکه بگوييم: واژه ها و مفاهيم مورد استفاده در زيست جهان فکري ما نارسا و کـــــدر شده اند. آنها رساننده ي چيزي نيستند که بايد! در تعبيري تمثيلي آنها حرام زاده شده اند بواسطه ي همنشيني دلبخواهي و بيش از حدشان با هر چيزي.
زبان هرجايي انديشه را نيز به هر جا مي کشاند( کرانه هاي زبان من کرانهاي جهان منند! – ويتگنشتاين). انديشه ي هرجايي ديگر انديشه نيست، نمايشي از انديشه است، انديشه واره است. چيزي که هر چيزي را به هر چيزي وصل مي کند يا از هر جايي به جاي ديگر مي پرد، در يک کلام آن را مي توان فقط تخيّــــل دانست نه انديشه. نمونه ي بارز آن را مي توان در گونه هاي(ژانــرهاي) غزل و قصيده ديد. دو فراورده ي بزرگ و غير قابل انکار ما ايرانيان، اين شاعران و عاشقان بالفطره! از فرهنگي که بيشترين برونداده اش شعر و ادبيّات و تغزّل( علي الخصوص از نوع مورد استفاده در کنار منقل و وافور...) است چه انتظاري مي توان داشت؟ ما مخالف آنها نيستيم( جون داداش!) ولي سؤال ما اين است که چرا اين همه؟ مکرر در مکرر! همه گير مثل سرطان!
تغزّل که در تعبيري لاکاني- فرويدي( با عرض معذرت) مي توان آن را گونه اي روان پريشي و ماليخوليا دانست براي ما ايرانيان و زبان فارسي که البته چون شکر هم هست مانند هزارتويي ست که فقط و فقط وقتي مي تواني از آن خارج شوي که دوباره واردش بشوي؛ و آن چه مي تواند بلشد به جز ماليخوليا؟
فرق است ميان سوگواري( رکوئيم) و ماليخوليا در نگاه فرويد( نک به مقاله ي ماتم و ماليخوليا اثر زيگموند فرويد چاپ شده در ارغنون شماره ي 21). سوگواري يا ماتم سرايي( مثلاٌ پس از مرگ يا از دست دادن عزيزي) فرايند جالبي است که داراي کارکردي بهنجارکننده است. در مرگ عزيزي سوگواري مي کنيم و پس از مدتي به شکلي موفقيت آميز فقدان را مي پذيريم و به زندگي باز مي گرديم.( روز از نو، روزي از نو!) در عبارتي فني تر مي گوييم فرد ابژه ي ميل را براي بار دوم مي کشد تا به نظم نمادين زندگي طبيعي بازگردد.( کي مي گه خشونت هميشه بده؟) اما واي به روزي که فرد ابزار و توانايي هاي لازم جهت اين کار را نداشته باشد و ناچاراً و نادانسته تا قيام قيامت به نشخوار کردن و بازتوليد لحظات، خاطرات و جلوه هاي معشوق بپردازد. به سخن ديگر فرد همچنان وفادار به ابژه ي ميل مي ماند و توان بازگشت و بازسازي نظم نمادين زندگي طبيعي را در ذهن ندارد. او همواره غريب است.
« سفر تو رفتي و من در وطن غريب شدم».................
« از دوست به يادگار دردي دارم کان درد به صد هزار درمان ندهم»
زيباست! بسیار زیبا، امّا...
برای او هر چیز و هر کس در ساحت ابژه ی میل معنی دار می شود؛ اصلاً هر چیز و هر کس او را به « یاد» آن می اندازد. می گوییم فرد شرطی شده است. برای او کلمات و واژگان مانند زندانی هستند تنگ و خفقان آور و او دست به شکستن دیوار آنها می برد و لحظه به لحظه زندان خویش را بزرگتر می کند. او توان گذر از هر واژه به واژه ای دیگر را دارد. او سوار بر اسب تخیل است، زبان را مانند تسبیح می چرخاند. برای او زبان بیشتر دارای وجهی استعاریک است و او استاد بازی و پیچاندن استعاره ها.( نک به مقاله ی پیچش استعاره ها اثر ژولیا کریستوا). فراموش نکنیم که اندیشه قرار است در همین زبان اتّفاق بیافتد، اندیشیدن سخت است چون اندیشیدن بواسطه ی سکونت و حضور در همین کلمات و واژگان است که رخ می دهد. اندیشیدن در زندان اندیشیدن است یا بهتر است بگوییم اندیشیدن در زندان زبان اندیشیدن است.
زمانی بطلمیوس در جواب اسکندر نوجوان که از سختی و مشقت آموختن هندسه به تنگ آمده بود گفته بود در هندسه راه شاهانه وجود ندارد؛ و ما اضافه می کنیم اندیشیدن راه شاهانه و آسان نمی شناسد......
از پژواک و بازتاب تآملات بهنگام و نابهنگام و لفافه بازی پیچ در پیچ و ...پیچ کننده که البت جای سپاس و تشکر و دستبوسی و الخ دارد که بگذریم آنچه نگران کننده برجاست همانا مشاهده ی گم شدن چیزی زیر خرده پاشهای چس ناله و غم باد یست که هر آینه از هر زلزالی ذلیل کنده تر است ودور از سانتی مانتال باشی که رصدش کنی نه تنها گزارشی از موقعیت حتمن ناخرسند کننده ی ما نیست چه بسا از هر مخدره ای آرامش بخش تر هم باشد.
دوستان!اولین پیشنهاد من شما را همانا بیرون کردن هر گونه پروگرام یا فکر برای برون رفت از موقعیت سرطان زده ی ماست " تاکید موءکد داریم"هر گونه!.....برای یک بار هم شده این نصیحت جانانه را بشنویم که "بی خیال شو داداش!" آره بابام......
چیزی که در تکمیل فرمایشات خودمان و در طول آن عرض می کنیم اینست که:ما خیلی استاتیکی موقعیت تراژیک را ننگریسته ایم...اخوان محترم!موقعیت تراژیک فقط غم بار و غم افزا نیست که ما دست به باز تولید آن بزنیم و علی القاعده(با پوزش از نسوان محترمه علی الخصوص ...)وظیفه ی تاریخی نوع خود را محدود کنیم به چرت و خواب مبسوط و مشعوف کننده پس از آن(جماعت خواب! جماعت چرت!)
تراژدی و طوبیقای آ ن زاینده است .این صورت زاینده حتمن رو به بیرون از خودش دارد .سوال اینجاست:
با موقف تراژیک خود چه گونه می آغوشیم؟...جواب:فقط چسناله!
از پژواک و بازتاب تآملات بهنگام و نابهنگام و لفافه بازی پیچ در پیچ و ...پیچ کننده که البت جای سپاس و تشکر و دستبوسی و الخ دارد که بگذریم آنچه نگران کننده برجاست همانا مشاهده ی گم شدن چیزی زیر خرده پاشهای چس ناله و غم باد یست که هر آینه از هر زلزالی ذلیل کنده تر است ودور از سانتی مانتال باشی که رصدش کنی نه تنها گزارشی از موقعیت حتمن ناخرسند کننده ی ما نیست چه بسا از هر مخدره ای آرامش بخش تر هم باشد.
دوستان!اولین پیشنهاد من شما را همانا بیرون کردن هر گونه پروگرام یا فکر برای برون رفت از موقعیت سرطان زده ی ماست " تاکید موءکد داریم"هر گونه!.....برای یک بار هم شده این نصیحت جانانه را بشنویم که "بی خیال شو داداش!" آره بابام......
چیزی که در تکمیل فرمایشات خودمان و در طول آن عرض می کنیم اینست که:ما خیلی استاتیکی موقعیت تراژیک را ننگریسته ایم...اخوان محترم!موقعیت تراژیک فقط غم بار و غم افزا نیست که ما دست به باز تولید آن بزنیم و علی القاعده(با پوزش از نسوان محترمه علی الخصوص ...)وظیفه ی تاریخی نوع خود را محدود کنیم به چرت و خواب مبسوط و مشعوف کننده پس از آن(جماعت خواب! جماعت چرت!)
تراژدی و طوبیقای آ ن زاینده است .این صورت زاینده حتمن رو به بیرون از خودش دارد .سوال اینجاست:
با موقف تراژیک خود چه گونه می آغوشیم؟...جواب:فقط چسناله!