تبليغاتX
ecololia

ecololia

اکولولیا بلند فکر کردن است

سلطنت بربادرفته

اکنون ذهن شکست خورده است. از پنجره سرایش به ملک بی سامان خویش می نگرد و هیچ آبادانی در صحنه قلمرو خود نمی بیند.سفیدی کاغذ چون شوره زاری در برابرش خودنمایی می کند و مابقی ملک نیز آثار خونین یک نبرد سنگین را آشکار می کند.

 باید بدنبال مقصر گشت . چه کسی مسئول این بی سامانی است؟

شهربانوی احساس ... آن زیبای لوند سبکسر. هم او که هربار که اراده نموده ، خودسرانه بدون اجازه او کلمات، آن  کنسولهای دربار را به ملک  کاغذی فرستاده و عرصه را برای ترکتازی و کامجویی آنان باز گذارده و یا کنسولها را باید مقصر دانست که بی رخصت او از دژ مستحکم شهریاری خارج شده اند. ویا مشاور او. راستی کدامین مشاور؟! آیا او را به هیچ روی و رای نیازی به مشاور بوده؟ آیا او همان شهریاری نبود که به ماکیاولی آداب    شهریاری و سیاست آموخته بود؟ پس چگونه است که این بار در کار تدبیر ملک چنین پای در گل مانده است؟

آری! این با مساله  شکل دیگری پیدا کرده است...

این بار او درگیر یک جنگ است. جنگی بی امان در سراسر ملکش عرصه را بر او تنگ کرده است. هیچ بعید نیست که بعضی از کنسولهای وفادار آو اکنون به او خیانت کرده و دژخیم عشق را به شهریاری خویش بر گزیده باشند و مابقی نیز  در ملک کاغذی سلاخی شده  باشند.

او اکنون به عشق می اندیشد.همان دشمن قسم خورده دیرینش. همو که ادعای فضیلت دیرینش روزی توسط سقراط به چالش گرفته شد.

آه....چگونه بایداین دشمن را شکست دهد و به بند خویش در آورد؟. به او گفته بودند هرگاه زمان کارزار فرارسیده، عشق چون جادوگری سیاه با خواندن افسونی روز روشن را بر لشکریانش تیره و تار ساخته  و لشکریان نابینای او خود را به اشتباه جای دشمنان خویش گرفته اند و  شمشیر های آخته خویش را بر بدنهای یکدیگر فرو کرده اند .

اما واقعن سپاهیان او کیستند؟

اینجاست که ذهن دوباره شک می کند و تار وپود سخت شده اندیشه هایش از هم می گسلد.ذهن در خود می پیچد. او چیزی به یاد ندارد.نه از سپاهیان و نه از کنسولهای نافرمان و نه ملک فرمانروایی خود و نه ملک فرمانروایی دشمن خود .

برای به یاد آورده زمان دشمنی اش با عشق باید از تاریخ سلطه خویش آگاه شود ام آیا این پاسخ ،نور امیدی برای او خواهد بود؟

هرگاه چنین کند مانند گذشته باید به پاره پاره شدن ملک خویش رضایت دهد و این با نیز راهی برای او نیست. شاید بتواند ملک جدیدی را انتخاب کند تا از شر این دشمن بد سگالش در امان بماند.

و چون نوشتار به اینجا می رسد نویسنده نیز از فرستادن فرستادگان ذهن باز می ایستد و جستجوی نومیدانه حقیقت پر شور عشق را لحظه ای درنگ می کند.

 

 

پایان.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 8:48  توسط حسین عامری  |