تبليغاتX
ecololia

ecololia

اکولولیا بلند فکر کردن است

به اختصار درباره ی "می شد تو باشی " 1

 

"می شد تو باشی" عبارتی موجه(modal) است که 5 بار با فاصله در متن تکرار می شود . پروبلماتیک متن رخدادپذیری(امکان،صدفه،احتمال)ست.

 

نوشتار آلفا گویی با آواها فرآورده می شود  قوام می یابد برای نمونه گوش کنید هم آوایی منظم سین ها  شین ها  میم ها را در همه ی متن؛از سویی آیا هیچ مرز مشترکی را می توان به تصور آورد که بخش های نوشتار آلفا را به هم بپیوندد؟ این مرز مشترک یا کانون کجاست ؟یعنی اگر نوشتار را از رویه ای ببریم و به دو نوشتار مجزا بخش کنیم آیا این دو رویه  نوشتار در گوهر خویش مجزا می مانند یا به صورت جزیی از یک چندی پیوسته نماییده می شوند ؟ آرایش(نظم) بخش های زمان در نوشتار آلفا به چه ترتیب است؟

 

هویداست که  نوشتار آلفا به شیوه ای آروین گروانه در اشاره به این و آن پیش نمی رود یعنی فرد بودن و عددانه یک بودن موقعیت ها و موضوع ها در کانون توجه نیستند به این دلیل که معناها(موضوع ها،چیزها) در طبیعت خود به صورت کلی چندی نمایی شده اند. برای نمونه بنگرید به جمله هایی نظیر " و زادگاهی را به یاد آورد   در   حاشیه ها..." یا " صدایی حاشیه ها را طی می کرد..." و نیز همنهاده های شهرهای بسیار،صداهای شبانه،یاد مهمانخانه هایی در آواز و ... ؛دقیقانه تر کاربرد حدهای کلی بر حدهای فردی می چربد،تو گویی هر معنایی با نشانگر پنهان "همه/هر" چندی نمایی شده است.

 

به این ترتیب است که شیوه ی نامگذاری موقعیتها دربیشتر نوشتار آلفا بر بازنمایی حال و هوا(کیفیت،MOOD)یی خیال گون متمرکز است به این دلیل که به امکان،توانش[قوه ی] هستن/ نهستن در نوشتار آلفا به یکسان اهمیت داده می شود.اینکه آیا جمله ها با امر واقع همخوانی دارند یا نه بختانه ممکن است. می شد تو باشی.باشندگی در گوهر خود ضرورتی ندارد. قوه به فعل درنمی آید.

 

هویداست کلام شیث موجز و عمیق است  یعنی پیشرفت متن بر پایه ی افزودن بر ژرفایش(درون گستری)،کاهش از پهنایش(برون گستری) است. به بیانی تمثیلی نوشتار آلفا گویی ما را به اعماق می برد یعنی در خیال غوطه ور می کند. این با موسیقی کلام شیث نیز هماهنگ است؛ملایم و آوازی که ما را نمی جنباند چنانکه ساز را فروهشته به رقص درآییم بلکه نرم نرمک همنوای آواهای خوش کلام می کند.

 

فعل و انفعال (ترادیسی،متابولیسم) در نوشتار آلفا،در هر بند بر بنیاد تکرار- یادآوردن/از یاد بردن- است چه آنجاها که برخی عبارتها عینن در میان بندها تکرار می شوند چه آنجاها که محکی خواهش هاش را مدام در بیشتر متن می هاید/می ناید.برای نمونه :

-          دلم می خواست در این شهر نباشم

-          دلگیر است  می خواهد در این شهر نباشد

-          که چقدر می توان در هوس همین شکل بود و تکرار این شکل را در تمامی نقشه ها پی گرفت

-          در خوابهاش راهی جستجو می کند که آن زن او را از یاد ببرد

-          هراس که که او نمی آید

-          نمی خواهد

-          کی2 تمام می شود

 

هویداست به یاد آوردن/از یاد بردن بیان انفعال نفس محکی داستان است و نیزدر نوشتار آلفا مفصلی ست که زمان کنونی را به زمان بیرون از زمان کنونی پیوند می دهد.

 

 

آنچه نگاره ای را غلوآمیز می کند ایجاد آخشیج(تضاد) است،آخشیج می تواند بین صورت واقعی و صورت پندارین نگاره باشد؛صورت واقعی چونان فرض آشنایی ست که صورت پندارین از آن آشنایی زدایی می کند. در نوشتار نیزچنانچه تغییر پهناور و بزرگی در بازه ی زمانی کوتاهی رخ دهد نویسا به اصطلاح آخشیج گو می شود برای نمونه بنگرید به گروتسک سطر آغازین داستان مسخ نوشته ی کافکا "یک روز صبح،همینکه گره گوار سامسا از خواب آشفته ای پرید،در رختخواب خود به حشره ی تمام عیار عجیبی مبدل شده بود."

 

نوشتار می تواند آخشیج ها را به تعادل برساند یا آنها را شدت بخشد. نوشتار آلفا آخشیجی(تضاد) را به عنوان یک خصیصه راهبری نمی کند.گرچه می توانیم بگوییم به یک معنا وضعیت های مکمل آخشیج یکدیگرند برای نمونه این دو بند را بنگرید :

- در بسته می شود   کفش های جیر  و   اشیاء به جامانده و  هراس

- در باز شد   آرام آمد تو  با اندکی از نور   که افتاد و گوشه ای از خاک را روشن کرد و رفت

 

به این معنا در نوشتار آلفا وضعیتهای مکمل از ابتدا در کنار همدیگر محاکات را پیش می برند. از سویی در این نوشتار ما با گونه ای دگر شوی(استحاله) روبروییم ، دگرشوی در گوهر خویش از سکون /بی تغییری به جنبش نزدیکتر و از دگردیسی(مسخ) به سکون نزدیکتر است. کلام شیث آن دیگ جوشانی نیست که هر لحظه امکان سرریز آن باشد. دریافت ها و انفعالات نفس به آرامی و به تکرار هست می شوند. به بیان دیگر در نوشتار آلفا جنبش امر واقع کند/درازآهنگ است.برای نمونه بنگرید به بخشهای میانین محاکات:

- در باز شد   آرام آمد تو   با اندکی   از نور  که افتاد و گوشه ای از خاک را روشن کرد و رفت

- صدایی حاشیه ها را طی می کرد و در باد می رفت که علف های خیس نورسته جابجا شوند

- این لب که می تواند این همه ماه باشد

         گفت که دوستش دارد...

 

چونان استثنا تنها لمحه ی پایانی ست که کنش گری به محاق رفته ی نفس را احیا می کند " ... و در خنکا به یادش سطری می آید از آواز و می گرید."

 

تمثیلانه می گوییم کلام شیث برزخی ست که فرازا و فرودین(خیال و واقعیت) در آن به تعادل می رسند. آروین گروانه می توانستیم گفت دورترین جای ها/گاه ها در این جهان در این بند نماییده می شوند :" و زادگاهی را به یاد آورد در حاشیه ها    با خطوط پراکنده کاه گلی از دور و   باد    و زنی که صدا می زند در دوردست و"

مرکز این برزخ گویی کنش های کوچک و آنی  محاکات است جای/ گاهی که محکی" می رود انگشت می کشد روی علف ها   در تری انگشتهاش و در خنکا به یادش سطری می آید از آواز و می گرید"

به سوی این مرکز فرودین- پایین است، آن جا امر واقع خودنمایی می کند،اشیا با نام هایشان همخوانی دارند و ما می توانیم به زمانی متناهی در عبارت بیندیشیم برای نمونه" مهم بوده که امروز بیاید  از قبل تصمیم داشته تردید داشته  آمده  عجله دارد  اشتها ندارد  نه نمی نوشد چیزی سرش داغ است  نمی خواهد"  و برعکس، به سوی حاشیه ها- بالا جای/گاهی ست که وضعیتها مدام به هم ترادیسیده می شوند به همین ترتیب کرانه های زمانی هر بند هم به کرانه ی زمانی بند دیگر ترامی دیسد. برای نمونه گوش کنید به این بند :"باد که گل های روی میز را به هم ریخت   دستش وقتی آمد که گل ها را جابجا کند خورد به فنجان   خم شدید    و در حاشیه تن اکنون نمایان او   که رویا بود   خطوط پراکنده جهان به یاد آمد   که چقدر  می توان  در  هوس  همین شکل بود و  تکرار  این شکل را در تمامی نقشه ها پی گرفت"

 

هویداست که نوشتار آلفا پادگو(متناقض گو-absurd)هم نیست،به بیان ساده آنچه نوشتاری را متناقض گو می کند کنارهم نشینی جمله های هم هنگام موجود و ناسازگار(inconsistent) است برای نمونه بنگرید به این گفتگوی مهمل در انتظار گودو از ساموئل بکت :

ولادیمیر:بیا خودکشی کنیم  

استراگون:با چی؟

-          با بند شلوارت

-          ولی شلوار من که بند ندارد

 

متن گودو در برابر اینکه آیا اشاره ی ولادیمیر به بند شلوار استراگون راست است یا باور استراگون به اینکه شلوارش بند ندارد ساکت است؛بکت خود این ناسازگاری را در همه ی متن راهبری می کند. به این معنا نوشتار آلفا در هیچ کجا بر پایه ی نقیضه سازی پیش نمی رود.

 

پایان

 ۱ نوشته ای از محمد باقر عباسی به نشانی segalesh3.blogfa.com(به اختصار در سراسر این نوشته آلفا)

 ۲ چه کسی تمام می شود معنا کردن این جمله با این ریخت برای من بسی فرح انگیزتر است!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 23:11  توسط بهنام كياني  | 

بنیادگرای جوان ایرانی را چگونه بشناسیم؟

نوشته ای از محمد غفوری

"بنیادگرایی  وجدان معذب سخت کیشی بنا به مصلحت نرمخو شده است" این تعبیر شلایشرت با همه رسایی و ایجازش باز هم نمی تواند مبین و معرف تمام اشکال و صور گوناگون بنیادگرایی باشد. به ویژه هنگامی که ما با گونه ای ویژه یعنی بنیادگرایی نوپای ایرانی سروکار داریم. بنیادگرای جوان ایرانی را نمی توان در یکی دو جمله تعریف و توصیف کرد و یا چند نشانه مشخص را در او نشان کرد تا به محض رویارویی بتوان با انگشت نشانش داد.

 

بنیادگرای جوان ایرانی خاستگاه اجتماعی گوناگونی دارد و از نظر فردی نیز طیف وسیعی از مرام و مسلک و خلق وخوهای شخصی و فردی را در بر می گیرد. با این همه یک چیز مسلم است و آن اینکه برخلاف عادت معمول در سیر تاریخی بنیادگرایی، بنیادگرای جوان ایرانی کار خویش را به گونه ای وارونه می آغازد.بدین معنا که اگر غایت این پارسامنشی ،زهد و تعصب مذهبی است که افراد را بسوی اتخاذ یک رویکرد بنیادگرایانه سوق می دهد،در مورد بنیادگرای جوان ایرانی اغلب _ و البته_نه همیشه مجموعه ای از دلبستگی ها و علایق واپسگرایانه سیاسی است که در او گرایش به یک زندگی پارسامنشانه و زاهدانه را،هرچند توام با دورویی و تزویر تقویت می کند. گزاره های زیر می توانند همگی در یکنفر یک جا به چشم آیند و یا شاید بتوان بنیادگرایی را یافت که هیچ یک از خصوصیات را نداشته باشد،اما به هر روی ناظر بر برخی از خصایص قهرمان ما می تواند باشد.

                                                                    

1_بنیادگرای جوان ایرانی غالبن بسیجی است.

 

2_بنیادگرای جوان ایرانی یا ساده دل و خوش برخورد است یا پرخاشگر. در هرصورت او متعصب است.

 

3_بنیادگرای جوان ایرانی معمولن در رشته های فنی و غیر از علوم انسانی تحصیل می کند.البته همواره استثنائاتی قابل اعتنا بسیارند.

 

4_بنیادگرای جوان ایرانی خود را مدرن می پندارد و به ظاهر مخالف تحجر و خرافه پرستی است. اما به هرحال سفت و سخت هوای عالم غیب را دارد. او نمی تواند بدرستی روشن نماید که مرز میان اعتقادات دینی او و خرافه کجاست ولی همواره مصر است که خود را طرفدار یک تلقی عقلانی از دین نشان دهد.

 

5_بنیادگرای جوان ایرانی کتاب غیردرسی نیز می خواند. حتی روزنامه های گروه هایی را که اگر نه از نظر عقیدتی دست کم از نظر سیاسی معاندشان می پندارد. او گاه به گاه به سایت های اینترنتی همین گرو هها نیز سرک می کشد و بدش هم نمی آید در سایت های فیلتر شده سر و گوشی آب دهد.

 

6_بنیادگرای جوان ایرانی کتابی درباره سیاست،کتابی در باره فلسفه،کتابی درباره انقلاب ایران ، حتی کتابی درباره جنبش مشروطیت و احیانن کتابهایی در باره چیزهای دیگر و خلاصه کتاب هایی درباره همه چیز می خواند،اما نه بطور کامل! همین که حجت ها و برهان هایی در اثبات حقانیت خویش از آنها برگیرد،بس است.

 

7_بنیادگرای جوان ایرانی کتابخانه معمولن کوچکی دارد که گاه کتابهایی که به زعم ما نیز ارزشمند اند در آن یافت می شود.

 

8_بنیاد گرای جوان ایرانی در هر کتاب یا نوشته ای که بنام اسلام است به دنبال رد پایی از حقانیت خود می گردد، اما اغلب ناکام از جستجوی خویش باز می گردد.

 

9_برای او هایدگر نامی آشناست. همچنین اشپنگلر ، یونگر و اگر کمی با سواد تر باشد توین بی.

پیشوایانش برای او گاه از نقد نیچه ای بر تمدن غربی نیز گفته اند.مارکس و فروید و هیوم و .... بشریت را منحرف کرده اند. زعیمان فکری او بطلان همه باورهای فلاسفه ی غربی را از پیش آشکار ساخته اند.

 

10_برای بنیادگرای جوان ایرانی،متفکری بزرگتر از مطهری هیچ گاه ظهور نکرده است و نام هایی چون رضا داوری، مددپور،زرشناس،پورازغدی و امثالهم بسیار بزرگ و احترام برانگیزند.اما درباب فردید نمی تواند اظهار نظر قطعی صادر کند. او درباره شریعتی،سروش و مجتهد شبستری نیز حرفهایی برای گفتن دارد.

 

11_بنیادگرای جوان ایرانی کمتر اهل استدلال است. بیشتر نیش و کنایه می زند و رقیب را به باد طعنه می گیرد. وی آموخته است که همواره اشخاص و مراجع حجیت و در یک کلام نقل قولها را جانشین استدلال کند. از این رو تحلیلهایش تنها سبکسرانه و درخور پوزخندند.

 

12_ بنیادگرای جوان ایرانی بسیار چیزها را مهم می داند.اما مهم ترین  چیز برای او افاضات صاحبان قدرت است.او همواره گوش فرا داشته تا آنچه را که از بلندگوهای قدرت شنیده می شود به خوبی به خاطر بسپارد و آنچه را که بر زبان متفکران درباری جاری است همواره آویزه گوش خود گرداند. تلویزیون برنامه های بسیار سودمندی برای او پخش می کند.

 

13_بنیادگرای جوان ایرانی تعلق عجیبی به این زمانه دارد.از این رو دلبستگی اش به ریاست جمهور ایران یکی از اساسی ترین مشخصه های اوست. سیاست خارجی احمدی نژاد را بیش از اندازه درست می پندارد بی آنکه دانشی در باب سیاست داشته باشد.با سیاست های اقتصادی اش نیز کاملن موافق است چون او نیز مانند احمدی نژاد از اقتصاد چیزی نمی داند.

 

14_بنیادگرای جوان ایرانی هنگامی که باکتاب یا نوشته ای زیر عناوینی چون نقد لیبرالیسم، نقد تمدن غرب و ...مواجه می شود،شور و  وجدی کودکانه سراپایش را فرا می گیرد. سقوط غرب اجتناب نا پذیر است.

 

15_بنیاد گرای جوان ایرانی بدبختانه هنوز شوق شهادت دارد.

 

16_بنیاد گرای جوان ایرانی معتقد است که می توان و باید شیوه های ماکیاولیستی غرب را علیه خود آنها بکار برد. (الحرب خدعه.)

 

17_یکی از سوداهای بنیادگرای جوان ایرانی تبدیل شدن به ایدوئولوگی پرشور برای جمهوری اسلامی است. اگر نه مطامع مادی دست کم تعصب عقیدتی و توصیه قدرت مهم ترین سرچشمه های این آرزوی خام هستند. (آرزو بر جوانان عیب نیست.)

 

18_بنیاد گرای جوان ایرانی آرزوهای قشنگی برای مخالفانش دارد."آرمانهایتان را با خود به گور خواهید برد"،"جز تباهی چیزی در انتظارتان نخواهد بود"،"جای شما در زباله دان تاریخ است."

 

19_بنیادگرای جوان ایرانی خواه ناخواه نقد را حق انحصاری خود می داند.هرچند معتقد است که نقد خوب است به شرطی که سازنده باشد . (نقدهای مخالفان همه مخرب اند.)

 

20_بنیاد گرای جوان ایرانی نمی داند  و البته گاه بسیار مزورانه آگاه است که باورها و عقایدش تنها بکار تامین منافع اربابان حقیرش و تثبیت سلطه آنان می آید.

 

21_هسته ی  اصلی و جوهره ی عقاید بنیادگرای جوان ایرانی را چیزی جز ابتذال و عامیانگی سیاست زده و قدرت مدار تشکیل نمی دهد.او با تقلیدی نازل و سطحی از حرفهای مخالفان و روشنفکران به اصطلاح غرب زده آب و رنگی به شعارهای مبتذل و بی مایه اش می دهد.«مگر نه اینست که او نیز واژه هایی چون گفتمان، هژمونی، گفت و شنود و .....به وفور بهره می گیرد!»

 

22_بنیاد گرای جوان ایرانی از فلسفه اسلامی آگاهی چندانی ندارد اما به هر حال آنرا از فلسفه غربی برتر می شمارد.

 

23_گاه مرز میان بنیادگرایی و تجدد طلبی بی سرو ته بسیاری از جوانان بی سواد سبکسر مخدوش می گردد.از اینرو این جملات درباره ی بسیاری از جوانان ظاهرن نو خواه نیز صدق می کند.

 

24_بنیاد گرای جوان ایرانی نمی داند که این جملات توصیفی از خصوصیات او هستند. یا ساده دلانه بدنبال مصداق آنها می گردد یا پرخاشگرانه پوزخندی می زند.

 

25_بنیادگرای جوان ایرانی دروازه ای بزرگ را پیش خود گشوده می بیند،غافل از آنکه به دالانی تنگ و بسته منتهی می گردد.او افقی باز و آینده ای روشن برای خود متصور است اما نمی داند که آینده ی وی تنها محدود به طول عمر چند شخصیت است...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 16:32  توسط بهنام كياني  | 

14.با نظر به پرسش زبان انبساطی

-    در پرسشهای مرتضا ظاهرن باید اکسیومهایی درباره ی تبدیل جملات و گزاره ها بهم بدست دهیم لااقل آنجایی که مقایسه میان دو لایه ی زبانی که با صفت تفضیلی انبساطی تر متمایز می شوند مطرح است حداقل چیزی باید بینشان مشترک باشد تا مقایسه مطرح باشد .

-    می توانیم شرایط صدق گزاره ها را ثابت نگه داریم و به سورها و ثابت های منطقی اضافه کنیم .

-    در این لایه چینی ، معنا  و هرآنچه مبین اندیشه ی نوشتار است دست نخورده می ماند .

-    شاید بسط به عناصر بلاغی مانند حال، القا و فضا مربوط باشد .

-    یک مثال مشهور از امکان جابجایی صورت های متحدالمصداق تبدیل جملات موضوع-محمولی حاوی وصفهای خاص به جملاتی فاقد آنها در مقاله ی معروف راسل است .

-    با این نگاه باید از ربط و نسبت زبان و جهان ( اینکه زبان ذوات مستقلی را نشانه می کند ) دست برداریم و به ربط و نسبت رده های زبان ها بپردازیم .

-    در یک نگاه غیر جوهری صدق از نوع مطابقتی نمی تواند باشد و گمان می کنم صدق را  مثلن باید سمانتیکی تعریف کرد ( صدق لایه ای از زبان را با احاله به لایه ای دیگر معین می کنیم ) .

-    نگاه اصولی و منطق الفاظ مجید آیا می تواند به پرسش گزاره مند مرتضا از

       امکان لایه ی انبساطی تر زبان نفوذ کند ؟

-    انبساط بر دال تنها ( لفظ ) حمل می شود یا بر رشته ای از جملات ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 23:28  توسط بهنام كياني  | 

13.با نظر به پرسش نیما شماره ی 9

 

پرسش نیما از نسبت بازی و شمول منطقی پرسشی بازتابی ست . در این نگاه منطق باید از مرزهای خود آگاه شود . سوال مرز این است : می توانم از این پیشتر بروم ؟  و در محدوده های زبان طبیعی پاسخ معمولن منفی ست مثال معروفش پارادوکس بازیگوشانه ی راسل .

 

از وجهی دیگر شاید این فرافکنی ذهن ما باشد که علیت را توضیح منطقی رویدادها می انگاریم . در این صورت صحبت از سرایت اصول یک حوزه به حوزه های دیگر است و به نحوه ی یادگیری زبان طبیعی هم مربوط می شود .

 

و از وجهی هم در بحث فلسفی آنجا که از دقت حرف می زنیم به شمول منطق هم می اندیشیم .

 

چه تفاوتی بین این دو توضیح از عمل روشن کردن لامپ توسط من است ؟

الف ) باور دارم به اینکه اگر کلید را بزنم اتصال برقرار شده لامپ روشن می شود .

ب   ) جنی یک جای پنهانی نشسته و وقتی من کلید را می زنم او لامپ را روشن می کند .

 

 

این هم بازیگوشانه است که در بین مجموعه باورهای جفت و جور شده در ذهن ، که برای توصیف  یک رویداد واحد به کار می بریم بعضی باورها از بقیه ضعیفترند . ولی دقیقن مشخص نیست کدام یک؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 23:24  توسط بهنام كياني  | 

12.با نظر به پرسش نیما درباره ی ایمان و کفر

 

-    آیا گذشته برای ما محل یقین است و از این رو ایمان به خدا ایمان به گذشته است ؟

-    چرا درباره ی آینده نمی گوییم ضرورتن ؟ همیشه امکانی هست که ما ندیده گرفته ایم .

-    از این رو که کنشهای آینده را نمی توانیم هم اکنون بدانیم ؟ ( با اشاره به گزاره ی 5.1362 رساله )

-    آیا در ادیان ابراهیمی خدا خود را در رویدادهای تاریخی آشکار می کند ؟

-    و این چنین زمانی بودن خدا در سوال نیما یک فرض پنهان است .

-     تازه از این جهت آینده محل ایمان می شود . رستاخیز و تن پسین ، ما را به آینده احاله می دهند .

-    در نگاه یهودی ، مسیحی و اسلامی گمان نمی کنم خدا جهان یا طبیعت باشد ( فرض پنهان

   سوال نیما ) ولی در نگاه موحدانه ( مونیستی ) وضع طور دیگری ست .

-    چطور از درجه ی یقین به گذشته بکاهیم ؟ آیا با اندیشیدن به احتمالات نیامده در گذشته ؟

   ( به قول مرتضا انبوه نیامده )

-    فرض می کنم انسان مومن آزادکامی یک کافر را نداشته باشد، دست و پا بسته باشد ،

    من چطور این را می فهمم ؟

-    در انجیل متی در فصلی به یادماندنی شیطان ، عیسای زیرک مومن را تجربه می کند،

    پرسش ها و پاسخها جالبند :

                     ش: اگر پسر خدا هستی بگو تا این سنگها نان شود .

                     ع  : مکتوب است انسان نه محض نان زیست می کند بلکه به هر کلمه ای که

                           از دهان خدا صادر گردد .

                     ش: اگر پسر خدا هستی خود را به زیر انداز زیرا مکتوب است که فرشتگان تو

                           را به دستهای خود برگیرند مبادا پایت به سنگی خورد .

                     ع  : و نیز مکتوب است که خدای خود را تجربه مکن .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 23:15  توسط بهنام كياني  | 

این برای مرتضا

پرسش از چیستی ی نوشتار انبساطی تنها در صورتی به پرسشی از پی ذات تبدیل نمی شود که به آسانی با پرسشی دیگر جایگزین شود و آن پرسش از تحقیق پذیری ی نوشتار انبساطی ست و چنانچه بخاهیم در محدوده ی زبان طبیعی قدم بزنیم فکر کنم دشواری هایی برایمان بیافریند مثلن اینکه" نوشتار" مبهم است و شاید با کلی اما و اگر هم به نمادی صوری تبدیل نشود . با این حال اگر با رویکردی اکستانسیونل (مصداقی) به متن انبساطی بنگریم و بنا به تعریف" L1  را بسط L2 بدانیم اگر واژگان جدیدی را داشته باشد غیر از واژگانی را که با L2 مشترکن داراست و دارای قضایا/استنتاج های معتبر جدیدی باشد که اساسن شامل واژه های جدید هستند. " چیزکی برایمان روشن می شود و خیلی چیزهای دیگر مبهم . با این فرض که ساختمان(صورت) نوشتار طرز قرار گرفتن اجزای نوشتار نسبت به هم است انبساط ، صفت صورت نوشتار می شود ( پس تقسیم ارسطو یی ی ماده و صورت را فرض گرفته ایم). پرسش را تا اینجا به نحو رساندیم و جمله ها را نه به مثابه ی حامل معنا یا مفهوم بلکه به مثابه ی رشته هایی پرداخته از نمادها و نشانهای نوشتاری ، گفتاری و غیره در نظر گرفتیم. پس با تغییراتی در صورت نحوی ی  جمله ها (اضافه کردن ثابت های منطقی ، افزودن بر زنجیره ی استنتاج و...) ظاهرن می توانیم متنی را کش دهیم . من سعی می کنم به پرسش از چیستی ی نوشتار انبساطی معنا دهم و اینجا ناچارم فهم افواهی ( پراگماتیستی) ی نیما را جدی بگیرم تا ابهامات(ناکافی بودن) رویکرد مصداقی دردسرساز نشود و اگر درست فهمیده باشم  قصد و غرض او در رجوع به جامعه ی زبانی اشاره به محتوای خیلی خیلی تجربی، مشکوک و غیر یقینی ی مفهوم ایجاز و اطناب دارد ... و اینکه بی صبرانه منتظر روشنگری ی دوستانم در این باره ام. و یک پرسش کوچک : آیا در نوشتار انبساطی زمان متغیری مستقل است ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 1:11  توسط بهنام كياني  | 

خوشامدگویی ی دوست

از محمد و دعوت روزبه به این بلاگ متشکرم . نوشتن او بی تردید کنترپوان ecololia را مضاعف می کند و اینکه برای شورآفرینی ی دیگر می نویسم که نام لویناس برای من مایه وری ی خاطره است .او می تواند زنانگی ی بازیگوش و رهاننده ای باشد که در همه حال نگران چهره ی خیش درون مرزهای فرهنگ پیرسالار است . یک یهودی که برای رهایی از ترس آوری ی نام قهار یهوه منظومه ی عاشقانه ی اونگین و تاتیانای پوشکین را بلند می خاند ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 0:23  توسط بهنام كياني  | 

معارفه برای گشایشی دیگر

 

مجید رزاقی دانش آموخته ی رشته ی حقوق است . پیشتر از او دعوت کرده بودم به جمع نویسندگان اکولولیا بپیوندد . پرسش ها ی مرتضا و وب نوشته ی نیما درباره ی ترس به اندیشیدن پیرامون آنچه این روزها می اندیشیم ترغیبش کرد . سگالش پیشین و خوشامدگویی ی من هم بی اثر نبود . او خوشش آمد . از آزادی و  امکان گفتگو ، از فکر بلند کردن شاید . انچه از پی می آید معارفه برای گشایشی دیگر است . شماره گذاری و ترتیب پیش نهاده ها دلبخاه من است و قابل تغییر .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 0:35  توسط بهنام كياني  | 

کاغذ روشن

 

شهر – شهر بی فروغ بی آسمان  رو به تاریکی ی روز   کثیف با آسفالت کنده و ماشین های دهه ی هفتاد آمریکایی (نمونه ی کامل سبک فوردیسم ) و آن محو تر ها در عقب عکس- شاید رنو - ماشین نقلی کم درآمدهای دهه ی شست   ناهمگونی   و خانمی که خودش را به دقت در چادری سیاه مخفی کرده است  شهری در حاشیه ی جهان نو   همین . چیزی نمی یابم توی درختهای حواشی ی عکس  درها و تیر چراغ  حتا المک گاز  بیش از حد بیانگرند  نه نه راستش نمی توانند مرا زخمی کنند جز آن دوتا پنجره ی حاشیه ی بالایی که دارند توی دریای نور غرق می شوند ولی کمی فقط کمی تاریکی ی ناب درونشان شعله می کشد .  

 

 

چین چین یکتا پیراهن   موهای مشکی   انگشتان کوچک   سه دستبند به رنگ ها ی متمایز   دهان نیمه گشوده و  نگاه پرفروغ دختر کوچک انسان*** بر چهره ی مرد غبار گرفته ی خسته از شهر لبخند می نشاند.

 

و این هم تاملی و تمایلی ست که او را عکاس متفننی بدانیم که از تمایلات ما آگاه است و می داند که نور شهر اگر از روبرو بتابد عکس را می سوزاند - حالا می فهمم  پنجره ها چرا ملتمسانه در برابر محو شدن مقاومت می کنند و اینکه ماهیت آن نور خیره کننده چیست ؟  دهه ی شست شمسی : موشک ها ی منفجر شده در اندیشه ی تهران توی روز نور خیره کننده ای داشتند .

 

 

(چشی یام نبنید آفتو قشنگ**)  بی شک این دیوانگی ست که با چشمان باز به آفتاب خیره شویم !

 

قیامت عکس هر لحظه مرا به خیش می خاند  به شباهت لنز دوربین  نگاه خیره و آفتاب سوزان فکر می کنم . آیا اینجا هم کودک تنها موضوع نگاه ، رشد متعادل و  خاطره است در یک کلام  موضوع عکاسی ست  ابژه ی کوچولو  ؟

 

به مرور می فهمم آنچه سرخوشانه دانش مرا در این عکس به بازی می گیرد نه کودکی تن داده به هوس عکاسی ست او به تمامی معبری برای شوق عکاس نیست  ابژه ی کوچولو  آنکه این قیامت را ثبت می کند نگاه می کند و لنز را به رویارویی فرا می خاند نگاه او تعقیب گر است و دهانش هم هنگام بیان حیرت از این واقعه – حیرت از چی ؟ نور تابیده ی سوزان / پنجره های ملتمس پشتی / نگاه و نوشتار نویسا ی عاشق

 

زنانگی تسخر زن و نرم روی نموده بود بی گمان جایی آن دورها در پشت عکس آینده بود که از روی شهر گذشته مخروبه ای وانهاده بود (این همان گهیست که بهش می گیم آینده *) . روبرو و در کناره ها  نگاه های خیره  لنزها و اشیای بی جان تاریخی به روشنی ی یک تقویم داشتند و کودک- زن را به رویارویی و عذاب دعوت می کردند  به فضیلت های ناچیز زندگی  به تماشا  شاید .

 

او می دانست و اینطور گوشم را وقت دیدن عکس می کشید.

 

 

 

 * فرجام شعری از نیما (کرگدن)  / نام مجموعه : من و گربه سگ / چاپخش زیرزمینی 1381

 

    ** آغاز یک ترانه ی عاشقانه ی لری

 

*** به قرینه ی پسر انسان  زن آرمانی که در ابتدای باب دوازدهم مکاشفه ی یوحنا

       ظاهر می شود : ... زنی که آفتاب را در بر دارد   ماه زیر  پاهایش و بر سرش

       تاجی از دوازده ستاره است...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت 4:3  توسط بهنام كياني  | 

من به زبان جهان های دیگر می نگارم

 

پرسه زنان میان داربلوط ماسه های شسته

نشسته با نگاهی حوالی ی قلب مات مانده

 

هایش

 

مهمان نوازی ی ابراهیم    غذا دادن به سه فرشته    جبرییل میکاییل اسرافیل   که به روایت آیات هود به قصد قوم لوط آمده اند   ابراهیم آنها را غریبه شناخت و ترسی به دلش گرفت  گفتند نترس ما به قصد قوم لوط فرستاده شده ایم      کمی آنسوتر شمایل سه فرشته که زیر بلوطی در مسیله ای نشسته اند   اثر آندره ی روبلف  شمایلی شده با هدایت قدیس نیکون   شکوه هنر بیزانسی مات می کند  بهانه ایست برای گریختن به پرسش نرم و صفحه به صفحه ی دوستان نازنینم این روزها درباره ی خاندن به مثابه ی پدیده ای فرهنگی(هایش) و  خاندنی ریشه ای تر   خاندن فرد(نایش)  یا به تعبیر شیث نخاندن او . تصمیم به نفی امکان های قرائت ماتن  از سر نخبگی و زبان داری    به پیش!

 

نایش

 

این یک الزام است که هر گفتار باید تاریخی از دیگریت خود ارائه کند(وبلاگ حالا- نهاده های تاریخ 4)

 

امپراطوری تا حدودی موجب شد که همه ی فرهنگها با یکدیگر آمیخته شوند هیچ یک از آنها منفرد و خالص نیست(ادوارد سعید-شرق شناسی)

 

متن قرآنی نام دیگری نیز بر خود نهاد که میان قرآن و جریان عمومی فرهنگ آن عصر تمایز روشنی افکند یعنی خود را کتاب خاند(ابوزید- معنای متن)

 

کتابت،کاغذ،نگاشتن فصلی از تاریخ فرهنگ عربی که زیست جهان ایرانی را به سوی آزادکامی و تصمیم بازیگوشانه می گشاید. انقلاب عباسیان _ عبور از سلطنت اموی تنها در افقی شهریارانه رخ نداد . تمایلات فرهنگی ی امپراطوری ی عربی با انتقال پایتخت از دمشق به بغداد دیگر شده بود . لایه ها ی آرامی،مسیحی و یهودی ساکنین ثابت عراق مرکزی هستند،فارسی زبانان در شهرها می زیند و اعراب حیره ساکن سواحیل فرات مسیحی اند. امویان دمشقی در حالی که برای اداره ی دیوانسالاری به بیزانسی ها و اعراب مسیحی ی دمشق محتاج بودند به تدریج خصومت بنیادگرایانه ی اینان با تعالیم یونان چند فرهنگی را درونی کردند ، با برافتادن ایشان عباسیان برای اداره ی این امور به پارسیان و آرامی های بومی روی آوردند. برای اینان که یونانی مابی آنطور که روبروی تعالیم مسیح می افتاد در برابر فرهنگشان قرار نمی گرفت ترجمه ی ماتن ها ذوق زده شان میکرد به خصوص که همین جناح پارسیان بیزار از امویان عباسیان را به قدرت رسانیدند .خانواده های بانفوذی که برای ماندن در لایه های قدرت  منشی،مترجم و حتا طبیب شهریار تربیت میکردند. امپراطوری ی عربی در این گشایش و بازی، فن کاغذسازی را نیز از اسرای جنگی ی چینی آموخته بود. کاغذ در اولین دهه های عصر عباسی به علت تشویق و حتا دستور نخبگان حاکم به استفاده از آن به سرعت جایگزین سایر مواد شد. جالب اینست اسامی ی برخی کاغذها به نام برخی از سرشناس ترین حامیان نهضت ترجمه نامگذاری میشود مانند کاغذ جعفری  که به نام جعفر برمکی نامگذاری شده بود . هم سویی ی قدرت شهریاری،فرهنگ و نوشتار تمایل امپراطوری را به تمایل نخبگان نزدیکتر می کرد. ابن ماسویه ی ایرانی یکی از این نخبگان بود. یوحنا طبیب مخصوص مامون ، انسانی بی پروا در ابراز اندیشه که از انجام یک رشته از تحقیقات طبی محروم بود و آن کالبد شکافی جسد انسانی برای کسب دانش در تشریح بود که او را در نهایت خشم به نوشتن این جمله ها برانگیخت " اگر نبود مداخله ی حاکم در کاری که به او مربوط نمی شود من این پسر خود را ( او پسری عقب افتاده داشت ) زنده زنده کالبد شکافی می کردم درست همانطور که جالینوس میمون و انسان را کالبد شکافی می کرد. اینطور می توانستم به دلایل عقب افتادگی ی او پی ببرم و دنیا را از این شر خلاص کنم و با نوشتن نتیجه ی کار خود در یک کتاب یعنی چگونگی ترکیب بدن او ،مسیر رگها ،شریانها و اعصاب ،دانشی برای مردم فراهم کنم . اما خلیفه منع کرده است ". ابن ماسویه که از کالبد شکافی منع شده بود بناچار به تنها کار ممکن روی آورد : او ترجمه ی آثار تشریحی جالینوس را به شاگرد خود و مترجم پرآوازه حنین بن اسحاق سفارش داد .حنین در کتاب شناسی ی ترجمه های آثار جالینوس می گوید که حداقل نه کتاب از آثار تشریحی جالینوس را برای ابن ماسویه ترجمه کرده است که دو کتاب دقیقن درباره ی موضوعاتی بودند که ابن ماسویه در صدد انجام تحقیق درباره آنها بود: در باب تشریح عروق و ورید ، در باب تشریح اعصاب".

آنچه در کاغذ نوشته ی ابن ماسویه برای من مهم است  فرهیختگی ی او در طبابت یا گزارشی تاریخی از نهضت ترجمه نیست(پدیده ای فرهنگی) همه خاهند دانست او اگر در یونان کلاسیک می زیست جالینوس دیگری می شد  نتوانستنی در کار نبود  ولی انگار به ناگاه پرده از تمایلی نهان به نفی فرهنگ در نوشتار شعله می کشد که ناشی از نتوانستن یا گیر افتادن در قفس فرهنگ است او طلب شکاف-تن زنده ی فرزندش را می کند  نمی تواند   پس می نشیند   شرمگین می شود   درباره ی این کش-تن می نویسد.

 

هایش

 

1330 شمسی مسجد جامع شهر یزد نماد اقتدار راست کیشانه ی مذهبی به حاشیه رانده شده افتاده ته خیابانی فرعی ...

خیابان اصلی که بافت شهر اسلامی را مثل یک زیپ گشوده است به مفهومی مدرن یک خیابان است چون آشتی جویانه نمی خاهد خود را با پیچ و تاب و کمرباریکی به لابیرینت تبدیل کند خیابانی که ریشه نمی دهد وقلب شهر را به روی جریانهای آزاد هوا می گشاید ...

ولی آیا در این قدرت نمایی، خیابان یا مسجد موضوع ذوق معمارانه ی ایرانی بوده اند؟  می توانیم مهرورزانه تخیل و هاله را در خودمان بیدار کنیم آنگونه که شیث هنگام گذر از کوچه های کاهگلی به کاشیها و فرشهای آستانه ی معبد فکر میکند و ذوق زده می شود .

 

1380 شمسی حمامی غریب از بقایای معماری مهرازانه ی ایرانی روبروی در شمالی مسجد جامع از زیر آسفالت پیدا شد .

طرح گردشگاهی ی حمام-بازار-خیابان و مسجد را ریختند. با تحول شبکه ی قدرت طرح ملغا و حمام را زیر آسفالت های جدید و بقایای رضاشاهیش از نو پوشاندند. پالیمسیست به شیوه ی ایرانی!

 

 

نایش

 

نگاشتن روشنگرانه گاه می تواند به مثابه ی ماشین کیفر نموده شود. بی آبرو کردن واژه یا عبارت یا کتاب مقدس یا فرهنگ یک عصر، آفتابی کردن و کنج و پسله ها را دید زدن به شیوه ی مارگیران شباهت دارد. بسی تماشایی ست که تنی در نوشته ای کوتاه پرده از جهاد مقدس مورد نظر جهادگران برمی دارد و با دهانی تلخ کیفرش را نیز پیش بینی میکند "روزهای بمباران تهران تکرار خواهد شد؟ دوباره هراسی عمیق از ویرانی نوشته‌هایمان را خواهد انباشت؟ کسی به جنگ ما خواهد آمد؟ بلغارستان ... من با گلوله‌ای لهستانی یا ... فرقی نمی‌کند به قتل خواهم رسید... این وب‌لاگ دیگر آپدیت نخواهدشد

من جنگ نمی‌خواهم آقای احمدی‌نژاد ، آقای بوش ، آقای شیراک... من جنگ نمی‌خواهم و اصلا برایم مهم نیست که شما برای چه آینده‌ای می‌جنگید "

 

یا دیگری وقتی به پرسش تجاوز و شکنجه ی زنان می اندیشد توی دام ارج نهادن به بکارت و معصومیت زن که محصول پیرسالاری ی فرو ریخته است نمی افتد "

و واقعن مثل اين‌كه فرق مي‌كند . چرا ابزار در اين مورد خاص اين‌قدر خشونت و شناعت ماجرا را كم مي‌كند ؟ چرا در مورد شكنجه‌هاي غير جنسي با يا بي ابزار بودن‌شان اهميّتي تعيين كننده ندارد ؟ ظاهرن تجاوز جنسي و محتمل بودنش ، بيشتر در حوزه‌ي نرها و مردان معني ‌مي‌يابد . تجاوز كردن اثبات مردانگي‌ست ؟ تعارف كه نداريم : در فرهنگ ما اگر خودش هم گاهي مذموم باشد ( كه گاهي هست ) داشتن قابليّتش كه نيست ( تيرهايي كه به شرط شليك نشدن مقبول و مؤثّر مي‌افتند ) . توانايي‌ي كشتن : « بلدي مرغ سر ببري ؟»  توانايي‌ي تجاوز            ناتواني و معصوميّت    آسيب‌پذيري

پاشنه آشيل جنبش زنان : نهضت معصوميّت‌ها ؟ چرند است  "

 

اگر خاندن تمایل پیش رفتن و نقب زدن توی متن فرهنگی را بیدار می کند نخاندن میل به واپس روی و دور شدن از زباله ای به نام تاریخ و فرهنگ است. برای نویسا تخیلی که مبتلا به فراموشی ست می تواند  هم هنگام  تاریخ جنایت های پنهان خاک گرفته باشد . گفته اند هنر معماری و بناکردن زیج ( رصد خانه ) اوج با شکوهی را در زمان شاهرخ تیموری و هلاکو تجربه کرد که منجر به تحولی در نجوم بیزانسی هم شد همان حوالی  نصیرالدین توسی  متفنن و شاد از بنای کرده رساله ی آغاز و انجام را قلمی می کند(هایش). روی دیگر (کودکی)تاریخ مغول را هفت قرن صبر می کنیم تا پتروشفسکی از میان زباله ها  بی شرمانه برملا کند(نایش) تا نخانیمش " قتل عام به صورت زیر انجام می گرفت : ساکنان را که قبلن خلع سلاح کرده و به صحرا رانده بودند   مرعوب و روحیه باخته   میان سپاهیان تقسیم می کردند . هر سپاهی افرادی را که سهم وی شده بود به زانو می نشاند و سپس با قداره یا شمشیر سرهای ایشان را از تن جدا می کرد بعد منشیان اسیر را وا می داشتند تعداد سرهای بریده را شماره کنند. به گفته ی جوینی پس از کشتار عمومی مرو در سال 618 ه.ق شمارش کشتگان توسط منشیان اسیر 13 روز به طول انجامید. " 

 

نوشتار / اندام های بریده ای از این دست ملایم و آوازی یا همدلانه نوازشمان نمی کنند چه بسا پرده های گوشهایمان را سوراخ کنند و به همین رو اخلاقی تر می نمایند .

 

 

هایش

 

- موضوع، سرنوشت هسته ی شعری-اسطوره ای خیال است (هرمنوتیک احیای معنا یا کاهش توهم- پل ریکور )

 

-          دیر زمانی شیفته ی هزار و یکشب بودم  من در برابر این انحطاط خفه کننده ،دنیای گمشده ای از اقالیم جهان دیگر از ناپل به طرف جنوب زنده را می گذارم ... در اشتیاق سوزانم به جهان های دیگر آدمهایی نفس می کشند که به تقدیرشان با شور و شیدایی ی غیر ارادی می نگرند گویی در خاب و خلسه فرو رفته اند  شیدایی ی آنان رنگی اروتیک دارد  شور عشقی ناشی از سرکوب و فشار    امر جادویی   رشته ی امور جادویی   جابجایی    بازگشت ( پیر پائولو پازولینی- یک گفتگو )

 

 

شمایل-نگاشت آندره ی روبلف که ابراهیم را کنار میکاییل می نشاند بیان شور مفرط ابراهیم است یا تجلی هنر بیزانس  و اینکه ابراهیم از چه رو خلیل نام گرفت  شاید غذا تکه ای از تن او بود و کلام فرشته تن مادر خدایی که ابراهیم بی او زنده نبوده است        مد نوشتار

 

 

نایش

 

انقلاب عباسیان    گشودگی ی زوایای تاریک روح ایرانی آیا  ؟

حاکمان ضرورت فروبستن افقهای گشوده را می فهمند  معاندینی از گوشه و کنار سرزمینهای آریایی سربرآورده اند از پیامبری نقاش و هنرور سخن می گویند و نام او را مانی می خانند متکلمان به منصور چاره جو پیشنهاد ترجمه ی اثر دشوار ارسطو طوبیقا را می دهند تا با هنر دویچمگوییک  بر مشرکان غلبه کنند  جدل ارسطو آنطور که آنها اندیشیدند مشرکان را عقب نراند تا  جدال حکومت عباسی اینان را همانگونه که ساسانیان سرکوب کردند فرو خورد   ولی منظومه های پاره پاره و گسیخته  مراثی ی روان  که در بن و نافشان درد آشنا می نالند     از اندامهای مانوی سخن می گویم  هنوز انجیلی زنده می نمایند  که سخت تن به خاندن می دهند

 

اندام هایی از هوویدگمان(خوشا بر ما )

 

1-چه کسی مرا گشاید از [این]همه

سیاهچال و زندان

که انبار شوند آرزوها[یی]

ناخوش[آیند]

 

2- چه کسی مرا [از]توفان خاهد رهاند

[توفان]دریاهای آشفته

رزمگاه

که آرامشی نیست

 

3- چه کسی مرا رهاند از دهان

[این] همه جانوران

که گرگ همند

ترسانندگان بی شفقت

 

4- چه کسی مرا از میان دیوارها بدر آورد ؟

...............................

..............................

 

5- و بر نفس [خیش] گریم

.....................................

....................................

 

6- چه کسی مرا رهاند از آن

 مرا از بلعیده شدن فراز برد

بلعیده شدن [در] ژرفناها

که همه دوزخ [است]

 

7- و من هستم

  و تویی نخستین

........................

 

8- اکنون

ای جان روشن

تو را- به مهربانی- فراز می برم

با دهان مادریم  

 

9- جانی می ماند

.........................

.........................

 

 

 هایش

 

بر سر سفره ی تخیل خلاق هانری کربن ، مانی و متن های مانوی ایرج وامقی ، فکر یونانی و فرهنگ عربی ، وب سگالش ، وب حالا و نیما  غذا می خوردم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 20:23  توسط بهنام كياني  | 

مسعود هنرور را او به من شناساند و من نمی دانستم

1)

 

مسعود هنرور را نیما چندمین بار به من معرفی کرد. در شب چارشنبه .                     تلخ

طعامش جوهری که لحظه به لحظه سیاه تر می شد.

سایه ای که او ازش می گریخت پس ام اس بود  یا نبود و آن دیگران چه ؟

ام اس آیا تصمیم مسعود بود در برابر جهان ؟

و شعرها آن یکی ها که دیگر و هرگز خانده نمی شوند و تو هم بر نیستیشان کاغذهاشان هم نیس یا آنگونه که محمد دوست می داشت بوی خوش سطر ؟

هیچی تقریبن هیچی از مسعود هنرور در این سطرها نمی یابم تا باش غوطه بخورم یا تاب بازی کنم جز آن چند بیت که نیما به حافظه بی حافظه نقل می کند ولی ضرورت فهم او را زیر پوستم از خودم می پرسم  و اینکه او چه وقت می نوشت   معمولن    زندگی ی شخصیش آلوده بود یا پالوده  روزمرگیش   معنایی هم داشت یا می توانست داشته باشد اینکه در وقت های نوشتن    کاغذی که سیاه می کرد یا رنگ می کرد چه وزنی داشت جنسش چی بود  خط خط خط خوردگی ها و زاویه و شیب آنها به چه سمتی بود  ناخانا می نوشت  گنگ و پریده یا به وضوح ... همه ی اینها و همه ی آن دیگرها که من از مسعود نخاهم دانست مردمک هایم را گشادتر نگه می دارند وقت گشادتر شدن مردمک های مسعود   هنگام مصرف کاغذ    شاید.

آیینه ای که خرد می شود و عکسی را در اضلاعش می شکند همانگونه که محمود شکست و مقداد در ایامی دیگر و مادر که باره باره خردمان می کند در اندوه گذاری ها و سالگردهاش   شاید این اصلن نیستی نباشد فرهنگی تر باشیم  به قول باتای eclipse of self   و شادتر به استقبال فرجام برویم . در نجوم آماتوری eclipse را کسوف ترجمه می کنند.

 

 

2)

 

و آن دیگران چه بودند که نیما با خستگی از آن نوشت. هوای شکنجه بار این دیار که ذهن های ما را از نفرت آکنده است  گس وتلخ ذهن های خلاقمان را حل می کند تا پوسته ای شویم ما شفیره گان امیدوار به پروانه شدن . ولی آیا مقاوت کردن را راستی در تاریخمان نیاموخته ایم   بلد نیستیم سخت تر زندگی کنیم . نمی دانم آنچه که نورتروپ فرای را بر می انگیزد در اروپای آزاد  از مقاومت اجتماعی ی نویسندگان خلاق سخن بگوید چیست که در ما نیست  نبوده است "  من نیز چون میلتون در کتاب  گیتی روشن  بر این نظرم نویسندگانی که مقاومت اجتماعی را به لحن پیامبرانه تبلیغ می کنند و به همین سبب مردم جامعه از آنها اکراه دارند راستین تر می نمایند اگر چه مصون از خطا نباشند و تازه پذیره شدن اینان از سوی جوامع ما نشان بلوغی فرهنگی و از ثمرات آموزه ی بسگانگیpluralism ست که دانشمند،مورخ و هنرمند را بی باکانه ترغیب به ابراز اندیشه هاش می کند. " جملاتی باز ترجمه از کتاب رمز کل در اشاره ی فرای به هفت پله ی کتاب مقدس: پیدایش،خروج،شریعت،حکمت،نبوت،بشارت و مکاشفه نقلی بود تا آن پله ی مورد نظر فرای را یعنی نبوت مسیحایی و نسبتش با مقاومت چریکی را بیشتر بکاوم.

 

3)

پررنگ شدن خیال بر اثر نخستین بار مصرف حشیش – قلمی شده به خامه ی والتر بنیامین- هژده دسامبر1927  ساعت 3:30 صبح    شبح شناور     شبیح شبح      بر شانه ی راستم   چاییدن شانه ام   در این ماتن :  حس می کنم جز من چارتای دیگرم توی اتاق هستن    با اجتناب از اینکه به ضرورت شامل من هم باشن...

در قدم زدن هامان با محمد در حوالی ی بوی خوش کاغذ و شیرازه او اشاره ای به مرگ بنیامین بر اثر توهم دستگیری توسط گشتاپو کرد و من به اینکه کاغذ های بسیاری درباره ی حشیش سیاه کرده است.  یادم می آید از یحیا و معرفی دانشگاه شریف در اوایل دهه ی هفتاد وسلسله خودکشی ها ی  دوستان نازنینی که مصرف داغانشان کرد و محاکات آن حتمن در کتاب اعتیاد وقفی پور آمده است . و نیز یادم می آید به وقت کودکی از ترس بازداشت توسط  p ها که حتا جرات در باز کردن به روی همسایه هم را از ما گرفته بود من ته گردی توی کیفم مخفی می کردم و در راه مدرسه یا سر کلاس یا به وقت امتحان توی دستم فرو می کردم تا اینگونه مقاومتم در برابر هر حادثه ی احتمالی بالا برود      دیوانه خودم

 

4)

 

می خاهم به کسوف باز گردم و اینکه نبی کیست و مقاومت فرایی چطور خودش را در سنت ادیان ابراهیمی باز می یابد ؟ ابتدا شماره گذاری ی نقل ها و تمایلات

 

 

_ و شخصی ایلعاذرنام  بیمار بود از اهل بیت عنیا. عیسا این را شنید  گفت  این مرض تا به موت نیست بلکه برای جلال خدا تا پسر خدا از آن جلال یابد   بعد از آن به ایشان فرمود دوست ما ایلعاذر در خاب است اما می روم تا او را بیدار کنم   اما عیسا درباره ی موت او سخن می گفت و ایشان گمان بردند که از آرامی  خاب می گوید و عیسا چون مریم را گریان دید  در روح خود مضطرب گشت و گریست   یهودیان گفتند بنگرید چقدر او را دوست می داشت   او نزد قبر آمده و آن غاره ای بود سنگی بر سرش گذارده . عیسا گفت سنگ را بردارید مرتا خاهر میت به او گفت متعفن شده زیرا چار روز گذشته است  سنگ را برداشتند   عیسا چشمانش را بالا انداخت و گفت ای پدر تو را شکر می کنم که سخن مرا شنیدی و به آواز بلند ندا کرد     ای ایلعاذر بیرون بیا    در حال آن مرده دست و پای به کفن بسته بیرون آمد و روی او به دستمالی پیچیده بود.(انجیل یوحنا. زنده شدن ایلعاذر. خلاصه شده)

 

_ زیرا نبوت تفرد انگیزه ی انقلابی ست آن چنان که حکمت تفرد شریعت است و اگر حکمت با گذشته انطباق دارد نبوت رو به آینده گشوده است... نبی یون چون کاهنه های غیب گوی یونانی از احترام بدویان به آدم های برخوردار از قدرت مکاشفه ظهور کرده اند.( رمز کل نورتروپ فرای صفحه ی 157)

 

 

_ " بیدار کنم تو را ! " بیدارکننده ی خلایق را می گوید . " نبی" یعنی بیدار کننده . پس بیدار بود به حق . بیدارش می کند به حقیقت حق . ( مقالات شمس به تصحیح جعفر مدرس صادقی  صفحه ی 3 )

 

_ مرا  چندین روز بی اینکه شکنجه کنند رها کردند. برای اینکه قلب پس از هر صدایی نلرزد صدای یواشی که شخص را به یاد پچ پچی می اندازد در عمیق ترین حالت های سستی و بیحالی که در گوشش زنگ می زند : پاشو پاشو و او می داند این یعنی شکنجه ای جدید ( شکنجه گر و قربانی/ درمان ارسطو سعید صفحه ی 19 )   

 

_  زندگی به یاری ی دیگری بیدار می شود یا به عبارت بهتر همواره در حال هوشیار شدن است می خاهم بگویم که وجود خودش دلیل خودش نیست.(گفتگو با امانوئل لویناس ارغنون  16)

 

 

_ سیاه قلم رامبراند به نام دمیدن حیات در لازاروس و کپی آن توسط ونگوگ را تصور بکن.  ونسان در این کپی عجیب خود را از بار مذهبی نقاشی رامبراند خلاص می کند و لازاروس را به شکلی ترسیم  میکند که انگار خاهرش دستمالی را از صورتش برداشته تا به هنگام صبح از خاب بیدار شود.(ونسان ونگوگ صفحه ی 165 )

 

_ اما تو مرده بودی/ می شنیدم که می گفت/ و باور نمی کردم/ باد کرده روی دستهای ما/ چشمی به انتظار آینده/ و باور نمی کردند/ در همین حالا سر مرغ را می بررند/ خون- انتظار طولانی ست- شب سیاه است- سانسور/ و باور نمی کردی/ مثل یک مرده باور ناپذیر...(گزارش نه ماهه)

 

 

سومار      شب بی رونق بی ماه      حفرکن هایی در این سو و آن سو      گروهی در تک شبانه اعزامی از گردان شناسایی تیپ 35 تکاور      استوار     بی دوربین دید در شب    حق بردن فانوس که نداشتیم   هیچ    درکمین شرط اصلن اینها نبود     برای دیده نشدن    حرکت روی خط الراس ممنوع   و برای اجتناب از بازتاب نور روی صورت    همه سیاه     کلید و یادگاری ی محبوب و پلاک و هرچه ضربان قلبت را دو چندان کند دور بینداز  و   این بین تنها   برای سرباز تنها  آزادی و اروس در این شب تیره رخ می گشایند       نابهنگام      با این دستور فرمانده     به منظور اینکه سربازی را اگر در کمین خفه کردن یا افتاد تو حفر کن و حلال شد باید گروه تا آخرین لحظه ی کمین با پشت هم زدن، تعداد نفرات را چک کرده و به اطلاع فرمانده ی گروه برساند و این یعنی با لمس دستانی ی هم پاسخ هم را می دهیم         بیدار می شویم .   

 

در کسوف آیا چهره در ملالی تهی و بی رونق به گل می نشیند ؟ چهره ای خود شیفته رها شده در تاریکی ی گور    دراکول   غیر واقعی و محو تا اینکه پیامبری یا که موعودی بیاید و او را با لحن رهاننده اش دعوتی دوباره کند به وجود                         کارگران جهان متحد شوید!

ولی موعود ممکن است وارفته باشد یا به بیان ابراهیم گلستان در مد و مه آنقدر دیر بیاید که

-         نجات دهنده اگر یادش برود-  آنچه ما را به واقع از سلامت نفسی پیامبرانه مطلع می سازد قدرت تخاطبی می تواند باشد که- یعنی هوایی که درش تنفس می کنیم را تازه کنیم تازه تر- تمایلاتمان را به هم نزدیک میکند ولی در فاصله ای انتقادی از هم می نشاندمان. می توان به مسیحی رها شده در تب ماخولیا فکر کرد که در توهم بیدار کردن ایلعاذر می سوزد و او بیدار نمی شود .  یا به مارکی دوساد ی فکر کرد که مارکی ها به شیوه ای محترمانه تشییعش می کنند و آرمان هایش به عنوان آیین زناشویی در کلیسا تدریس می شود  ولی مرگش شهادتی می نماید در این شب بی رونق ما . مرغ های گه شده در شکم درخشان ترین تلخ نابی ی زمانه ی ما شاید باشد که با گفتنش پیشگویانه بی رحمی را در زوالی ناگزیر آفتابی می کند اینطور ونگوگ هم ضرورت بیدار شدن لازاروس را در می یابد ولی نه به دست مقربان که به دست خاهرش .

در جریان روان درمانی ی کودکی که مادرش مرده بود قایمکی حضور یافتم . به کودک گفته بودند مادرش به سفری دور رفته و حالاها برنمی گردد ولی خوب که چه؟ روزها دیگر می شوند و او می فهمد . روانکاو که چنین تجربه ای را در نوجوانی از سر گذرانده بود به پسر با چند کارت پستال و لوگو یاد داد که چطور مادرش را صدا بزند. پسر: وقتی دلم تنگ شد کنار هم بچینمشان ؟ او: نه نه هر وقت که خاستی در همه ی ساعت ها ی شبانه روز به شرطی که با قلبت صداش بزنی ... پسر را که بردند پرسیدم این تکنیک را چطور به او باوراندی ... از خودم در آوردم.

 

 

5)

 

 

شیث مهربان تو در حالی که از وقت نوشتن می پرسی من به کسوف مسعودهنرور فکر می کنم و اینکه آیا با جهان واقعی تماسی هم داشت اصلن و اینجا به تعبیر تو متن بهانه ای برای ارتباط می شود ذهنم جای دیگری هم بود    یا بضاعتم برای اندیشیدن به پرسش تو کافی نیست     راستی شاتوت هم دوست داشت؟ رضا محمودزاده ی نقاش را می گویم که عضو انجمن بیماران ام اس است   وقتی جهان را به رنگهایش می دید عاشق زرد لیمویی بود و حالا   فقط سیاه قلم و کنته رنگ های جهان اویند و البته یک کاسکو هم دارد توی آتلیه ای حوالی ی خیابان گاندی    و به زودی او هم در کنار مسعود تار می شود ... نمی دانم شاید اگر مرتضا بر سر این سفره بیاید طعم بحث هایمان را دیگر کند با درباره های وقت نوشتن و کتابت فارسی.

 

 

6)

 

مسعود هنرور را نیما به من شناساند و من نمی دانستم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 23:59  توسط بهنام كياني  | 

او رهایم گذاشت و زبانم را باره باره گشود تا شرحش دهم

 

 

شیث مهربان

حتا هنگامی زندگی ژاله بار می شود به پرده های سوراخ شده ی گوش و کاسه چشمانی خونبار(بلانشو) اشاره می کنم تازه لحظه های شادی ی بی کران و غمهای مدام فرا می رسند. می انگارم همین مزه- صبحانه ی آماده چه در کتابفروشی زمانی که بود یا در آرژانتین یا دفتر کار تو به من می آموزد برای اینکه حس چشایی ات قوی بماند باید بیشتر اوقات گرسنه باشی. اینگونه به او که می رسی محبت نهان در پس ژست ها چنان بر تو می بارد تا در اعماقی که نمی بینی ولی هست تسلیم می شوی .

                       چه ورزشکارانه!                    از نو

به بیانی اسپینوزایی رنگ پریدگی ی چهره زبانیه ی جسم بی تاب است و رامش لحظه های بودن در مجانب دیگری زبانیه ی روح. تمایل یکی در برابر دیگری می افتد و از اینجا مساله ی شدن و نیروی حیات جانی تازه می یابند که برای دلوز موضوع هم ادبیات وهم زندگیست:

"نوشتن مساله ی شدن است،شدنی همواره ناتمام و همواره در حال صورت گرفتن... نوشتار از شدن جدایی ناپذیر است یعنی با نوشتن فرد زن می شود حیوان یا گیاه می شود مولکول می شود تا بدانجا که نامحسوس می گردد."

نمی دانم آیا در تاریخ کتابت فارسی(اگر همچین تاریخی را بتوان موضوع پژوهش راستین قرار داد ) تا این حد ریشه ای تعبیری از نوشتن داشته ایم.

یعنی تملک صورتی از نوشتار به نفع مقاصدی خاص مثلن در سخن فقهی،حقوقی یا دینی که همیشه بوده وهم اکنون نیز هست . فرهنگ پدرسالار ما که قدرت را حتا تا جهت خابیدنمان(رو به قبله) در اتاق هم توزیع کرد به کتابت هم که رسید معین کرد از چه چیزهایی باید سخن گفت و چطور و اینکه قلم در دست چه کسی بگردد. تا اینجا قلمروی شاهی به دقت و حدت خودش را مرزگذاری می کند و گاهی بنا به ضرورت تاریخی مرزهاش را از نو بنا می کند تا به اصرار خودش را عیان کند...

ولی                                                                            از نو آیا؟

"جنون" در لغت به معنای پوشیدگیست. عرب می گویند " جن الشیء یجن جنونا " یعنی پوشیده شده و " اجنه غیره اجنان " یعنی پوشاند آن را و پنهان ساخت. "جنان" به معنی

قلب نیز به جهت پوشیدگی ی آن است. "جنن" به معنی ی گور است چون جسد را می پوشاند. تا اینجا جنون در لغت بود ولی آنچه برایم در این مدخل اهمیت می یابد جنون در عبارت است. پیرسالاری ی آسیایی علاوه بر آن میراث آشکار،بیرونگی ی نهانی به جا نهاد که مایلم از آن به اکولولیا تعبیر کنم یا فکر کردن به صدای بلند. در روانشناسی ی شناختی حرف زدن یکریز کودک را با عروسکهاش که می تواند تا ساعتها ادامه یابد بی اینکه با واقعیت صلب و سخت روزمره تماسی بیابد،هم ما در لحظاتی این e را داریم. ولی e به عنوان پدیده ای در مرزجهان ایرانی(جنون)که با موضوع پرسش یعنی نوشتار مناسبت می یابد محل ظهورهایی منحصر به فرد در تاریخ نکبتی ی ما دارد. e فاطمه قره العین به هنگام به چاه انداخته شدن در متن ناسخ التواریخ ،e منصور حلاج بر سر دار در متن تذکره الاولیا ،e شیخ محمد معشوق توسی به اشاره ی عین القضات همدانی در این جمله ی طوفانی" محمد معشوق ترکی قبا بسته بود" و جالب است بدانیم همین محمد معشوق بوده که حکیم توس را به سرودن شاهنامه ترقیب می کند: چون حکیم توس بر آن شد تا شاهنامه را به نظم آورد از شیخ محمد معشوق توسی استعداد همت کرد و شیخ بفرمود میان ببند و زبان بگشای که به مقصود خاهی رسید. شیخ محمد دیوانه ای بود که خاندن و نوشتن نمی دانست. بماند...

تا مصاذیق دیگری به زعم خودم از این e فررار بدست دهم. همچنین e پشت بگردان سبابه بمم با سطح/ بم یا من به لهجه می افتم/ یا و بمن مستقبلاتم آنگاه آغاز می شود...

که با احضار لحن افعال امری، سرراستانه یقین ما را از این شکل صریح فعل می زداید. e گزارش نه ماهه : من/مثل سگ پارس می کنم مثل سگهای دیگر/ و/به دیگران هم همین را می گویم/ من/ آهسته فکر می کنم گاهی حتا آهسته تر / و به دیگران هم همین را می گویم ...

تکرار و پا به زمین کوبیدن کودک و اصرار در سیاه کردن صفحه،واگشودن بدن عروسک با سوراخ کردن چشم ها دریدن پشت یا تکرار لالا لالایی لالا لالایی چرا در زیست جهان ایرانی خطرناک می افتد آنطور که ورق ورق صحنه ی خونین ترین جنایتهای سادیستی ست علیه باره گی ی زبان؟ شاید آنگونه که می پنداریم شاهان نمی پنداشتند.برای آنها تناوری ی مرزهای زبان و بدنهاشان و قلاعی که در آن ساکن بودند یک چیز بود. هر جمله ای که مرزهای متصلب اشیا و واژگان را در زبان طبیعی به هم می ریخت در کودکی ی تاریخ ما که هنوز شطح و تامات و حتا شعرهم نداشتیم پیش از هر چیز سر شاهی،حرمسرای او و قلمرواش را طلب می کرد. سر زبانداران به این ترتیب بریده می شد تا سر شاهان حفظ گردد. افراط حاکمان در کشتن،تبعید وحبس آوارگی ی شوریده سرانه ای آفرید که در حاشیه ی بازارها و کاروانسراها از اسرار سخن می گفتند. در طول قرن ها شاهان آموختند نهان گویی را نام پذیر کنند،خطر آن را با بی اعتنایی و حتا با رعایت تقلیل دهند و شرم از کشتن انسانها را به خودشان باز گردانند. آنها را "عقلاء مجانین"نام نهادند و مجازات ها را درباره ی این گروه از مردم به خاطر مجنون بودن و اینکه بر آنها حرجی نیست کمرنگ تر اعمال می کردند. گستاخی ی عده ای که حد را می گذراندند به شدیدترین شیوه پاسخ می گرفت. در این سو نیز گستاخان از شرم زبان خود را می پوشاندند و به تدریج تعامل کردن را یاد گرفتند. از آنجا که نوشتار بچه ای حرامزاده و قابل استناد برای مجازات در دادگاهها بود به شفاهیت رو آوردند،خود را امی و احمق خطاب می کردند زبان پارگی شان هم نام پذیر شده بود "شطح". اکسیرقدرت شاهان در عیانی و برندگی ی خود وانموده اش را به همین قدرت نزد زنان حرمسرا و مجانین بافته بود. خیال بافی و دسیسه ی زنانگی ی e سرکوب شده تاج و تخت شاهی را از درون منفجر می کرد و رازگویی ی e مجنون وارپیشگو برسرهر کوی و برزن آن را از بیرون وامی پاشاند..

هیچ از تصویر وارونه ی مناره های افراشته در حوض عکاسی کرده ای؟

و آیا رمقی می ماند برای از نو شدن؟

زمانه دیگر شده  شاهان را کاغذها ورق خورده اند. مکتوب هایی داریم و تاریخ کتابتی ولی پرسش از نوشتن هنوز پرسشی اساسی به نگر می رسد. ضمن اینکه امروز از مفاهمه و همرسانش سخن می رود.میزگردی داریم و خانه ای و دوستانی که در مرابطه با آنها تازه می شویم اگر استعدادش را داشته باشیم و از آن بیرونگی و پوشیدگی ی جنون آمیز که رهبانیت یوحناس و جنون ساد دو روی این سکه هستند خبری نیست تکلیف e های دوست داشتنی مان چه می شود ادبیت و زبان بارگی ؟

اکولولیا و مساله ی نوشتار...                                  زنانه از نو!

نه نه نمی خاهم به دلوز بازگردم و یا حتا به محمد معشوق توسی. برای من سربازخانه آیین به راستی مدرن و علامت روزگاریست که در آن به سر می بریم. هر سرباز باید بداند در سربازخانه بیداری برای همه و خاموشی برای همه است. و اینجاست که مساله ی اکولولیای نوشتاری طرح می گردد و سه جمله ی شماره گذاری شده تا روشن تر

 

۱- هر کسی e خودش را دارد.

۲- در زمزمه و مفاهمه که می افتیم همه به یک اندازه واقعی می شویم.                                                                        

۳- در هپروت و فاصله که می افتیم همه به یک اندازه غیر واقعی هستیم.

 

ما همواره با دو گونه e میخاهم بگویم با دو گونه نوشتن روبرو بوده ایم . نوشتن به مثابه ی گلایه کردن و نق زدن به وضع موجود با جستجوی یقینی در گذشته یا فرافکنی ی همان یقین به آینده ای فرو بسته (ادبیات امید و رنج ؟) که صورت های منحصر به فردش را در حدیث نفس های ادبی یا رنج نامه ها یا ادعیه داشته ایم و نیز همین ادبیات عاشقانه ی ما که ادبیاتی مبتنی بر فقدان است . آنچه من ندارم ولی دلم می خاست داشته باشم یعنی تملکش کنم(ادبیات نفرت). و ان صورت دیگر که به زعم من رهاننده و زاینده است زمزمه یا لکنتی دلوزی ست، نوشتن شرم از مرد بودن است ...

نوشتن از شدن جدایی ناپذیر است. زبانیه ی نوشتاری از این دست که ابتدا یقین به گزاره های تام را می شوید حرکت از فقدان به سوی وجدان است. نوشتن معطوف به اکنونیتی ناپایدار می شود که مدام به/از تصور از چیزی پهلو می زند/ فاصله می گیرد (تولد یک سبز تقریبن با این جمله آغاز می شود : خیلی ها آن را مصداقی از اتوپیا می دانند و من نه. جمله های بعدی آیا گزارشگرانه شرح جمله ی نخستند یعنی به جمله ی انجامین که می رسیم یقینی از جنس گزارش از شیوه ی زیستن جمعی ی مشتی موجود غریب را داریم یا این فریبی بیش نیست . بازی ی لحن گزارشگرانه را می گویم که صورت خود را چنان پایدار می نمایاند که فکرش را هم نمی کنیم درست همین لحن است که آماج ویرانگری شده است...)ادبیات، اندوه خاری ی بابل های فرو ریخته نخاهد بود. تا دستهایی برای نوشتن و کاه گل کاری وجود دارد ،از گشودگی سخن می گویم،می توان در سواحیل گرم و سرد نشست برجهای شنی ساخت و کودکانه فراپاشیدنشان را نظاره کرد و اینجاست که مایلم به محمد معشوق توسی ی نه شاعر یا نویسنده،معشوق دیوانه برگردم و اشاره ی او به معنی ی " وقت" و اینکه حالیست میان ماضی و مستقبل و احمد غزالی در فصل ۱۹ سوانح میان دو مقام فاصله می اندازد مقامی که احکام وقت بر او نازل می شود شادخاری و اندوه در اختیار او نیست. او اسیر وقت(ابن الوقت) است . و مقامی دیگر که با محو شدن او در صورتی دیگر از اسارت وقت خارج می شود یعنی خداوند وقت می شود. به تعبیر احمد غزالی این بقای بعد از فنا یا وجدان بعد از فقدان است. یا به تعبیر دلوز تا وقتی این تجزیه شدن و دیگر شدن و خرد شدن است هذیان e معیار سلامتی ست(زنانگی که از عقده ی نداشتن قضیب دست کشیده است ) و جایی که فرآیندها متوقف می شوند از نوشته شدن می ترسیم و آنجا آغاز بیماریست. مایلم به محمد معشوق توسی بتابم که"یکی از این بیچارگان بود. وقتی او را وادار به نماز گفتن کردند برای اینکه نشان دهد که مکلف نیست جنون خود را آشکارساخت چون به نماز ایستاد خون ازوی جاری شد وبه مردم گفت :من به شما می گویم که حایضم و شما باور نمی کنید.چرا جنون آمیز و مضحک نسبت زنانگی بر خود بست؟ وی با این حرکت حال درونی ی خود را آشکار کرد؟ او مغلوب حق است همانگونه که زنان مغلوب مردانند."

گذر از e3 به e2 در نوشتار فارسی شاید با سپیدخانی ی لحظه های امید به نوشته ای روی نداده و نابهنگام به تعبیر اسپینوزا دست کشیدن از امیدی اندوه خارانه و سر کردن با نا امیدی ی شاد خارانه ای زمزمه گر از سر وفاداری ممکن می شود.

شیث مهربان نمی دانم آیا هنوز در تخاطب شما هستم یا خود خاهانه حرف بافی می کنم؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 20:5  توسط بهنام كياني  |