تبليغاتX
ecololia

ecololia

اکولولیا بلند فکر کردن است

 

 

وقتی می‌گوید من به . . . اعتقاد دارم از آن‌چه هست می‌گوید یا باید باشد ؟ از موجود یا مطلوب ؟ رفتاری که می‌شود تسرّی این‌دوست به هم . الآن شرایطی نمی‌بینم که دیدن مطلوب بر مبنای موجود سو بتواند بیاورد . این شرّوور نوشتم یعنی این‌که به قدری وضع‌مان اسف‌بار است که افق محتل‌مان آماری‌ست و باارقام ؛ یعنی آن‌چه در مضارع بعید ممکن است دورنمای‌مان شود و رؤیا همان است که شاید دیگر سال‌هاست حال روشن‌فکر ِمیانه احوال ِکشور ِهم‌سایه را به‌هم زده . آن‌چه چالش‌برانگیز برای حالاهای من می‌شود هم‌چنان تبیین ِوضع ِموجود بر مبنای مطلوب است به سادگی . یک‌سری داده به مارکسیست و کاپیتالیست و بنیادگرا بدهید و تحلیل‌های شسته رفته تحویل بگیرید . نقیض ِهمان داده‌ها هم خللی در تحلیل‌ها نمی‌افکند . مثلاً گاهی و گروهی از مارکسیست‌ها که هنوز نوستالژی‌شان را دارم نفت بالا برود یا پایین بیاید یا دلار یا هر چه را در راستای تأمین منافع امپریالیسم می‌بینند و نمی‌دانم چه‌طور توی جهانی که می‌گویند همه‌ی بازی‌ها و قواعد و نتایجش را دشمن ِفائق اعظم چیده است  یک‌هو بازی خود را منزّه می‌یابند و . . . این اعتقادها که می‌بینم و می‌شناسم با این تبیین وضع موجود بر مبنای مطلوب بدجوری ابراهیمی و توحیدی‌اند : تجویز تلاش برای رسیدن به محتوم می‌کنند ( جامعه‌ی بی‌طبقه ، ظهور منجی و . . . ) یعنی انگار شرّشان ادویه‌ی خیر است و تلاش برای موعود می‌کنند . باختن در کار نیست . بازی برد و برد ِبی‌سوخت‌وسوز است . باز دم ِ« یاآورندگان » گرم : رزا لوکزامبورگ : « سوسیالیسم یا بربریّت » توین‌بی : « دموکراسی یا اسلام » . امّا حتا این بازی جذاب‌‌تر هم دور از الگوی « زندگی یا مرگ » نیست : « هپروت یا برهوت »

 دیگر این‌که « من اعتقاد دارم » پلورالیستی با « من اعتقاد دارم » مبلّغین خیلی فرق می‌کند . در اوّلی من مؤکّد می‌شود و و از موضع تواضع است و تأکید ِدوّمی بر اعتقاد است و اهمیّت حرف را می‌خواهد یادآور شود . لابد دارم برای ور رفتن ما نرها مانده حادواقعیّتی .

 می‌شود در ادامه‌ی همین به تعریف شدن و کردن ، شناخت و . . . هم   

 

    

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 8:38  توسط نيما صفار  | 

 

 روشنفکری ما زمانی بوهای خصوصی داشت . حالا نبود که این‌قدر در معرضیم و چمباتمه . این نوعی بود که وقتی جوان بودیم آنها برای‌مان بودند . آن بگویم بهتر می‌شود 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 8:35  توسط نيما صفار  | 

شأن زجر

شأن زجر

مثلاً همین انوشه انصاری رو در نظر بگیرین : حرف سر اینه که چرا پولشو خرج گرسنه‌های عالم نکرد جاش رفت فضا . از جالا به بعد یه مثال می‌زنم : تو خوابگاه تو دوران دانشجویی کسچرخ می‌زدم بی‌خیال دنیا و مافیها و درس . یکی از این شاسکولایی که اگه این‌طور نمی‌شد عمراً به چشمم نمیومد ، از این طفلکای نسبتاً خنگ که هی خر می‌زنن ( درس می‌خونن ) و بازم ول‌معطلن ( میفتن ) یه سر شب همین‌طور بی‌مقدمه تو راهوره گفت بهم : خوب واسه خودت می‌چرخی حال می‌کنیا عوضی . لحنش کاملاً خصمانه بود . چند لحظه گیج بودم و بعد ناخودآگاه سعی می‌کردم خودم رو درگیر و مشکل‌دار نشون بدم شاید واسه چند سال . طرف مثلاً معتاده : 1- میگه از خوشی معتاد شدم و هنوزم دارم حال می‌کنم 2- مثل اغلب معتادا روزگار غدار و پرزجر اونو به این حال انداخت و الآن یه جورایی نابوده ... واضحه که کدوم بهتر می‌تونن تیغ بزنن دیگه / پس اگر دگرباشی باید دیگریتت از نقص و بد روزگار باشه . چه چیزی به قول ناباکوف بدتر از این که هنجارگریزی کلی خوش به حال طرف کنه ؟

 حالا بیایم بیشتر تو ایران : اعتبار وجود هر کس به میزان رنجیه که تحمل می‌کنه : مثلاً همون سنگین بودن یا مثال مؤمن در بیابان بلاخیز . خوش‌گذرانی فقط به شرط تنفس‌گاه بودنش برای ادامه‌ی رنج لهو و لعب ( بد ) نیست . اگه این پول رو جای فضا رفتن مثلاً تو یه کارخونه‌ی اسلحه‌سازی سرمایه‌گذاری می‌کرد کم‌تر بهش گیر می‌دادن . یکی از دوستام راجع به هرمافرودیتا تحقییق می‌کرد و می‌گفت وضعیت تراژیکی دارن . حتی اونم به عنوان یه روشنفکر به شرط مغبون دونستن‌شون می‌تونست باهاشون همدلی کنه . همین منی که دارم می‌نویسم فکر می‌کنم که ما به میزان آسیب‌پذیر بودن‌مون و چیزایی از این قبیل دوست‌داشتنی می‌شیم و سمت هم میریم نه مثلاً لذت . اما شاید یه آدم سالم بهتر از پس مراقبت بیمار بر بیاد تا بیمار و رمز و زاویه‌هایی از همینا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 9:38  توسط نيما صفار  | 

این را چون وقتی می نوشتم نشریه ای محلی را هم در ذهن داشتم دست به عصا و زیاده گو شد 2

« ما شهروندان ِمحترم »

 

 ما اراذل و اوباش را چگونه تعریف می‌کنند ؟ رئیس‌جمهور سابق این نام را بر دانشجویان ِمعترض می‌نهاد و بسیار این تسمیه را وقت ِسرکوبی شورش‌های شهری شنیده‌ایم . این نیز مانند ِنام‌های بسیاری در این ملک بیشتر از این که صرف دقّت‌بخشی شود به حجیم ساختن ِفضای توهّمی آمده است . پرسش این است : اگر جامعه‌ای آن‌قدر مدنی شده که قانونش به میان آید ضرورت ِاین تعابیر در سطح ِگفتمان ِرسمی و حکومتی چیست ؟ اگر چیزی را به عنوان ِجرم تعریف کرده‌ایم ، لاجرم مصداق‌پذیر است و طیّ مراحلی تبیین ِموردی می‌شود که یکی‌شان برخورداری ِمتّهم از حقوق ِمصرّحه در قانون است . پس مدعّی‌العمومیّت محلّی از اعراب ندارد . پس آن نمایش‌ها چرا ؟ سر ِگوسفند به دلیل ِگوسفند بودن بریده نمی‌شود . سر ِگوسفند بریده می‌شود چون قصّاب می‌خواهد سر ِگوسفند را ببرد / می‌برد . البتّه قصّاب هست که من و تو گوشت بخوریم . این تمثیل ِشاید نه چندان مرتبط را آوردم جهت ِاشاره‌ای در پاسخ ِآن سوأل در باب آن نمایش‌ها و آیین‌ها . بسیار اشتباه ، بلکه اشتباه‌تر خواهد بود گشتن پی ِدلیل ِرنده شدن در چوب یا تبر خوردن در درخت ( علی‌رغم ِدسته تبر ) . یعنی این‌که در مقطعی نیاز می‌شود به جعل ِتیتری به نام ِ« اراذل و اوباش » و بعد پی ِسوتیتر گشتنش و این یعنی این :

 شهروندان ِمحترم ، شما دو انتخاب دارید : شهروند ِمحترم بودن / اراذل و اوباش بودن . کدام را برمی‌گزینید ؟ و ما شهروندان ِمحترم می‌دانیم بسیار بسیار بسیار خطر ِبزرگی‌ست برگزیدن ِدوّمی . امّا چون 1- تعریف ِقدرت از دوّمی طفره از دقّت می‌رود و 2- اوّلی بیشتر نه-دوّمی‌ست تا چیزی ایجابی ، ناگزیر مستمر چشم به دست و دهان ِقدرت می‌مانیم تا تعیین تکلیف شود از سویش موضع‌مان در این لحظۀ به خصوص ( بیشتر کدام وری‌ست ؟ بازگشت‌پذیر است ؟ )

 کمی مصداقی‌تر : سوای مثلاً آن دو موردی که در ابتدای نوشته اشاره کردم و جای‌شان [ . . . ] آمد ، می‌توان در عرف و هنجار ِبازتولید کنندۀ مکانیسم‌های سلطه هم پی ِتقریبی را در این اسطوره‌های شرارت گرفت : بدها : عموماً دو دسته‌اند : بدهای آگاه و بدهای ناآگاه ( این عرف زیاد تن به حالات ِبینابینی نمی‌دهد ) . بدهای آگاه همان روشن‌فکران ، یا به قول ِقدرت ، روشنفکرنماهای خودباختۀ فاسد ِغرب‌زدۀ . . . هستند و مصداق ِدزد ِبا چراغ . بدهای ناآگاه را امّا من معتقدم این عرف با الگویی جنسیّتی طبقه‌بندی می‌کند به دو دسته : زن‌صفت‌ها و مردهای نابه‌جا . خود ِزن‌ها چون در این عرف نقشی بیش از ابژگی ِصرف ندارند ، احتمالی از این که مورد و موضوع اخلاق‌نگاری‌اش قرار بگیرند را نمی‌برند . بدهای آگاه را هم عموماً این عرف و قدرت ِفائقه‌اش در حیطۀ زن‌صفت‌ها می‌داند . آنجا که بدهای آگاه ، مرد ِنابه‌جا شوند ، دیگر نیستند که بد باشند و می‌شوند سرخ‌پوست ِخوب . این عرف و ملحقّاتش مشکل ِعملیّاتی ِچندانی با زن‌صفت‌ها ندارد . منظور از زن‌صفت‌ها البتّه صرفاً کسانی با الگوی رفتار ِجنسی ِغیر ِمتعارف نیست . آن ( عرف ) سوسول‌ها و فوفول‌ها ، نوجوانان و جوانان ِآلامد و . . . در دستۀ نخست بازشناخته ، در سپهر ِاخلاقی‌اش بیشتر واجد ِمفعولیّت ( لااقل در معنا ) دانسته ، عملاً نیم‌-آدم و آدم ِناقص می‌شناسدشان ( آدمیّت در این عرف ، مردی‌ست ) . این‌ها همان شاهدان و . . . فرهنگ ِکهن و غنی ِما هستند با آن جنبه‌ها که می‌دانیم . در این عرف و فرهنگ ِیک‌سر نرینه که صحّت و اعتبار ِوجودی به مردتر بودن است ، این دسته به نوعی خدازده انگاشته شده ، ذیل ِترحّم بیتوته می‌کنند ؛ چرا که آن خاورمیانه‌ای-ابراهیمی نهایت ِفقدان و مصیبت ِمحتمل برای انسان را از دست دادن ِآلت ِرجولیّت ( لااقل در معنا ) می‌داند .

 گیری و گره‌ای در این فرهنگ و عرف : نیروی جسمی ، جنسی و . . . انسان ِنر ( آدم ) معمولاً در سنینی به اوج می‌رسد که انطباقی با سنوات ِجایگاه‌یابی در شبکه‌های قدرت ِاجتماعی ندارند . . . /  پی ِاین مفصّل اگر گرفته شود ، بسیاری از قبض‌وتناقض‌های این فرهنگ ، دیدنی در آینه و طَبَق می‌شوند .

 الآن : عجالتاً اشاره به همین کافی‌ست که کلّ فرآیندی که قرار است صورت بگیرد ، تبدیل ِمردهای نابه‌جا به رعایای مطیع و اگر نشد به زن‌صفت‌ها و پیش‌گیری از احتمال ِتبدیل ِزن‌صفت‌های خوش‌بروبازو به مردهای نابه‌جا و زنان به شهروندان است .

 اقتصاد : البتّه یکی از دلائل ِشاید فرعی ِنوع ِبرخورد ِخشن‌تر ِقدرت ِفائقه با مردهای نابه‌جا ( لات‌ولوت‌ها فی‌المثل ) در مقایسه با زن‌صفت‌ها ( سوسول‌ها و . . . ) این است که خاستگاه ِاجتماعی ِاوّلی‌ها را معمولاً در طبقات ِکم‌بضاعت می‌توان شناخت و دوّمی‌ها را در مرفّه‌ترها . به عنوان ِمثال آن جوان ِمرفّه ِخوش‌بروبازو ، با تغذیه و مراقبت‌های بسیار پرهزینه‌اش می‌تواند سر از مسابقات ِقوی‌ترین مردان ِایران درآورد و نیازی ندارد برای امرار ِمعاش راه بر اهل ِمحل ببندد ( سنّت ِلوطیان ) یا رو به خرده‌فروشی و بزه‌های حاشیه آورد .

 اشارتی و کفایتی : دوست‌داران ِرضاشاه از کفایت‌هایش آن تنگ کردن ِعرصه بر جاهلان و لوطی‌ها می‌دانند . چرا ؟ واضح است : قلدر با زدن ِقلدرهای دیگر قلدر می‌شود ( در فارسی : در خانه اگر کس است ، یک حرف بس است ) و اگر نمانده بود قلدری ، بدلش را باید بتراشد و بعد بشکند ( بر زمین بزندش ) جهت ِاستمرار قلدری و بسطش حتّی به حیطۀ ستایش ِعقل .

 گفتمان ِما ایرانی‌ها حالا گفتمان زد و خورد نیست ؛ گفتمان ِزد و زد و خورد و خورد است ؛ گفتمان ِریا و حقارت ، خوف و خفّت . خائفین ، ریاکاران و حقیران هرگز بخشنده ، مولّد و اهل ِگذشت و گفت‌وگو نیستند و فرصتی گیر اگر بیاورند برای آسیب رسانیدن به دیگری ، لحظه‌ای درنگ نمی‌کنند . همان‌طور که در توجیه ِاخلاقی و . . . این عمل نیز بی‌درنگ و حیّ و حاضرند . این در تمام ِسطوح ِمناسبات ِسلطه ساری و جاری‌ست و در حیطه‌های شسته‌رفته‌تر و رسمی‌تر ، پنهان‌تر ، بنیادی‌تر . حتّی آن عقل ِآفرین‌گو نیز بی‌نصیب از این خلق‌وخو نمی‌ماند وقتی اقناع در این ملک ، خود نوعی تجاوز می‌شود .

 نقشۀ هوایی-زمین : کاشتن ِتخم ِکینه در آن معدود اهل ِزد و خورد مانده و تن‌زده از خفّت ِاین مُلک ، هر نتیجه‌ای می‌تواند داشته باشد جز تأمین ِامنیّت ِاجتماعی . آخوندی که پسر جوان را در متروی کرج به ضرب گلوله کشت و به واسطۀ ایّام ِانتخابات خبرش مجال ِدرز و بروز یافت ، الآن کجاست ؟ قاتلین ِقتل‌های محفلی کرمان کجا هستند ؟ . . . و . . . کجایند ؟ امنیّت کجاست ؟ اقتصاد کو ؟ از اقتصاد نوشتم . این را هم می‌نویسم که این کینه‌کردگان اگر ناچار شوند به تشکّل ، اقتصاد ِرانتی ِما نمی‌گذارد گَنگ شوند . بی‌تعارف گروه ِفشار می‌شوند. احتمالاً یارگیری خیلی زودتر از این‌ها شروع شده . این ماییم که همه چیز دیر دارد برای‌مان می‌شود . به چه چشم و دل ببندیم ؟ به نفتی که دارد ته می‌کشد ؟ به نفتش ؟ یا به ته کشیدنش ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 6:2  توسط نيما صفار  | 

این را چون وقتی می نوشتم نشریه ای محلی را هم در ذهن داشتم دست به عصا و زیاده گو شد

« رضای این یا اینی »

 

 می‌پرسند : « شما از زندگی‌تان راضی هستید ؟ » شاید این سوأل وجهی کالاانگارانه را همراه ِخود کرده باشد . مگر زندگی سماور یا ریش‌تراش است که بتوان در قیاس با موارد ِمشابه و قیمت ِکالا رضایتی را تخمین زد ، کارآیی‌اش را سنجید ، سهولت ِکارکردش را ، عمر ِمفیدش ، در دسترس بودن ِلوازم ِیدکی ، چشم‌نوازی و . . . ؟ یعنی مگر اینجا ما در موضع ِتصمیم و انتخاب بوده و هستیم و مگر کارکرد و مورد ِمصرف ِمشخّصی را برای آن چیز ( زندگی ) سنجیده‌ایم ؟ مگر پاسخ‌گوی فرضی می‌تواند زیستش را پیراهن‌سان از تن کنده و عوض کند ؟ این پرسشی‌ست که اگر بستر ِطرحش مسکوت بماند تا پایان ِاین سطور می‌تواند وقف ِهجومش شود . اگر ما نوعی از روان‌شناسی ِاجتماعی که امکان ِمعنی‌دار شدن در چهارچوب‌های مدیریّتی دارد را لحاظ کنیم ، شاید این سوأل معنی ِمشخّص و کاربردی ِخود ( حد و حدودش ) را بیابد . پس پرسشی از هستی نیست و اوضاع بر وفق مراد مانده و آنها که باید سوار ِخرش .

 حالا توی ایران این را اگر بپرسیم ، پاسخ چیست ؟ پاسخ ِغالب ( نه الزاماً از لحاظ ِآماری که از جنبۀ هژمونیک ) چیست ؟ « شکر ! رضایم به رضای او ! » - فرض کنیم هزار سال ِدیگر نهادی بخواهدبرنامه‌ریزی در این ملک برای رفاه و معیشت مردم بکند و سنجه از نظرسنجی بگیرد . چه دستگیرش می‌شود ؟ چگونه سوألی که غنی و فقیر ، سالم و بیمار ، اسیر و آزاد ، ظالم و مظلوم و . . . جوابی یک‌سان به آن بدهند ، می‌تواند مبیّن و راه‌گشا باشد ؟ این تمثیل را می‌توانیم دست ِکم بگیریم اگر به یاد نیاوریم آن میزان مصیبت ِکشیده طیّ قرون را از این رضایت‌مندی ِنهادی شده و این که آگاهی‌بخشی نسبت ِمستقیم با تولید ِنارضایتی دارد . در این فرهنگی که نیکی و خیر را در رخ‌داده می‌بیند ، فردی با یک چشم ِکور ِشاکر و راضی‌‌ست از دیدن ِچشم ِدیگر ؛ اگر کور شدند هر دو ، شاکر و راضی‌ست که گوش‌ها می‌شنوند و کور و کر اگر شد  از چلاق نبودنش و . . . یعنی همیشه در قیاس با بدتر ِمحتمل از وضع ِموجود راضی‌ست . پس چه نیازی به تغییر ِاوضاع ؟ هراسی اساسی این رضامندی را پشتوانه شده است : این که اگر ذرّه‌ای ناراضی باشد و ناسپاس و لب گشوده به شکایت ، باید منتظر بدتر از اینش باشد . این وسواس ِشرطی شده در این فرهنگ ، نه تنها جرأت ِاقدام که اجازۀ نق زدن را هم از افراد می‌گیرد و حالا این که این ناشی از کج‌فهمی‌های خلق از حریم‌های قدسی‌ست یا نه ، در حیطۀ صلاحیّت ، تخصّص و رغبت ِنواندیشان ِدینی‌ست . امّا تصوّر کنید که یک فرضاً اروپایی چه تصوّری می‌تواند از مردمی داشته باشد که هر چه سرشان بیاید ، حتّی در خفا هم جرأت ِنق زدن ندارند ؟ این نمونه‌ها حتّی اگر در آمار قابل ِاعتنا نباشند ، از حیث ِغلبۀ گفتمان مهم‌اند .

 برگردیم به سوأل فرضی : « شما از زندگی‌تان راضی هستید ؟ » حدّاقل چیزی که یک سوأل را معنی‌دار می‌کند این است که بتوان تفکیک به این و آنش کرد . پس سوألی که هر فردی در هر موقعیّتی به لحاظ ِاعتقادی ناچار است یک جواب ِمشخّص به آن بدهد ، این یا اینی یا به گویش ِشیرین ِلری ، بی‌معنا می‌شود . چیزهای بی‌معنی هم در این ملک کم مقدّس نشده‌اند ( به دلیل ِخودشان ) .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 1:9  توسط نيما صفار  | 

دموکراسی ، هنر ِفاتحان

 

 برای ما چند نفر ( فی‌المثل حدود ِ70000000 ) اگر بخواهیم بیرون برویم از این فرود ( وضع‌مان  از این بدتر نشود ) کدام اخلاق بهتر جواب می‌دهد ؟ اخلاق متحمّل و روادارانه و معطوف به همزیستی یا نوع ِ‌اخلاقی که در آن فقط منافع تعریف می‌شود ؟ اینجا ( توی ایران ) هر دو را داریم ؛ اوّلی به تعارف است و رو و دوّمی امّا محدود می‌شود به بزن‌دررویی و زبلی‌های جیب‌برانه و نه اخلاق تجارت و مال‌اندوزی ِمآل‌اندیش . شاید به همین خاطر من هنوز هم به آرمان‌گرایی ِهپروتی میل بیشتری دارم و هم مفیدتر می‌دانمش از منفعت‌محوری ِمعاش‌اندیش . یعنی وقتی روی زمین منافعی ملموس تعریف نمی‌شود ، می‌توانیم دور هم بگردیم و چند روزی ادای پناه‌بردگان به آسمان را در آوریم .    

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 3:28  توسط نيما صفار  | 

« روشن‌فکری ِاین‌جا »

 

 این‌جا روشن‌فکری را نه به مثابه‌ی فضیلتی حاضر یا غایب می‌نویسم که در مقام ِوضعیّتی که خواه‌ناخواه « ما » دچارشیم . این که این و آن بگویند این روشن‌فکری هست یا نیست یا اگر هست ، تعریفش چیست یا در یک کلک‌مرغابی باژگونه کنیم فضیلت را و بزنیم توی سر ِآن چیز ( روشن‌فکر مثلاً ) می‌تواند چند بازی بی‌هیجان و مقلّدانه فرض شود که فوقش شاید همین‌قدر یا بیشتر اشاره بطلبد و این هم که بخواهیم « منوّرالفکر » و « عوام‌النّاس » را در برابر و به مدد ِهم تعریف کنیم هم همین‌طور . حدّاقل از « فردید » به این‌ور گروهی پیرو ِاین « مُد » یا « دستور » ( فرموده‌ی مقام ) بوده‌اند ، شده‌اند و می‌شوند که هر چه دارند بکوبند توی سر ِاین موجود ( روشن‌فکر مثلاً ) . بعد از آنها می‌توان پرسید « خود شما چه هستید ؟ » آخر الگوی این‌ها سه‌تایی نیست که ! که بگویند « روشن‌فکر » ، « عوام » و « ما » . این می‌شود مصادره به مطلوب و زرنگ‌بازی ؛ یعنی هر چه جنبه‌ی نیروزا در یک واژه باشد را برداری و خرج ِخودت بکنی و تفاله‌اش را بگذاری جای خودش . نردبان کردن هم به این می‌گویند ؛ یعنی پاهایت را بگذاری روی شانه‌های طرف و بروی بالا و برای خالی نبودن عریضه پی‌پی‌یی هم بکنی . پس می‌شود فرض کنیم که چیزی نیست که باقی‌اش را هم بخوانیم و اگر هست ، بیایید قرار بگذاریم که چیست .

 حتّی اگر روشن‌فکری را بروز ِصفتی بشناسیم ، دلیلی ندارد این صفت را « متعلّق به » موصوفی بدانیم . یعنی روشن‌فکری حالت و وضعیّتی‌ست که در افراد ، نوشته‌ها ، تحرّکات و . . . تشخیص می‌توانش داد و در مناسبات ِبا آن‌ها می‌توان هم تأثیرگذار دانستش و هم متأثّر و شکل‌پذیر از آن‌ها . این‌طوری با به یاد آوردن ِاین که یک قصّاب یا جرّاح در تمامی ِلحظات ِزندگی و ژن و سلّولش قصّاب یا جرّاح نیست ، تکلیف ِخود را با چیزی روشن می‌کنیم با در نظر آوردن این که آن‌ها نه تنها تعیّن ِاجتماعی دارند ، که در مناسبات قدرت هم نقش ِمقدّری ایفاء می‌کنند و اتیکت‌مند می‌شوند . حتّی هنرورزی که در این مُلک عبث محسوب می‌شود هم دچار حدّاقلّی از تعیّن هست . شاعر کیست ؟ آن‌که شعر می‌گوید . شعر چیست ؟ آن‌چه شاعر وقت ِشعر می‌گوید . پس اگر این چیز ( روشن‌فکری ) این‌قدر محو و مِه و در بخار است و نه توی جیب جا می‌شود و نه در اندازه می‌گنجد ، پس چرا قدرتمداران این‌قدر از آن‌ها هراس دارند ؟ اگر کالبد ِقصّابی را در قصّاب ببینیم ( یا در گوسفند ؟ ) و جرّاحی را در جرّاح ( یا در بیمار ؟ ) روشن‌فکری چطور می‌تواند فرض ِکالبد کند ؟ روشن‌فکری در ایران کالبد ندارد ؛ چون نهاد ندارد . این خیلی بد است . این‌طوری فرد ِدچار و ناچار به روشن‌فکری ناچاری ِمضاعفی می‌یابد : ناچار می‌شود کالبد ِخود را در اختیار ِاندیشه‌اش بگذارد و « خود – نهاد » شود . پس جای شگفتی نیست اگر شکنجه شدن ِفردی ( البتّه قبل از انقلاب ها ! ) به خاطر ِایده‌ای که داشته یا دارد ، حکم ِاقامه‌ی دلیل بر صحّت ِایده و مدّعایش را بیابد ؛ چون این کالبد احتمال ِجای‌گزینی ِایده را یافته است . این‌طوری‌ست که کشورهای توسعه‌یافته « گل‌سرخی » و « چه‌گوارا » ندارند و به‌ جایش بسیار « جیم موریسون » ، « مایکل جکسون » و . . . دارند . کالبد ، بدن می‌شود و بدن مشاهده .

 می‌خواهیم این‌جا روشن‌فکری را تعریف کنیم ؟ می‌خواهیم تخمینش بزنیم ؟ به تقریب ، حدسش بزنیم ؟ فرقی نمی‌کند زیاد ، ولی بیشتر اوّلی ! اجازه بدهید کمی از این دسیسه‌ی اساسی ِشناخت ، یعنی تفکیک ِبین ِدو نوع تعریف ، اوّلی به مثابه‌ی « تبیین ِآن‌چه هست » و دوّمی « آن‌چه قرار می‌گذاریم باشد » یا تمایز ِ« پیش » و « پس » فاصله بگیریم . تعریف ِما این‌جا ( اگر باشد ) به حافظه‌ی جمعی و اطمینانی که بنا داریم تا حدودی به آن بکنیم ربط دارد و به چیزی که می‌خواهد « معنی » بدهد به شرایط ِحال . خلاصه « همینه که هست » ( با در نظر گرفتن ِاین که هر معرفتی « همینه که هست » است ) . حالا می‌نویسم : « در ایران می‌توانیم آن دسته از دانسته‌ها و توانایی‌های فکری که ِابراز و اعمال‌‌شان منجر به پاداشی نمی‌شود که هیچ ، متعاقبش آدم‌های‌شان مستوجب ِعقوبت و مجازات هم می‌شوند را روشن‌فکرانه بشناسیم » قبلاً عرض کرده ‌بودم خدمت‌تان که « همینه که هست » . به این ترتیب دو داعیه‌دار ِامر ِفکر ، یعنی حاکمیّت و نظام ِآموزشی ( که سخت در هم تنیده‌اند ) آدم‌های خودشان را خواهند داشت : متخصّصین ِاجرایی ( مشاورین و . . . ) و متخصّصین ِآموزشی ( آکادمیسن‌ها و . . . ) . هم‌سان دانستن ِکنش ِمتخصّصین و آکادمیسن‌ها با کنش ِروشن‌فکری اشتباه ِگنده‌ای‌ست . آن‌ها حیطه‌های خود را دارند و هرگز از این یک در آن ‌یکی مسأله‌گشایی نمی‌شود . البتّه باید یادآوری کرد که : 1- یک آکادمیسین هم مثل ِیک قصّاب و شاید هم بیشتر می‌تواند دچار ِدغدغه‌ها و موقعیّت ِروشن‌فکری شود یا کند – 2-  منکر ِتأثیروتأثّرهای متقابل ِحیطه‌های تخصّصی ( چه اجرایی و چه آموزشی ) و روشن‌فکری نمی‌شوم . امّا شکل و نحوه‌ی بروز ِاین آثار معمولاً خیلی اجق‌وجق‌تر است از  تصوّری که داریم ( شاید می‌خواهند داشته باشیم ) .

 خوب ، این‌طوری‌ست که روشن‌فکری ِایرانی پیوندی ناگسستنی با سرکوب می‌یابد ؛ یعنی دقیقاً سرکوب می‌شود . البتّه آن‌که تَنَش خرج ِروشن‌فکری شده ( پاراگراف‌های قبل ) و پس سرکوب شده ، مثل ِبیشتر سرکوب‌شده‌ها توانایی ِسرکوب کردن را هم یافته ( یاد گرفته ) و شاید پایش که برسد ، سرکوب هم بکند . امّا مگر قرار نبود ما صفت را « متعلّق‌به » موصوف ندانیم و مگر نمی‌دانیم کنش‌ها و حالات ، مستقر در افرادشان نیستند ؟ به‌هرحال اگر کسی سرکوب را روشن‌فکرانه می‌داند ، من حرفی برای نوشتن به او ندارم . این گره خوردن ِروشن‌فکری ِایرانی با توسری و اردنگی و . . . خواه ناخواه مظلومش می‌کند . وارد ِبحث ِهمیشه گشوده‌ی مرغ و تخم ِمرغ نمی‌شوم . نمی‌پرسم که آیا اصلاً این مظلومیّت پیشینی ِامر ِابلاغ و بیان در ایران نیست ( ؟ ) چیزهای نپرسیدنی زیادند ؛ ولی انصافاً این هم هست که وقتی به سخن درآمدی و گفتی و نوشتی و توی دهنت نزدند ، باید در چیزی شک کنی . خوب ، قبول که مشتبه شدن ِامر بر خود و تلاش برای هر چه زودتر تودهنی ِموعود را خوردن هم محتمل است . امّا توازن ِهزینه و فایده بسیار به ندرت اجازه‌ی ظهور ِاین ترفند را می‌دهد . وقتی که قرار به درآوردن ادای شهداء باشد ، باید وسواس بسیار به خرج دهیم برای در موقعیّتی امن تودهنی ِخفیف خوردن و در وقت ِامن سرش قشقرق به پا کردن که ریسکی‌ست بسیار غیراقتصادی و جنون‌آمیز و اگر هم فرض کنیم که بشود و بشود اسباب ِبُل‌گیری ِاین و آن ، حالت ِنادری‌ست که نافی ِاصل ِماجرا نمی‌شود . این که پسره گوشش را لای در می‌گذارد دلیل دروغ بودن گوش ِشکسته‌ی کشتی‌گیرها نمی‌شود که ! بشود هم اگر بالفرض ، جرأت داری بگذار ! اگر به متصلّب بودن ِقدرت در ایران و کم‌اهمیّت بودن ِقوای دیگر برابر ِقدرت ِفائقه توجّه کنیم ، می‌بینیم که این مظلومیّت و سرکوب‌شدگی ، ناگزیر ِروشن‌فکر ِایرانی می‌شود ( یادآور می‌شوم که روشن‌فکر را تنها در موقعیّت ِروشن‌فکری تعریف می‌کنم ) . همین است که سخن گفتن را همراه با درد می‌کند و سخن ِبی‌رنج را یاوه می‌نمایاند . همین است که دیگرگویی را در این مُلک یاوه‌گویی می‌سلزد ( مثل ِاین ) و حتّی به دانش ِشاد ِنیچه ( فی‌المَثَل ) این‌جا رنگ و بوی محرّم می‌دهد . چرا ما باید تن به بازتولید ِوضع ِموجود بدهیم ؟ چرا وضعیّت ِمبتلابه را وانمود به خویش کنیم ؟ آیا ما ناگزیر به انتخاب میان ِ« آن‌چه هست ، هست » و « آن‌چه هست ، پس نباید باشد » هستیم ؟ چرا با خوش نشستن در نقش ِمظلوم ، شکستی محتوم برای خویش بسازیم ؟ خیلی وقت‌ها فرا رفتن از یک بازی همان وقوف به بازی‌ست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 1:28  توسط نيما صفار  | 

11

 ظاهرن منطق آن چیزهایی بوده که حقّ به سخن در آمدن را داشته اند . هر آن چه قرار بود یاوه نباشد تسکین در غایتی منطقی می جست . دفعه ی پیش بیشتر با شیث بودم . امّا این بار می نگارم که در این دانستگی ها که در قطعات مجید است و آموزنده ، چیزی بیش از خبر دادن است و پیش از آن . طوری که پس از این همه اعتماد دیگر همه چیز تفنّن است ؛ راه رفتن روی زمین سفت است و گفتن از ناسفت ( نه الزامن نرم ) . امّا اگر آن سختی در رجوع باشد و بتوان دست به ته ِآن زد یا سر بیرون آورد و لایتناهی را دید ، دیگر اهمیّت ِکلمات ِ بعدش در چیست . برای دانستن است که می پرسم با بی آدابی ی خودم در پرسش  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 10:5  توسط نيما صفار  | 

یک پرسش ِزنده و خوب : پس من چی ؟

۱۰
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 9:59  توسط نيما صفار  | 

9

– از مجید و دوستان دیگر ( جز یکی دوتا ) دارم می پرسم : چگونه می شود غیر منطقی بود ؟ این ادّعای شمولی که منطق را موجّه می کند چه جایی برای غیر گذاشته است ؟ اگر ما هزاران دستگاه ِمنطقی داشته باشیم ، چه چیزی آنها را از بازی های دیگر متمایز می کند ؟ برای دانستن می پرسم نه برای انکار . مثلن در آن چه عرفن بازی می نامیم ظاهرن قوانین هم واره ازبیرون می آیند ، برد و باخت دارد و . . . امّا به آن چه بچّه ها می کنند و کارهای بچّه گانمان هم می گوییم بازی. مثل ِاین که محتوم است برای هر بازی قاعده مند شدنش .  شاید بهتر باشد از آن چه بازی نیست بگوییم ؛ آن چه سرخوشانه نیست و تعیّن را دشوار نمی سازد . مثلن تعلّق آیا می تواند بازی گوشانه باشد ؟ کهنگی چه ؟ این فهرست شامل ِ مصیبت هم می شود ؟ بازی آینده مدار است حکمن . به عقب هم که بدویم باز رو به جلوست . جهان کفر و ایمان جهان معرفه هاست ؛ طی شده ها ؛ جهان آیندگی نیست و کفر با سلبیّتش است که نا ایمان ِآن جهان است و چیزی بیشتر . خود نمی خواهد خود را در نایی بی مزّه باز بشناسد . مهم این است که زیباست و ایمان هم که مال ِخود ِخود ِادیان ابراهیمی ست که بی رو در بایستی ول معطّلند . بالفرض که ما خود دچارشان باشیم . که چه ؟ مگر دچار ِابتلائات ِروده مان نیستیم ؟

   مگر نه این است که زمان ِاین ادیان « طی می شود » به سوی غایتی و . . . انگار زمانی تراوایی ست ؛ نخی ست که سری دیگر در مایع دارد . امّا این ادیان ( منظور مقیمانشان است ( فرقی نمی کند ) ) علی رغم ِتعیین ِتکلیف با ودر موعود ، همواره گارد گرفته اند نسبت به آن چه می آید . انگار ماوقع فقط در زندگی ی ادواری می توانست حامل ِخیری باشد که حالا هی نامحتمل تر می شود . همه شان می پرسند که : « پس کِی تموم می شه ؟ » این پرسشی از رضایت نیست . این آینده ای که ما می شناسیم که در برنامه ریزی برای زندگی و چیزهای علمی – تخیّلی و امید و چیزهای دیگر و حتّی باز زیسته ها ست ، نقض ِدین و ایمان است ( این ها با هم اند ) ایمان های دیگر هم  تمثیل های رقیق شده ی همان ایمان ِاصلی هستند . در تناقضی عادت شده آن که کافری می کند به حدّت ِبیشتری نبوده را موکّد می سازد و دیگر سو را محتمل . والّا آن سه تا که همه اش آن چه نیست را تمثیلی سر راست از هستنی ها می انگارند با دکان و جماع و آنات شان . حتّا چرا این ؟ دقیقن تخفیف دهنده و تحقیر کننده اند ؛ قاتل ِخیال و من ِناحساب گر و بی واسطه گی و چیزهای دیگر  و جاودانه اند مثل ِفقر و تبعیض و

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 9:54  توسط نيما صفار  | 

یادگیری

 مرتضا ! آموختن برای من ، منطبق شدنم با چیزهای جدید است . امّا عمل انطباق از این منی که منطبق می شود صادر نشده است . که چه ؟ مثلن حسن نیّت ، رودربایستی و صرفه داشتن و  . . . و غیره
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 3:7  توسط نيما صفار  | 

حالا که اینجوریه ، اینجوری :

  -  ظاهرن طیفی را شناخته ایم که مثلن یک ورش ایجاز است و دیگری اطناب و این دو را در مواجهه با هم می شناسیم و باز . بعد البتّه در سخن و ادبیّات ، کیفیّتی فرافیزیکی هم به این ها داده شده / مثلن از رمان 3000 صفحه ای ی موجز و جمله ی شش کلمه ای ی مطنب و . . . می گویند  و بعدش البتّه ایجاز پیشاپیش ارزش شمرده شده بوده است و اطناب جز به تبصره جایز نبوده است .

 امّا سوای بی ربطی ی این ارزش گذاری ها به من و تو ، این را نگاه کنیم که فرهنگی که ایجاز و اختصار و اجمال و . . . را ارزش می داند ، در چه دام هایی می افتد . شکل افراطی ی ایجاز چیست ؟ شکل مطلق آن ؟ مثلن « کد گذاری » ؟ نشانه هایی با معنای یکّه و صریح ؟ این یعنی رجوع به حافظه ی مشترک  . حافظه هم که می دانیم پیشاپیش است . یعنی این ایجازگرایی همه اش عطف به ماسبق است و لااقل بر اطمینان به این که چیزها سر جایشان هستند ، تکیه زده و زمینه به اثبات و استقرار می دهد . اطناب ، مثلن طفره رفتن است . هدفی هست که نباید زد بهش .

-         میان آن همه دسیسه که منظر و منزلی از شناخت اعطا به ما می کنند ، این فقه اللّغة بسیار مطبوع و بامزّه ست . منزلی « حاضر- آماده » که به همین راحتی و همین سرعت موقّت بودنش را داد می زند و باری عجیب نیست که به همین واسطه دائم هم شده است . یعنی حتّا اگر موقن نباشد و مؤمن نکند ، که نیست و نمی کند ، وسوسه انگیز همیشه هست و در مقام پشتیبان و حمایت کننده ی دانایی و استدلال ، همیشه جای ارائه دارد . قدرت « فقه اللّغة » قدرت شاهد عینی ست که خودش دیده و زیست کننده که می گوید تو اگر هزاران کتاب درباره ی فقر یا ثروت نوشته یا خانده ای ، من فقیر یا ثروت مند بوده ام . هنوز هم هستم ؟ بله ؛ یکی از شروط ِباور طرف مقابل حالا بیرون بودنت از گزارش است . نه از دور دستی بر آتش دارد و نه از لوازم و تبعات آتش محسوب می شود . کمی آن جایش سوخته و بلد است گرمای اندکی منتقل کند . سوای بعضی چیزها و چیزهای دیگر ، اعتنا به عقل تفاهمی ، تبارشناسی ی کلمات را کمی مهم تر می کند و مخصوصن به کار فیگور علمی یافتن می آید که در طرح و توطئه ی مقاله نویسی گاهی لازم است . ریزش در استنتاج هم جدا از مفاهمه نیست که نیست .

-          جذّاب بودن آن حالت چرت و پرت ، کلام دیوانگان ، کلام ضعیف مدیریّت شده ، کلامی که مدیریّت خود را به خود می کشد و هی فرضی به نام سوژه را عیان می سازد و . . .

  این چیزهاست دیگه عزیزم

   البتّه ایجاز ایرانی همراه با لوندی ، کنایه گویی و رازبازی نیز ، هست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 2:19  توسط نيما صفار  | 

خیر مقدم

   با سپاس از مجید و کفرشناسی ی او. مفصّل نویسی برای مرتضا مال بعد است که فی الحال حالش نیست و عجالتاً عجله می شوم . سوای نکته سنجی ی جذّاب تو مجید ، آیا ماسبق گشوده بر ماست ؟ به تعبیری ، پیش گویی پیش کش ، پس گویی هم آیا شدنی ست ؟ می نویسم و ممنون از تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 2:6  توسط نيما صفار  | 

 

 چرا ایمان به خدا  ایمان به گذشته است ؟ چرا آینده کافرانه است ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 2:2  توسط نيما صفار  | 

به مرتضا نظر دارم

-         بنویسم که در عرف و افواه  بیشتر ایجاز و اطناب را معرّف ِحالات می دانند و برای آن منظور که بیان فشرده یا منبسط ِفحوایی ست بیشتر از تعابیر ِمجمل و مفصّل استفاده می کنند ؟

-         بنویسم مجمل و مفصّل گویی – نویسی عادت ِارائه است و پس منجر به نوع خاصی از اندیشه شده یا منجراز آن می شود ؟

-         می پرسم هر بریدنی پایان است ؟ اگر بله که بله ، پس مواجهه با هر چیز تاًیید پایانش هم هست .

-         پس ته ِآن که بگوییم هر چیز فقط همان چیز است و لاغیر ( مثلن موجز و مطنب ِچیز ِدیگر نیست ( من باب ِ. . . ) ) کلّی یقین است که نمی دانم چکارش کنم و همه ماضی ست .

-         امّا اگر حین ِوقوف به این چیزها ، بنا بر مته به خشخاش گذاشتن نداشته باشیم ، بد چیزهایی گیرمان نمی آید . به هر حال این هم هست که زندگی دو روزه / الباقی روز به روزه / از من به تو نصیحت : قرض که رسید به صد تومن / هر شب بزن مرغ و پلو پلو پلو پلو

-         پلو / موقعیّت تفکیک کردن و دستگاه سازی ( که خیلی خوب هم هستش ) این عیب را ندارد ( می پرسم ) که فقط پا به اندیشیدن ِدرباره ای می دهد و سراغ ِخودش نمی رود / اگر آن طور که من فکر می کنم بر بستری که حتّا گاه انکارش می کند پیش برود ، این هم ثانی نیست ( می پرسم )

-         تمرکز بریک چیز ، خیلی که خیلی شود ، شاید آن را بپُکاند . درگیر هم می شود شد و از این حرف ها / یکی از کیفیّت های نه چندان بی ربط با متون این است که عبور از حد و شکلی از تمرکز روی هر چیز، دیگر تمرکز روی آن نیست . شاید چون چیزها در سطح و صورت ِبه خصوصی از شناخت ، موجودند .

 

-         در روحیّاتم جاه طلبی ِاشراف بر کلیّات نیست . نمی توانم اذن ِدخول ِبزرگ به کوچک را بدهم . تا اطّلاع ِثانوی ماندۀعمرم را حدس می زنم /

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 1:49  توسط نيما صفار  | 

ترس

    

همیشه دلیلی برای ترسیدن وجود دارد . چرا دائمن موظّف هستیم بترسیم ؟ وقتی نمی ترسیم که ترس خرج چیز دیگری شده باشد . پس ترس که قابلیّت تبدیل را دارد ، می تواند بدل آن چیز دیگر انگاشته شود ؟ دشواری ِپاسخ به این سوال شاید اشارتی بر منش غیر روزمرّه و بنیادی ِترس باشد . انگار ترس هست سر ِجای خودش و بعد هِی « از چه چیز » هایش می آیند . ترس خیلی با تنهایی مرتبط است . نه ؟

 « من می ترسم » جمله ی درست تری ست یا « من می ترسیدم » ؟ به هر حال در وصف حال اوّلی آن که گزارش ِترسیدن می دهد همان ترسنده نیست . ترس استمرار دارد . انگار فارغ از ماست . نباید انسان نمایی اش کنیم . فاعلیّت و مفعولیّت ، کنش گری و پذیری و . . . مال ِاین روزمرّگی اند و کتمان ترس می کنند . آن که ترس می پراکند و عمله های ترس ، این طوری در موقعیّت خدایگانی قرار می گیرند ؛ نشانه ای از دیگر سو می شوند و حضورشان انکار جسم شان می کند . بدون ِترس ، تکلیف ِخدای ادیان ِابراهیمی چه می شد ؟ چقدر رقیق می شدند و دارند می شوند ؟ البتّه آن ها نیز ترس را خرج و مصرف می کنند ؛ نه فقط در نفس ِمطمئنّه و ذکر و از این اباطیل . جهنّم نیز با مارهای هفت سر و آتش ِبی وقفه اش ترس را خرج ِچیزهای آشنا و روزمرّه ای مثل ِعذاب کشیدن می کند . ترس هر وقت و هر چقدرمحمِلی برای ارائه پیدا کند ، کم تر . . . به هر حال تبدیل به چیزی روز مرّه و قابل گفتگو می شود ؛ « ترس از » می شود . این طوری ست که شهامت و نترسیدن و دور زدن ترس ، قدرت می شود ؛ قدرتی که حس می کنی و پر ازش می شوی در فرصت هایی که پیش می آید . من فکر نمی کنم که ما « ترس » را منتزع از ترسیدن هایمان کرده باشیم . چرا صفات خدا در صیغه ی مبالغه و فاعلی اند ؟ چرا خدای بهشت و جهنّم ِمسلمین ، « جبر » به جای « جبّار » مثلن نیست ؟ آن وقت ها عقل شان نمی رسید که خدای شان این طور دست ِدو می شود ؟

 رابطه ی ترس و آتی روشن است . اصلن آتی با ترس است که محمِل ِامید و غیره می شود . امّا قدیم هم هست . این ترس همه اش در پس و پیش ِماست و فی الحال نمی شود . چون حال به نفی و اثبات ربط به پیوستار دارد .

 وقتی که نوشتن هم غلبه بر ترس بشود ، دیگر بیش از این نمی توان گزارش داد .

 

 جهان ِشرم ساران جهان ِمطمئن تری از جهان ترسندگان است . جهان ِشرم آوران جهان ِمطمئن تری از جهان ِترس آوران است . کِرمی که داریم ما در پرهیز از دروغ بالاخص به خودمان ، ما را از این اطمینان به آن خلاء می راند . خلاء خود آیا تمثیل ِاطمینان بخشی از ترس نیست ؟

 یکی دوتا دیالوگ ِباحال :

 لورنس ِعربستان : او : « نمی ترسی ؟ » لورنس : « ترسم به خودم مربوطه »

 بیلی کید و پت گارت : او : « اسمت چیه ؟ » الیاس : « چه سواًل ِخوبی کردی »
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 5:24  توسط نيما صفار  | 

یحیا نگاشت

:

فکر کردن چقدر ربط به قبل دارد ؟ خیلی . رفتن ما حین فکر و این چیزها به ممنوع جاها کمی بیشتر قابلیّت صحّه گذاری دارد تا محافظتی که می کنیم از چیزی که بشود کردش . ما یعنی به چشم انداز و سرک کشیدن وقوف بیشتری داریم تا حافظه . حافظه قدیم است ؟ زرشک ! حافظه برای من ِاِنضمامی ( مَنو میگم ) در خطور مهم می شود و این طوری با یک جَست ، فکر کردن خاطرات اندیشی می شود و در جَستی کاچگی .

این مقدّمه را نوشتم تا سر ِخودم را هم بیاورم . چرا عملن به شکل و فهم عُرفی اش فکر کردن به هیچ چیز ممکن نیست ؟ یعنی به هر چیزی اگر داری فکر می کنی ، یعنی هی تولید ِفاصله می کنی . یعنی آن نوع ادراکی که پلک و چشم و دست و خایه و گوز و شقیقه و ران و فاصله را مربوط به هم می کند ، شبیه ِاین فکر کردن ِعرفی نیست .

 به چی داری فکر می کنی ؟ این سواًل همّیشه جواب دارد : « هیچّی »

 ظاهرن آن چیزی که ما فکر کردن صدایش می کنیم ، اوّلن یک چیز نیست

 ظاهرن آن چیزهایی که ما فکر کردن صدایشان می کنیم همان قدر و طور که از تصوّر چیزی اراده نام سرباز می زنند ، طور و قدر دیگری اصلن پیشینی و بسیط ُ اَ این جور چیزا نیستن د . این بازی نقطه ی شروع ندارد ( مثلن کشف کردم )

 این بازی ها قاعده هم ندارند . این دسیسه ها شباهت به دسیسه دارند .

 نقش انگشت کردن در چیزی به نام ِیحیا ش . چیست ؟ چرا یحیا انگشت می کند ؟ اجازه می گیرد که یعنی دستش را خودش بالا آورده . اجازه می گیرد می تواند یعنی انگشت اشاره بالاتر از 4 تای دیگر هم باشد . به خدای احد و واحد اشاره و می تواند هم بچسبد به استامپ و پای کاغذ بخورد که یعنی این منم . این « این منم » از آن « این منم » های واسه بقیه س .

 بعد : کراهت و بی زاری و اشمئزاز و . . . / . .  ما از این و آن چیز و کس وقتی اعلام و ابراز می شود ، ، بیشتر مرتبت و حیثیّت به گوینده و فعل صادر کن  می دهد و معنی از دو طرف ِدستگاه کاسته ، به مفهوم می دهد . این همین طوری یادم آمد .

 جنس مخالف ، مخالفت با چی می کند ؟ این هم همین طور

 قال سیّدنا مرادنا شیخ العجل الصانعین فی حالت ال مترادفین فی الدماغ ماسبق فی مال ِخودمون * : امّا ما مرده ایم و / پرندگان در معده هایمان / گُه می شوند

 نیما صفار خبر روده می داد البتّه

 نگارش به سفارش    اسلش     خبر از بعد

  

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 17:42  توسط نيما صفار  | 

نخواستن و ناتوانی در فکر

  «  آرام بیاور از من سه پنیر      ببر سر میز مجاور        ایرانی به آن ها بگو  » *

 

 اشاره ی اوّل : به جز به عاریت گرفتن چیزی از ترکیب جعل شده ، این یادداشت ربطی به آرامش دوستدار ، جواد طباطبایی ، دین خویی و . . .  ندارد ( من باب رعایت کپی رایت )

-         مراد من از اندیشه ، اندیشه ی نقّادانه است و اصولن اندیشه ای فارغ از مرابطه با کنش نقّادانه تاکنون نشناخته ام . حال شاید فرایند اندیش ورزانه ای در فیگور نقّادانه بازشناخته نشود . امّا به راحتی می توان در رابطه های در زمانی و هم زمانی ی مفروض ، اشاره به جنبه ی نقّادانه ی آن کرد . اصولن اندیشه ، از شک کردن ، اعراض کردن ، نه گفتن و . . . بر می آید . حال شاید ( شاید بدون شک ) در گسترشش خصلت هایی ایجابی بیابد . امّا . . . پس اندیشیدن در نظام های توتالیتر امری بالقوّه خطرناک است .

-         اندیشه در خلاء اتّّفاق نمی افتد ( بدیهی ) چیزهایی را هم راهی می کند و در مواجهه با چیزهایی قرار می گیرد ؛ چیزهایی را انکار می کند و بر چیزهایی صحّه می گذارد . خود ، حوزه ی گفت مان خود را شکل و گسترش می دهد ( بدیهی است : و بالعکس ) و همین ، هم واره گفتمان اندیش ورزانه را انقلابی ترین گفتمان ها می سازد . اندیشه در بستر یک سنّت فکری شکل می گیرد ؛ حالا در اعراض ، مواجهه یا انکار آن . وجه پیوستاریش نافی ی روی کرد گسست گرایانه اش نیست . در دیالکتیک پیوست و گسست ادامه می یابد و حتّی از این هم می گسلد : « پارادایم» . سعی می کنم به گرایش هم واره سیستماتیک اندیشه اشاره کنم . غایتی سیستماتیک برای هر فعل اندیشیدنی متصوّر است و این فعل نیز ، فارغ از این سیستم اتّفاق نمی افتد ؛ سیستمی که با نقض مدام ، تکثیر می شود . این امری دل بخواهی و گاه گاهی نیست . حدّاقّل به این پی برده ایم که اندیشه در گسست از سنّتی فکری شکل می گیرد ؛ گسستی که امکان بازتولید به آن سنّت می دهد . آیا در کشورهایی مثل ایران ، اصولن فرصت شکل گیری ی یک سنِّت فکری هست ( لزومی نیست توضیح دهم که اندیشه ، امری « به فرموده » و از بالا به پایین نیست ) ؟ خواست سیستماتیک اندیشه ، آن را در مرابطه با عینیّت قرار می دهد . نقد ، سوای حوزه ی عمومی « تولید» نمی شود ؛ « نشخوار» می شود . آیا امکان رجوع به حوزه ی عمومی ، حتّی تا سال های سال بعد ، قابل تصوّر است ؟ وقتی اداره ی مُلک ، منوط به اوامر افرادی ، سوای تمام بدیهیّات عقلی و . . . باشد ، اصولن « چیز» سیستماتیکی شکل می گیرد ( اندیشه اش پیش کش ) ؟

-         نیاندیشیدن درباره ی یک حوزه ، عملن آن را به ناخودآگاه می راند . . . انگار همه چیز درباره ی آن است . تابوها جهان را تبدیل به تمثیلی از خودشان می کنند و وقتی اعمالشان بنا بر امر و اجباری مکانیکی باشد که دیگر چه بدتر : تمام ابهام ها در موقعیّتی کنایی معنا می شوند و زبان در نظامی دودویی بین شعار و کنایه رفت و برگشت می کند . شاید به اعتراض بگویند که آن چه محدود می شود ، آزادی ی بیان است نه اندیشه . « اندیشه میان ِدو لب شکل می گیرد »1، اندیشه عبارت گراست و « ما از ابتدا یک گفتگو بودیم » 2 و تصوّر نمی کنم آمیختگی ی اندیشیدنی و در گفتگو چندان پیچیده باشد . اینجا دو مساله مطرح شد  . یکی مساله ی تابوها که در خانش استعاری از همه چیز مستقر می شوند و دیگری خفقان ، که زبان ِغیر روزمرّه را در حوزه ی عمومی به شدّت « کنایی – شعاری » می سازد و روز مرّه اش را هم نمی گذارد  به روز شود .   

-         اندیشه سوای موقعیّت انتقادی چگونه می تواند شکل بگیرد ؟ در برخورد با عینیّات و با نیّتی کارکردگرایانه و با آزمون و خطا یا با شکل ناپذیری ی امور ِذوقیّه . . . اینجا دیگری ابژه و ابژه دیگری می شود و این می تواند وجه پراگماتیستی به اندیشه بدهد و موجبات ِشکل گیری ی ایقان ِراسیونالیستی را که بالا آمدنش مبتنی ست بر تجربه اندوزی و عمل و بازخوردش ، فراهم آورد . جای بحث ندارد که این حرف ها در کشوری مثل ِ ایران محلّی از اعراب ندارند و. به همین خاطر بیشتر کنش های  اندیش ورزانه ی ما به شمار ِسه به وادی ی بحث های کلامی می غلتند ؛ مثل ِاین .

-         وقتی نه امکان ِیقین ِموقّّت ِمرتبط با تجربه و بازتجربه باشد و نه مدل هولستیک ِممکن در دیالوگش و نه . . . به ناچار فقط شکلی از مدل ارسطویی ی آن ، آن هم متعاقب ِبحث های متافیزیکی ، آن هم بحث های کلاسه شده ی متافیزیکی « موجود » می شود ؛ یعنی یقینی از پیش بوده ؛ یعنی تعطیلی ی اندیشه ؛ یعنی در بهترین حالت شک کردن به یا ستیز با این داده ها و درغلطیدن به بحث های بی پایان ِکلامی یا انتخاب ِبهتر : تلاش برای گسست از این سنّت و نزدیک شدن به سنّت ِتفکّر ِانتقادی ؛ یعنی همین کار . این یک « تلاش » است .

-         باختین ، فوکو ، بودریار و . . .

-         اصولن قائل به قرینه انگاری ی سنّت های فرهنگی آن هم با مدّعای تفاوت های ماهوی و با این شکل دقیقن بازاری ی شرقی – غربی اش نیستم ( بازاری هم با تعبیر پیش پا افتادگی ست و هم کنایه از نان دانی شدن ) . و این نه یعنی این که یکه بشناسم .  شکل دیگری از تمایزگذاری را بسیار « واقعی » تر و مفیدتر می دانم ؛ یعنی تمایز گذاری با اعتنا به « صفت تفضیلی » ؛ یعنی چیزی که در نسبت و زاویه با مقیاس و محک های توسعه یافتگی سنجیده شود ( چاره ای نیست ( لااقل چاره ای نداریم ) ) : « غلبه ی عقلانیّت » . تردیدهای پست مدرنیستی در این حیطه ها و به مشاهده نشستن ِعقل ِعام و درآوردن خاصیّت از آن را نیز من در تعبیری باز ، ادامه ی طبیعی ی اندیشه ی انتقادی

می دانم و جایی را برای « بُل » گرفتن حکومتی های مدرن باز ، پست مدرن باز ، سنّت باز ، باز نمی بینم و برای تعابیری چون « حاکمیّت عشق » و « حکمت ِآُنسی » و . . . زیرا مگر اندیشه ی انتقادی و مقیمانش ، نیرو از انگیزش های اسطوره ای ، عاطفی و . . . نمی گیرند که بورزندش ؟ خلط این ساحات و مباحث چه کمکی به ما می کند ؟ بالاخره قواعد ِجاری در هر حوزه ی عمومی ی مفروض ، چاره ای جز عقلانی شدن ، عینیّت گرایی و . . . دارند ؟ فرهنگ این قدر دور از و بی ربط با کنش ِاندیش ورزانه است ؟

-         در کشورهایی مثل ِایران که همواره در مقیاس های توسعه نیافتگی باز شناخته می شوند    ( یعنی همواره در مواجهه با محصولاتی هستند که « شرایط  » خودشان نقشی در آن ها ایفا نکرده است ) شاید به ندرت عوامل ِرشدی جز اجبارهای عینی که بیش از هر جا در اقتصاد خودنمایی می کنند ، پیش بیایند . این امر عملن در ایران منتفی ست . قدرت ِاقتصادی ی این مُلک ِتک محصولی در چنگ ِمیراب های میر نفت شده است و عملن ملّت هیچ نقش تعیین کننده ای در چرخه ی تولید و توزیع ایفا نمی کند . پس  ملّت به عنوان ِیک « عارضه » و معضل برای حاکمان شناخته می شود . همان قدر که هر جا نیروی کار مردم اقتصاد را بچرخاند ، دیکتاتوری ی بلند مدّت امکان ناپذیر می شود ، این جا دموکراسی ی پایدار ِغیر تزریقی و درون زا نامحتمل است . . . پس حاکمان ( که رسانه های فرهنگی و توپ و تانک و اتم و خدا و . . . را در اختیار دارند )  هر تولیدی را خطری برای خود می بینند ( و از طرفی فرصتی واهی ) مخصوصن « تولید اندیشه » . از طرفی دیگر اندیشه یا در فضایی پلورالیستی شکل می گیرد یا بر علیه وضع حاکم یا هر دو و . . . و حدّاقّل در مورد ِهمین دو حالت ِذکر شده می توان نوشت که امکان ِتحقّق زمینه های اوّلی که کاملن منتفی ست و دوّمی نیز ، هزینه های زیادی دارد ( خیلی زیاد ) که تقبّل این هزینه همواره فیگوری آرمان گرایانه به این اندیشه ها می بخشد .

-         اصولن با عنایت به الگوی ساده ی « هزینه – فایده » چه چیزی در فرهنگ ِغیر مولّد و بسته ی ایران ( منظور « چیز » های « ادامه دار » این فرهنگ است ) می تواند ترغیب کننده ی فرد به اندیشیدن باشد ؟ در مقایسه با کشورهای توسعه یافته که اصل بر تولید است و بر گسترش زمینه ها و بسترهای مختلف برای « ایجاد » و پاداش دادن به نیروهای مولّد ، جاهایی مثل ِاینجا که اندیش ورزی در بهترین حالت بی پاداش می ماند و معمولن با تحمّل دردسر و عقوبت های حاد و خفیف همراه است ، تعجّبی ندارد این قدر اندیشه گریز بودن ِهمه ی حوزه هایشان .

-         آرکی تایپ بهلول : خود را به خری زدن ، خود را به دیوانگی و کوچه ی علی چپ زدن ، رفتاری ست که بالاخص روشنفکران ایرانی خوب بلدند . در واقع سابقه تاریخی ی این رفتار که گاهی با تعبیر « رندی » احضارش می کنند ، تبدیل به یک سنّت رفتاری اش می سازد . در واقع فرد ناچار به نقد و اندیشه با این رفتار به قدرت مدار می گوید : « بابا بی خیال  ! من عددی نیستم که لایق عقوبت ِتو باشم » و همین عملن در این ملک کنش ِ اندیش ورزانه و نقّادانه را در بهترین حالت وارد عملیّات ِپارتیزانی ( این هم که فارسی ست ! ) می کند . یعنی نقّاد و مطلّع به میدان آمده ، حرفی وسط می اندازد و به شمار سه جیم می شود  و همین حرف میان مانده ( که بالطبع دست ِکم مطیع ِکمی میان مایه گی هم می تواند بشود ) برای مدّتی حدّاقلّی از فضای فکری را هاله ی استمرار خود می سازد . استمرار ؟ دیالوگ ؟ سنّت ِفکری ؟ شرح و بسط و تاٌمّل ؟ و غیره ؟ نه ! این نوع رفتار ِ همراه با هزّالی و کلبی مسلکی ( که تا به امروز هم بهترین سپر دفاعی ی روشن فکر بوده است ) وقتی به عنوان ِتنها امکان ِاستمرار در می آید ، عیوب ِبی شماری را نیز استمرار می بخشد . یکی مثلن همان که اشاره کردم : منجر به سنّت ِفرهنگی و شکل گیری ی الیت نمی شود . دیگر این که در تقابل با آن ، هر تلاشی برای ایجاد ِسنّت ِ فکری در این سرزمین همراه با جزم اندیشی می شود و . . . و شاید مهم تر از همه ، این که خود ِاین رفتار در منی انعکاسی باز وانمود به اصحابش می شود . کم نبوده اند کسانی که خود را برای بقا به کوچه ی علی چپ زده اند و بعد در همان کوچه آب و ملکی به هم رسانده اند .

-         طبعن خود ِاین یاد داشت مبتلاست به موارد ِاشاره اش . امّا حکایت تاثیر گذاری و پذیری های جزء و کل از هم دل ما را به تنها چاره ی موجود ، یعنی شروع برای شروع خوش می کند . امّا از یاد نبریم که در بهترین حالت مفروض هم صرفن ما محلّ اعمال ِشرایط ِ تغییریم . شاید فاعلیّت ما فقط در تدارک بتواند معنی دار بشود . البتّه باب ِتخیّل بازهم باز است .

 

________________________  نیما صفّار                بهمن 1383

 

  * نیما صفّار       1 تریستان تزارا         2 هولدرلین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 20:5  توسط نيما صفار  |