تبليغاتX
ecololia

ecololia

اکولولیا بلند فکر کردن است

 

سندروم «همه‌چیزدانی ایرانی»، که اگر «آرامش دوستدار» شناسایی‌اش نکرده باشد، لااقل بسیار موکدش می‌کند، یکی از آسیب‌های جدی روشنفکری اینجایی معرفی شده است. دو چیز که عجالتا می‌توان گفت، یکی این است که این آفت، مختص به روشنفکری نیست و مرد‌ـ پدر ایران‌ـ اسلامی ذاتا اینکاره است. دیگر این که خود دوستدار، که بسیار مکث و کندوکار در این می‌کند، به دامان آکادمی‌گرایی و بحث‌های تخصصی نغلتیده.


همین این 2 برای جدی گرفتن این نگاه کافی‌ست والا اگر قرار بود بشود کل ماجرا را در کوبیدن روشنفکری و تقدیس آکادمی خلاصه کرد که پاسخ بلافاصله‌ای می‌گرفت. فکر به این عادت مورد اشاره شکل‌های دیگری از سکوت و گفتن یادم داد. اما می‌خواهم بنویسم این «همه چیز دانی» الزاما یک سره منفی و نامطلوب نیست. نوشتم.


ببینید: تقلیل می‌دهیم شرایط را به دهان، گوش و موضوع گفتن.


 دهان و گوش، در هر صورتی، بسیار کم فاصله افتاده‌اند. یعنی اینجا جریان یک طرفه‌ی اطلاع‌رسانی برقرار نیست. اصل، مکالمه است و نمو فرهنگی. بدیهی‌ست که این مکالمه به داده‌های جدید نیاز دارد. ولی هدف صرفا ردوبدل کردن اطلاعات نیست. پس ما توسری خورده‌های جنوبی، در فقدان همه چیز، محمل تاریخ خود و خود‌ـ نهاد شده‌ایم و جز از میان همه چیز، به چیزی نمی‌رسیم.


 فرض کنیم گزارشی از سوژه داده‌ایم. اما موضوع گفتار و مثلا ابژه چه؟ آن نیز ناچار همین شرایط زیستی‌مان است؛ مبهم، هزارسر، خطرناک، بی‌نهاد و استقرار و پیش‌بینی نشدنی.


 تقلیل دادیم که ببینیم. ولی سوای این تقلیل هم، عملا در فقدان نهادهایی که طبقه‌بندی‌ها را مستقر کنند، در رقت ِدانش‌ـ قدرت، در نهایت بسیاری از بحث‌های مشهور به علمی به کار حظ کلامی می‌آیند.


 یعنی این همه چیزدانی گاهی گریزناپذیر است و از دائم در معرض بودن می‌آید. در ضمن بسیاری از گیروگره‌های تاریخی ما چندان مبهم نیستند و لزوم یادآوری‌شان با الحان مختلف کم از آوردن ترم جدید به میان نیست.


 چون سر دراز دارد این رشته، همین اشاره کافی نیست که بضاعت اندک آکادمیک ما در علوم انسانی، در نهایت تحت گفتمان روشنفکری خوانده می‌شود؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 4:46  توسط نيما صفار  | 

از «من نمي‌خواهم»

 

 مفهوم افواهي لغت اخلاق ظاهرا متفكرين را زياد برنمي‌انگيزاند؛ همان كه به خلق و خو عادات و رفتارها هم تقريبش مي‌كنيم، چيزي كه بيرون حيطه‌ي انساني هم مي‌شود پي‌اش را گرفت و دچار جفنگيات استعلايي نشد؛ به همان راحتي كه در مورد اخلاق سگ يا گربه‌مان حرف مي‌زنيم، همان حيطه‌اي كه در دريافت تفاوت‌هاي يك نوع گسترده مي‌شود.
اما آن مفهوم كلان اخلاق را با حكم‌هاي عامش، چنان دچار نابسندگي و لكنت مي‌توان ديد كه همراهي دلسوزانه‌اي را بشايد «ده فرمان» سواي جزا و پاداشش چقدر لاغر مي‌شود؟ چرا حكم‌ها بيشتر نهي مي‌كنند و وقت ايجاب مبهم مي‌شوند؟ بهتر نيست پس پاداش را حذف كنيم؟ بهتر نيست «بكن»هاي اخلاق را نيز بيشتر «نكن» ببينيم؟ مثلا به «والدينت احترام بگذار» را «بي‌احترامي به والدينت نكن»؟ اين‌طور، «بكن»ها همان «نكن»هاي تشديد شده مي‌شوند. يعني «به والدينت...» يا «به شاه ...» «... احترام بگذار» را مي‌شود «خيلي خيلي خيلي بي‌احترامي به والدينت يا شاه نكن» شنيد. اين نوع حرمت زياد شبيه حرمتي كه به موسيقي مورد علاقه‌مان مي‌نهيم، نيست. اين است كه اساس اخلاق را براي من جزا مي‌سازد. بي‌ترس از عقوبت پودر مي‌شود اين بنا. پس آيا اين همه چيز است؟
اخلاق تمايل زيادي دارد مفهومي هم بسته به نظر آيد. ناچار است انكار كند آن نيرويي را كه وامي‌داردمان به قيام در برابر اخلاق سنتي. يعني در جهان اخلاق به سامان، آن ديگر، حتي ضداخلاق يا نا اخلاق نيست. خيلي راحت، نيست.
اگر ما در روزمره اخلاق را نيرويي ببينيم كه وامي‌داردمان علي‌رغم منافع و حتي در مواجهه با آن عمل كنيم، نيرويي كه وادار به ايثارمان مي‌كند، آيا از اين منظر اساسا منفعت محوري اخلاق سنتي را غيراخلاقي نمي‌يابيم؟
اين سئوالي‌ست كه رويش توقف مي‌كنم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 12:22  توسط نيما صفار  | 

 

 

وقتی می‌گوید من به . . . اعتقاد دارم از آن‌چه هست می‌گوید یا باید باشد ؟ از موجود یا مطلوب ؟ رفتاری که می‌شود تسرّی این‌دوست به هم . الآن شرایطی نمی‌بینم که دیدن مطلوب بر مبنای موجود سو بتواند بیاورد . این شرّوور نوشتم یعنی این‌که به قدری وضع‌مان اسف‌بار است که افق محتل‌مان آماری‌ست و باارقام ؛ یعنی آن‌چه در مضارع بعید ممکن است دورنمای‌مان شود و رؤیا همان است که شاید دیگر سال‌هاست حال روشن‌فکر ِمیانه احوال ِکشور ِهم‌سایه را به‌هم زده . آن‌چه چالش‌برانگیز برای حالاهای من می‌شود هم‌چنان تبیین ِوضع ِموجود بر مبنای مطلوب است به سادگی . یک‌سری داده به مارکسیست و کاپیتالیست و بنیادگرا بدهید و تحلیل‌های شسته رفته تحویل بگیرید . نقیض ِهمان داده‌ها هم خللی در تحلیل‌ها نمی‌افکند . مثلاً گاهی و گروهی از مارکسیست‌ها که هنوز نوستالژی‌شان را دارم نفت بالا برود یا پایین بیاید یا دلار یا هر چه را در راستای تأمین منافع امپریالیسم می‌بینند و نمی‌دانم چه‌طور توی جهانی که می‌گویند همه‌ی بازی‌ها و قواعد و نتایجش را دشمن ِفائق اعظم چیده است  یک‌هو بازی خود را منزّه می‌یابند و . . . این اعتقادها که می‌بینم و می‌شناسم با این تبیین وضع موجود بر مبنای مطلوب بدجوری ابراهیمی و توحیدی‌اند : تجویز تلاش برای رسیدن به محتوم می‌کنند ( جامعه‌ی بی‌طبقه ، ظهور منجی و . . . ) یعنی انگار شرّشان ادویه‌ی خیر است و تلاش برای موعود می‌کنند . باختن در کار نیست . بازی برد و برد ِبی‌سوخت‌وسوز است . باز دم ِ« یاآورندگان » گرم : رزا لوکزامبورگ : « سوسیالیسم یا بربریّت » توین‌بی : « دموکراسی یا اسلام » . امّا حتا این بازی جذاب‌‌تر هم دور از الگوی « زندگی یا مرگ » نیست : « هپروت یا برهوت »

 دیگر این‌که « من اعتقاد دارم » پلورالیستی با « من اعتقاد دارم » مبلّغین خیلی فرق می‌کند . در اوّلی من مؤکّد می‌شود و و از موضع تواضع است و تأکید ِدوّمی بر اعتقاد است و اهمیّت حرف را می‌خواهد یادآور شود . لابد دارم برای ور رفتن ما نرها مانده حادواقعیّتی .

 می‌شود در ادامه‌ی همین به تعریف شدن و کردن ، شناخت و . . . هم   

 

    

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 8:38  توسط نيما صفار  | 

 

 روشنفکری ما زمانی بوهای خصوصی داشت . حالا نبود که این‌قدر در معرضیم و چمباتمه . این نوعی بود که وقتی جوان بودیم آنها برای‌مان بودند . آن بگویم بهتر می‌شود 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 8:35  توسط نيما صفار  | 

شأن زجر

شأن زجر

مثلاً همین انوشه انصاری رو در نظر بگیرین : حرف سر اینه که چرا پولشو خرج گرسنه‌های عالم نکرد جاش رفت فضا . از جالا به بعد یه مثال می‌زنم : تو خوابگاه تو دوران دانشجویی کسچرخ می‌زدم بی‌خیال دنیا و مافیها و درس . یکی از این شاسکولایی که اگه این‌طور نمی‌شد عمراً به چشمم نمیومد ، از این طفلکای نسبتاً خنگ که هی خر می‌زنن ( درس می‌خونن ) و بازم ول‌معطلن ( میفتن ) یه سر شب همین‌طور بی‌مقدمه تو راهوره گفت بهم : خوب واسه خودت می‌چرخی حال می‌کنیا عوضی . لحنش کاملاً خصمانه بود . چند لحظه گیج بودم و بعد ناخودآگاه سعی می‌کردم خودم رو درگیر و مشکل‌دار نشون بدم شاید واسه چند سال . طرف مثلاً معتاده : 1- میگه از خوشی معتاد شدم و هنوزم دارم حال می‌کنم 2- مثل اغلب معتادا روزگار غدار و پرزجر اونو به این حال انداخت و الآن یه جورایی نابوده ... واضحه که کدوم بهتر می‌تونن تیغ بزنن دیگه / پس اگر دگرباشی باید دیگریتت از نقص و بد روزگار باشه . چه چیزی به قول ناباکوف بدتر از این که هنجارگریزی کلی خوش به حال طرف کنه ؟

 حالا بیایم بیشتر تو ایران : اعتبار وجود هر کس به میزان رنجیه که تحمل می‌کنه : مثلاً همون سنگین بودن یا مثال مؤمن در بیابان بلاخیز . خوش‌گذرانی فقط به شرط تنفس‌گاه بودنش برای ادامه‌ی رنج لهو و لعب ( بد ) نیست . اگه این پول رو جای فضا رفتن مثلاً تو یه کارخونه‌ی اسلحه‌سازی سرمایه‌گذاری می‌کرد کم‌تر بهش گیر می‌دادن . یکی از دوستام راجع به هرمافرودیتا تحقییق می‌کرد و می‌گفت وضعیت تراژیکی دارن . حتی اونم به عنوان یه روشنفکر به شرط مغبون دونستن‌شون می‌تونست باهاشون همدلی کنه . همین منی که دارم می‌نویسم فکر می‌کنم که ما به میزان آسیب‌پذیر بودن‌مون و چیزایی از این قبیل دوست‌داشتنی می‌شیم و سمت هم میریم نه مثلاً لذت . اما شاید یه آدم سالم بهتر از پس مراقبت بیمار بر بیاد تا بیمار و رمز و زاویه‌هایی از همینا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 9:38  توسط نيما صفار  | 

این را چون وقتی می نوشتم نشریه ای محلی را هم در ذهن داشتم دست به عصا و زیاده گو شد 2

« ما شهروندان ِمحترم »

 

 ما اراذل و اوباش را چگونه تعریف می‌کنند ؟ رئیس‌جمهور سابق این نام را بر دانشجویان ِمعترض می‌نهاد و بسیار این تسمیه را وقت ِسرکوبی شورش‌های شهری شنیده‌ایم . این نیز مانند ِنام‌های بسیاری در این ملک بیشتر از این که صرف دقّت‌بخشی شود به حجیم ساختن ِفضای توهّمی آمده است . پرسش این است : اگر جامعه‌ای آن‌قدر مدنی شده که قانونش به میان آید ضرورت ِاین تعابیر در سطح ِگفتمان ِرسمی و حکومتی چیست ؟ اگر چیزی را به عنوان ِجرم تعریف کرده‌ایم ، لاجرم مصداق‌پذیر است و طیّ مراحلی تبیین ِموردی می‌شود که یکی‌شان برخورداری ِمتّهم از حقوق ِمصرّحه در قانون است . پس مدعّی‌العمومیّت محلّی از اعراب ندارد . پس آن نمایش‌ها چرا ؟ سر ِگوسفند به دلیل ِگوسفند بودن بریده نمی‌شود . سر ِگوسفند بریده می‌شود چون قصّاب می‌خواهد سر ِگوسفند را ببرد / می‌برد . البتّه قصّاب هست که من و تو گوشت بخوریم . این تمثیل ِشاید نه چندان مرتبط را آوردم جهت ِاشاره‌ای در پاسخ ِآن سوأل در باب آن نمایش‌ها و آیین‌ها . بسیار اشتباه ، بلکه اشتباه‌تر خواهد بود گشتن پی ِدلیل ِرنده شدن در چوب یا تبر خوردن در درخت ( علی‌رغم ِدسته تبر ) . یعنی این‌که در مقطعی نیاز می‌شود به جعل ِتیتری به نام ِ« اراذل و اوباش » و بعد پی ِسوتیتر گشتنش و این یعنی این :

 شهروندان ِمحترم ، شما دو انتخاب دارید : شهروند ِمحترم بودن / اراذل و اوباش بودن . کدام را برمی‌گزینید ؟ و ما شهروندان ِمحترم می‌دانیم بسیار بسیار بسیار خطر ِبزرگی‌ست برگزیدن ِدوّمی . امّا چون 1- تعریف ِقدرت از دوّمی طفره از دقّت می‌رود و 2- اوّلی بیشتر نه-دوّمی‌ست تا چیزی ایجابی ، ناگزیر مستمر چشم به دست و دهان ِقدرت می‌مانیم تا تعیین تکلیف شود از سویش موضع‌مان در این لحظۀ به خصوص ( بیشتر کدام وری‌ست ؟ بازگشت‌پذیر است ؟ )

 کمی مصداقی‌تر : سوای مثلاً آن دو موردی که در ابتدای نوشته اشاره کردم و جای‌شان [ . . . ] آمد ، می‌توان در عرف و هنجار ِبازتولید کنندۀ مکانیسم‌های سلطه هم پی ِتقریبی را در این اسطوره‌های شرارت گرفت : بدها : عموماً دو دسته‌اند : بدهای آگاه و بدهای ناآگاه ( این عرف زیاد تن به حالات ِبینابینی نمی‌دهد ) . بدهای آگاه همان روشن‌فکران ، یا به قول ِقدرت ، روشنفکرنماهای خودباختۀ فاسد ِغرب‌زدۀ . . . هستند و مصداق ِدزد ِبا چراغ . بدهای ناآگاه را امّا من معتقدم این عرف با الگویی جنسیّتی طبقه‌بندی می‌کند به دو دسته : زن‌صفت‌ها و مردهای نابه‌جا . خود ِزن‌ها چون در این عرف نقشی بیش از ابژگی ِصرف ندارند ، احتمالی از این که مورد و موضوع اخلاق‌نگاری‌اش قرار بگیرند را نمی‌برند . بدهای آگاه را هم عموماً این عرف و قدرت ِفائقه‌اش در حیطۀ زن‌صفت‌ها می‌داند . آنجا که بدهای آگاه ، مرد ِنابه‌جا شوند ، دیگر نیستند که بد باشند و می‌شوند سرخ‌پوست ِخوب . این عرف و ملحقّاتش مشکل ِعملیّاتی ِچندانی با زن‌صفت‌ها ندارد . منظور از زن‌صفت‌ها البتّه صرفاً کسانی با الگوی رفتار ِجنسی ِغیر ِمتعارف نیست . آن ( عرف ) سوسول‌ها و فوفول‌ها ، نوجوانان و جوانان ِآلامد و . . . در دستۀ نخست بازشناخته ، در سپهر ِاخلاقی‌اش بیشتر واجد ِمفعولیّت ( لااقل در معنا ) دانسته ، عملاً نیم‌-آدم و آدم ِناقص می‌شناسدشان ( آدمیّت در این عرف ، مردی‌ست ) . این‌ها همان شاهدان و . . . فرهنگ ِکهن و غنی ِما هستند با آن جنبه‌ها که می‌دانیم . در این عرف و فرهنگ ِیک‌سر نرینه که صحّت و اعتبار ِوجودی به مردتر بودن است ، این دسته به نوعی خدازده انگاشته شده ، ذیل ِترحّم بیتوته می‌کنند ؛ چرا که آن خاورمیانه‌ای-ابراهیمی نهایت ِفقدان و مصیبت ِمحتمل برای انسان را از دست دادن ِآلت ِرجولیّت ( لااقل در معنا ) می‌داند .

 گیری و گره‌ای در این فرهنگ و عرف : نیروی جسمی ، جنسی و . . . انسان ِنر ( آدم ) معمولاً در سنینی به اوج می‌رسد که انطباقی با سنوات ِجایگاه‌یابی در شبکه‌های قدرت ِاجتماعی ندارند . . . /  پی ِاین مفصّل اگر گرفته شود ، بسیاری از قبض‌وتناقض‌های این فرهنگ ، دیدنی در آینه و طَبَق می‌شوند .

 الآن : عجالتاً اشاره به همین کافی‌ست که کلّ فرآیندی که قرار است صورت بگیرد ، تبدیل ِمردهای نابه‌جا به رعایای مطیع و اگر نشد به زن‌صفت‌ها و پیش‌گیری از احتمال ِتبدیل ِزن‌صفت‌های خوش‌بروبازو به مردهای نابه‌جا و زنان به شهروندان است .

 اقتصاد : البتّه یکی از دلائل ِشاید فرعی ِنوع ِبرخورد ِخشن‌تر ِقدرت ِفائقه با مردهای نابه‌جا ( لات‌ولوت‌ها فی‌المثل ) در مقایسه با زن‌صفت‌ها ( سوسول‌ها و . . . ) این است که خاستگاه ِاجتماعی ِاوّلی‌ها را معمولاً در طبقات ِکم‌بضاعت می‌توان شناخت و دوّمی‌ها را در مرفّه‌ترها . به عنوان ِمثال آن جوان ِمرفّه ِخوش‌بروبازو ، با تغذیه و مراقبت‌های بسیار پرهزینه‌اش می‌تواند سر از مسابقات ِقوی‌ترین مردان ِایران درآورد و نیازی ندارد برای امرار ِمعاش راه بر اهل ِمحل ببندد ( سنّت ِلوطیان ) یا رو به خرده‌فروشی و بزه‌های حاشیه آورد .

 اشارتی و کفایتی : دوست‌داران ِرضاشاه از کفایت‌هایش آن تنگ کردن ِعرصه بر جاهلان و لوطی‌ها می‌دانند . چرا ؟ واضح است : قلدر با زدن ِقلدرهای دیگر قلدر می‌شود ( در فارسی : در خانه اگر کس است ، یک حرف بس است ) و اگر نمانده بود قلدری ، بدلش را باید بتراشد و بعد بشکند ( بر زمین بزندش ) جهت ِاستمرار قلدری و بسطش حتّی به حیطۀ ستایش ِعقل .

 گفتمان ِما ایرانی‌ها حالا گفتمان زد و خورد نیست ؛ گفتمان ِزد و زد و خورد و خورد است ؛ گفتمان ِریا و حقارت ، خوف و خفّت . خائفین ، ریاکاران و حقیران هرگز بخشنده ، مولّد و اهل ِگذشت و گفت‌وگو نیستند و فرصتی گیر اگر بیاورند برای آسیب رسانیدن به دیگری ، لحظه‌ای درنگ نمی‌کنند . همان‌طور که در توجیه ِاخلاقی و . . . این عمل نیز بی‌درنگ و حیّ و حاضرند . این در تمام ِسطوح ِمناسبات ِسلطه ساری و جاری‌ست و در حیطه‌های شسته‌رفته‌تر و رسمی‌تر ، پنهان‌تر ، بنیادی‌تر . حتّی آن عقل ِآفرین‌گو نیز بی‌نصیب از این خلق‌وخو نمی‌ماند وقتی اقناع در این ملک ، خود نوعی تجاوز می‌شود .

 نقشۀ هوایی-زمین : کاشتن ِتخم ِکینه در آن معدود اهل ِزد و خورد مانده و تن‌زده از خفّت ِاین مُلک ، هر نتیجه‌ای می‌تواند داشته باشد جز تأمین ِامنیّت ِاجتماعی . آخوندی که پسر جوان را در متروی کرج به ضرب گلوله کشت و به واسطۀ ایّام ِانتخابات خبرش مجال ِدرز و بروز یافت ، الآن کجاست ؟ قاتلین ِقتل‌های محفلی کرمان کجا هستند ؟ . . . و . . . کجایند ؟ امنیّت کجاست ؟ اقتصاد کو ؟ از اقتصاد نوشتم . این را هم می‌نویسم که این کینه‌کردگان اگر ناچار شوند به تشکّل ، اقتصاد ِرانتی ِما نمی‌گذارد گَنگ شوند . بی‌تعارف گروه ِفشار می‌شوند. احتمالاً یارگیری خیلی زودتر از این‌ها شروع شده . این ماییم که همه چیز دیر دارد برای‌مان می‌شود . به چه چشم و دل ببندیم ؟ به نفتی که دارد ته می‌کشد ؟ به نفتش ؟ یا به ته کشیدنش ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 6:2  توسط نيما صفار  | 

این را چون وقتی می نوشتم نشریه ای محلی را هم در ذهن داشتم دست به عصا و زیاده گو شد

« رضای این یا اینی »

 

 می‌پرسند : « شما از زندگی‌تان راضی هستید ؟ » شاید این سوأل وجهی کالاانگارانه را همراه ِخود کرده باشد . مگر زندگی سماور یا ریش‌تراش است که بتوان در قیاس با موارد ِمشابه و قیمت ِکالا رضایتی را تخمین زد ، کارآیی‌اش را سنجید ، سهولت ِکارکردش را ، عمر ِمفیدش ، در دسترس بودن ِلوازم ِیدکی ، چشم‌نوازی و . . . ؟ یعنی مگر اینجا ما در موضع ِتصمیم و انتخاب بوده و هستیم و مگر کارکرد و مورد ِمصرف ِمشخّصی را برای آن چیز ( زندگی ) سنجیده‌ایم ؟ مگر پاسخ‌گوی فرضی می‌تواند زیستش را پیراهن‌سان از تن کنده و عوض کند ؟ این پرسشی‌ست که اگر بستر ِطرحش مسکوت بماند تا پایان ِاین سطور می‌تواند وقف ِهجومش شود . اگر ما نوعی از روان‌شناسی ِاجتماعی که امکان ِمعنی‌دار شدن در چهارچوب‌های مدیریّتی دارد را لحاظ کنیم ، شاید این سوأل معنی ِمشخّص و کاربردی ِخود ( حد و حدودش ) را بیابد . پس پرسشی از هستی نیست و اوضاع بر وفق مراد مانده و آنها که باید سوار ِخرش .

 حالا توی ایران این را اگر بپرسیم ، پاسخ چیست ؟ پاسخ ِغالب ( نه الزاماً از لحاظ ِآماری که از جنبۀ هژمونیک ) چیست ؟ « شکر ! رضایم به رضای او ! » - فرض کنیم هزار سال ِدیگر نهادی بخواهدبرنامه‌ریزی در این ملک برای رفاه و معیشت مردم بکند و سنجه از نظرسنجی بگیرد . چه دستگیرش می‌شود ؟ چگونه سوألی که غنی و فقیر ، سالم و بیمار ، اسیر و آزاد ، ظالم و مظلوم و . . . جوابی یک‌سان به آن بدهند ، می‌تواند مبیّن و راه‌گشا باشد ؟ این تمثیل را می‌توانیم دست ِکم بگیریم اگر به یاد نیاوریم آن میزان مصیبت ِکشیده طیّ قرون را از این رضایت‌مندی ِنهادی شده و این که آگاهی‌بخشی نسبت ِمستقیم با تولید ِنارضایتی دارد . در این فرهنگی که نیکی و خیر را در رخ‌داده می‌بیند ، فردی با یک چشم ِکور ِشاکر و راضی‌‌ست از دیدن ِچشم ِدیگر ؛ اگر کور شدند هر دو ، شاکر و راضی‌ست که گوش‌ها می‌شنوند و کور و کر اگر شد  از چلاق نبودنش و . . . یعنی همیشه در قیاس با بدتر ِمحتمل از وضع ِموجود راضی‌ست . پس چه نیازی به تغییر ِاوضاع ؟ هراسی اساسی این رضامندی را پشتوانه شده است : این که اگر ذرّه‌ای ناراضی باشد و ناسپاس و لب گشوده به شکایت ، باید منتظر بدتر از اینش باشد . این وسواس ِشرطی شده در این فرهنگ ، نه تنها جرأت ِاقدام که اجازۀ نق زدن را هم از افراد می‌گیرد و حالا این که این ناشی از کج‌فهمی‌های خلق از حریم‌های قدسی‌ست یا نه ، در حیطۀ صلاحیّت ، تخصّص و رغبت ِنواندیشان ِدینی‌ست . امّا تصوّر کنید که یک فرضاً اروپایی چه تصوّری می‌تواند از مردمی داشته باشد که هر چه سرشان بیاید ، حتّی در خفا هم جرأت ِنق زدن ندارند ؟ این نمونه‌ها حتّی اگر در آمار قابل ِاعتنا نباشند ، از حیث ِغلبۀ گفتمان مهم‌اند .

 برگردیم به سوأل فرضی : « شما از زندگی‌تان راضی هستید ؟ » حدّاقل چیزی که یک سوأل را معنی‌دار می‌کند این است که بتوان تفکیک به این و آنش کرد . پس سوألی که هر فردی در هر موقعیّتی به لحاظ ِاعتقادی ناچار است یک جواب ِمشخّص به آن بدهد ، این یا اینی یا به گویش ِشیرین ِلری ، بی‌معنا می‌شود . چیزهای بی‌معنی هم در این ملک کم مقدّس نشده‌اند ( به دلیل ِخودشان ) .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 1:9  توسط نيما صفار  | 

دموکراسی ، هنر ِفاتحان

 

 برای ما چند نفر ( فی‌المثل حدود ِ70000000 ) اگر بخواهیم بیرون برویم از این فرود ( وضع‌مان  از این بدتر نشود ) کدام اخلاق بهتر جواب می‌دهد ؟ اخلاق متحمّل و روادارانه و معطوف به همزیستی یا نوع ِ‌اخلاقی که در آن فقط منافع تعریف می‌شود ؟ اینجا ( توی ایران ) هر دو را داریم ؛ اوّلی به تعارف است و رو و دوّمی امّا محدود می‌شود به بزن‌دررویی و زبلی‌های جیب‌برانه و نه اخلاق تجارت و مال‌اندوزی ِمآل‌اندیش . شاید به همین خاطر من هنوز هم به آرمان‌گرایی ِهپروتی میل بیشتری دارم و هم مفیدتر می‌دانمش از منفعت‌محوری ِمعاش‌اندیش . یعنی وقتی روی زمین منافعی ملموس تعریف نمی‌شود ، می‌توانیم دور هم بگردیم و چند روزی ادای پناه‌بردگان به آسمان را در آوریم .    

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 3:28  توسط نيما صفار  | 

« روشن‌فکری ِاین‌جا »

 

 این‌جا روشن‌فکری را نه به مثابه‌ی فضیلتی حاضر یا غایب می‌نویسم که در مقام ِوضعیّتی که خواه‌ناخواه « ما » دچارشیم . این که این و آن بگویند این روشن‌فکری هست یا نیست یا اگر هست ، تعریفش چیست یا در یک کلک‌مرغابی باژگونه کنیم فضیلت را و بزنیم توی سر ِآن چیز ( روشن‌فکر مثلاً ) می‌تواند چند بازی بی‌هیجان و مقلّدانه فرض شود که فوقش شاید همین‌قدر یا بیشتر اشاره بطلبد و این هم که بخواهیم « منوّرالفکر » و « عوام‌النّاس » را در برابر و به مدد ِهم تعریف کنیم هم همین‌طور . حدّاقل از « فردید » به این‌ور گروهی پیرو ِاین « مُد » یا « دستور » ( فرموده‌ی مقام ) بوده‌اند ، شده‌اند و می‌شوند که هر چه دارند بکوبند توی سر ِاین موجود ( روشن‌فکر مثلاً ) . بعد از آنها می‌توان پرسید « خود شما چه هستید ؟ » آخر الگوی این‌ها سه‌تایی نیست که ! که بگویند « روشن‌فکر » ، « عوام » و « ما » . این می‌شود مصادره به مطلوب و زرنگ‌بازی ؛ یعنی هر چه جنبه‌ی نیروزا در یک واژه باشد را برداری و خرج ِخودت بکنی و تفاله‌اش را بگذاری جای خودش . نردبان کردن هم به این می‌گویند ؛ یعنی پاهایت را بگذاری روی شانه‌های طرف و بروی بالا و برای خالی نبودن عریضه پی‌پی‌یی هم بکنی . پس می‌شود فرض کنیم که چیزی نیست که باقی‌اش را هم بخوانیم و اگر هست ، بیایید قرار بگذاریم که چیست .

 حتّی اگر روشن‌فکری را بروز ِصفتی بشناسیم ، دلیلی ندارد این صفت را « متعلّق به » موصوفی بدانیم . یعنی روشن‌فکری حالت و وضعیّتی‌ست که در افراد ، نوشته‌ها ، تحرّکات و . . . تشخیص می‌توانش داد و در مناسبات ِبا آن‌ها می‌توان هم تأثیرگذار دانستش و هم متأثّر و شکل‌پذیر از آن‌ها . این‌طوری با به یاد آوردن ِاین که یک قصّاب یا جرّاح در تمامی ِلحظات ِزندگی و ژن و سلّولش قصّاب یا جرّاح نیست ، تکلیف ِخود را با چیزی روشن می‌کنیم با در نظر آوردن این که آن‌ها نه تنها تعیّن ِاجتماعی دارند ، که در مناسبات قدرت هم نقش ِمقدّری ایفاء می‌کنند و اتیکت‌مند می‌شوند . حتّی هنرورزی که در این مُلک عبث محسوب می‌شود هم دچار حدّاقلّی از تعیّن هست . شاعر کیست ؟ آن‌که شعر می‌گوید . شعر چیست ؟ آن‌چه شاعر وقت ِشعر می‌گوید . پس اگر این چیز ( روشن‌فکری ) این‌قدر محو و مِه و در بخار است و نه توی جیب جا می‌شود و نه در اندازه می‌گنجد ، پس چرا قدرتمداران این‌قدر از آن‌ها هراس دارند ؟ اگر کالبد ِقصّابی را در قصّاب ببینیم ( یا در گوسفند ؟ ) و جرّاحی را در جرّاح ( یا در بیمار ؟ ) روشن‌فکری چطور می‌تواند فرض ِکالبد کند ؟ روشن‌فکری در ایران کالبد ندارد ؛ چون نهاد ندارد . این خیلی بد است . این‌طوری فرد ِدچار و ناچار به روشن‌فکری ناچاری ِمضاعفی می‌یابد : ناچار می‌شود کالبد ِخود را در اختیار ِاندیشه‌اش بگذارد و « خود – نهاد » شود . پس جای شگفتی نیست اگر شکنجه شدن ِفردی ( البتّه قبل از انقلاب ها ! ) به خاطر ِایده‌ای که داشته یا دارد ، حکم ِاقامه‌ی دلیل بر صحّت ِایده و مدّعایش را بیابد ؛ چون این کالبد احتمال ِجای‌گزینی ِایده را یافته است . این‌طوری‌ست که کشورهای توسعه‌یافته « گل‌سرخی » و « چه‌گوارا » ندارند و به‌ جایش بسیار « جیم موریسون » ، « مایکل جکسون » و . . . دارند . کالبد ، بدن می‌شود و بدن مشاهده .

 می‌خواهیم این‌جا روشن‌فکری را تعریف کنیم ؟ می‌خواهیم تخمینش بزنیم ؟ به تقریب ، حدسش بزنیم ؟ فرقی نمی‌کند زیاد ، ولی بیشتر اوّلی ! اجازه بدهید کمی از این دسیسه‌ی اساسی ِشناخت ، یعنی تفکیک ِبین ِدو نوع تعریف ، اوّلی به مثابه‌ی « تبیین ِآن‌چه هست » و دوّمی « آن‌چه قرار می‌گذاریم باشد » یا تمایز ِ« پیش » و « پس » فاصله بگیریم . تعریف ِما این‌جا ( اگر باشد ) به حافظه‌ی جمعی و اطمینانی که بنا داریم تا حدودی به آن بکنیم ربط دارد و به چیزی که می‌خواهد « معنی » بدهد به شرایط ِحال . خلاصه « همینه که هست » ( با در نظر گرفتن ِاین که هر معرفتی « همینه که هست » است ) . حالا می‌نویسم : « در ایران می‌توانیم آن دسته از دانسته‌ها و توانایی‌های فکری که ِابراز و اعمال‌‌شان منجر به پاداشی نمی‌شود که هیچ ، متعاقبش آدم‌های‌شان مستوجب ِعقوبت و مجازات هم می‌شوند را روشن‌فکرانه بشناسیم » قبلاً عرض کرده ‌بودم خدمت‌تان که « همینه که هست » . به این ترتیب دو داعیه‌دار ِامر ِفکر ، یعنی حاکمیّت و نظام ِآموزشی ( که سخت در هم تنیده‌اند ) آدم‌های خودشان را خواهند داشت : متخصّصین ِاجرایی ( مشاورین و . . . ) و متخصّصین ِآموزشی ( آکادمیسن‌ها و . . . ) . هم‌سان دانستن ِکنش ِمتخصّصین و آکادمیسن‌ها با کنش ِروشن‌فکری اشتباه ِگنده‌ای‌ست . آن‌ها حیطه‌های خود را دارند و هرگز از این یک در آن ‌یکی مسأله‌گشایی نمی‌شود . البتّه باید یادآوری کرد که : 1- یک آکادمیسین هم مثل ِیک قصّاب و شاید هم بیشتر می‌تواند دچار ِدغدغه‌ها و موقعیّت ِروشن‌فکری شود یا کند – 2-  منکر ِتأثیروتأثّرهای متقابل ِحیطه‌های تخصّصی ( چه اجرایی و چه آموزشی ) و روشن‌فکری نمی‌شوم . امّا شکل و نحوه‌ی بروز ِاین آثار معمولاً خیلی اجق‌وجق‌تر است از  تصوّری که داریم ( شاید می‌خواهند داشته باشیم ) .

 خوب ، این‌طوری‌ست که روشن‌فکری ِایرانی پیوندی ناگسستنی با سرکوب می‌یابد ؛ یعنی دقیقاً سرکوب می‌شود . البتّه آن‌که تَنَش خرج ِروشن‌فکری شده ( پاراگراف‌های قبل ) و پس سرکوب شده ، مثل ِبیشتر سرکوب‌شده‌ها توانایی ِسرکوب کردن را هم یافته ( یاد گرفته ) و شاید پایش که برسد ، سرکوب هم بکند . امّا مگر قرار نبود ما صفت را « متعلّق‌به » موصوف ندانیم و مگر نمی‌دانیم کنش‌ها و حالات ، مستقر در افرادشان نیستند ؟ به‌هرحال اگر کسی سرکوب را روشن‌فکرانه می‌داند ، من حرفی برای نوشتن به او ندارم . این گره خوردن ِروشن‌فکری ِایرانی با توسری و اردنگی و . . . خواه ناخواه مظلومش می‌کند . وارد ِبحث ِهمیشه گشوده‌ی مرغ و تخم ِمرغ نمی‌شوم . نمی‌پرسم که آیا اصلاً این مظلومیّت پیشینی ِامر ِابلاغ و بیان در ایران نیست ( ؟ ) چیزهای نپرسیدنی زیادند ؛ ولی انصافاً این هم هست که وقتی به سخن درآمدی و گفتی و نوشتی و توی دهنت نزدند ، باید در چیزی شک کنی . خوب ، قبول که مشتبه شدن ِامر بر خود و تلاش برای هر چه زودتر تودهنی ِموعود را خوردن هم محتمل است . امّا توازن ِهزینه و فایده بسیار به ندرت اجازه‌ی ظهور ِاین ترفند را می‌دهد . وقتی که قرار به درآوردن ادای شهداء باشد ، باید وسواس بسیار به خرج دهیم برای در موقعیّتی امن تودهنی ِخفیف خوردن و در وقت ِامن سرش قشقرق به پا کردن که ریسکی‌ست بسیار غیراقتصادی و جنون‌آمیز و اگر هم فرض کنیم که بشود و بشود اسباب ِبُل‌گیری ِاین و آن ، حالت ِنادری‌ست که نافی ِاصل ِماجرا نمی‌شود . این که پسره گوشش را لای در می‌گذارد دلیل دروغ بودن گوش ِشکسته‌ی کشتی‌گیرها نمی‌شود که ! بشود هم اگر بالفرض ، جرأت داری بگذار ! اگر به متصلّب بودن ِقدرت در ایران و کم‌اهمیّت بودن ِقوای دیگر برابر ِقدرت ِفائقه توجّه کنیم ، می‌بینیم که این مظلومیّت و سرکوب‌شدگی ، ناگزیر ِروشن‌فکر ِایرانی می‌شود ( یادآور می‌شوم که روشن‌فکر را تنها در موقعیّت ِروشن‌فکری تعریف می‌کنم ) . همین است که سخن گفتن را همراه با درد می‌کند و سخن ِبی‌رنج را یاوه می‌نمایاند . همین است که دیگرگویی را در این مُلک یاوه‌گویی می‌سلزد ( مثل ِاین ) و حتّی به دانش ِشاد ِنیچه ( فی‌المَثَل ) این‌جا رنگ و بوی محرّم می‌دهد . چرا ما باید تن به بازتولید ِوضع ِموجود بدهیم ؟ چرا وضعیّت ِمبتلابه را وانمود به خویش کنیم ؟ آیا ما ناگزیر به انتخاب میان ِ« آن‌چه هست ، هست » و « آن‌چه هست ، پس نباید باشد » هستیم ؟ چرا با خوش نشستن در نقش ِمظلوم ، شکستی محتوم برای خویش بسازیم ؟ خیلی وقت‌ها فرا رفتن از یک بازی همان وقوف به بازی‌ست .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 1:28  توسط نيما صفار  | 

11

 ظاهرن منطق آن چیزهایی بوده که حقّ به سخن در آمدن را داشته اند . هر آن چه قرار بود یاوه نباشد تسکین در غایتی منطقی می جست . دفعه ی پیش بیشتر با شیث بودم . امّا این بار می نگارم که در این دانستگی ها که در قطعات مجید است و آموزنده ، چیزی بیش از خبر دادن است و پیش از آن . طوری که پس از این همه اعتماد دیگر همه چیز تفنّن است ؛ راه رفتن روی زمین سفت است و گفتن از ناسفت ( نه الزامن نرم ) . امّا اگر آن سختی در رجوع باشد و بتوان دست به ته ِآن زد یا سر بیرون آورد و لایتناهی را دید ، دیگر اهمیّت ِکلمات ِ بعدش در چیست . برای دانستن است که می پرسم با بی آدابی ی خودم در پرسش  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 10:5  توسط نيما صفار  | 

یک پرسش ِزنده و خوب : پس من چی ؟

۱۰
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 9:59  توسط نيما صفار  | 

9

– از مجید و دوستان دیگر ( جز یکی دوتا ) دارم می پرسم : چگونه می شود غیر منطقی بود ؟ این ادّعای شمولی که منطق را موجّه می کند چه جایی برای غیر گذاشته است ؟ اگر ما هزاران دستگاه ِمنطقی داشته باشیم ، چه چیزی آنها را از بازی های دیگر متمایز می کند ؟ برای دانستن می پرسم نه برای انکار . مثلن در آن چه عرفن بازی می نامیم ظاهرن قوانین هم واره ازبیرون می آیند ، برد و باخت دارد و . . . امّا به آن چه بچّه ها می کنند و کارهای بچّه گانمان هم می گوییم بازی. مثل ِاین که محتوم است برای هر بازی قاعده مند شدنش .  شاید بهتر باشد از آن چه بازی نیست بگوییم ؛ آن چه سرخوشانه نیست و تعیّن را دشوار نمی سازد . مثلن تعلّق آیا می تواند بازی گوشانه باشد ؟ کهنگی چه ؟ این فهرست شامل ِ مصیبت هم می شود ؟ بازی آینده مدار است حکمن . به عقب هم که بدویم باز رو به جلوست . جهان کفر و ایمان جهان معرفه هاست ؛ طی شده ها ؛ جهان آیندگی نیست و کفر با سلبیّتش است که نا ایمان ِآن جهان است و چیزی بیشتر . خود نمی خواهد خود را در نایی بی مزّه باز بشناسد . مهم این است که زیباست و ایمان هم که مال ِخود ِخود ِادیان ابراهیمی ست که بی رو در بایستی ول معطّلند . بالفرض که ما خود دچارشان باشیم . که چه ؟ مگر دچار ِابتلائات ِروده مان نیستیم ؟

   مگر نه این است که زمان ِاین ادیان « طی می شود » به سوی غایتی و . . . انگار زمانی تراوایی ست ؛ نخی ست که سری دیگر در مایع دارد . امّا این ادیان ( منظور مقیمانشان است ( فرقی نمی کند ) ) علی رغم ِتعیین ِتکلیف با ودر موعود ، همواره گارد گرفته اند نسبت به آن چه می آید . انگار ماوقع فقط در زندگی ی ادواری می توانست حامل ِخیری باشد که حالا هی نامحتمل تر می شود . همه شان می پرسند که : « پس کِی تموم می شه ؟ » این پرسشی از رضایت نیست . این آینده ای که ما می شناسیم که در برنامه ریزی برای زندگی و چیزهای علمی – تخیّلی و امید و چیزهای دیگر و حتّی باز زیسته ها ست ، نقض ِدین و ایمان است ( این ها با هم اند ) ایمان های دیگر هم  تمثیل های رقیق شده ی همان ایمان ِاصلی هستند . در تناقضی عادت شده آن که کافری می کند به حدّت ِبیشتری نبوده را موکّد می سازد و دیگر سو را محتمل . والّا آن سه تا که همه اش آن چه نیست را تمثیلی سر راست از هستنی ها می انگارند با دکان و جماع و آنات شان . حتّا چرا این ؟ دقیقن تخفیف دهنده و تحقیر کننده اند ؛ قاتل ِخیال و من ِناحساب گر و بی واسطه گی و چیزهای دیگر  و جاودانه اند مثل ِفقر و تبعیض و

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 9:54  توسط نيما صفار  | 

یادگیری

 مرتضا ! آموختن برای من ، منطبق شدنم با چیزهای جدید است . امّا عمل انطباق از این منی که منطبق می شود صادر نشده است . که چه ؟ مثلن حسن نیّت ، رودربایستی و صرفه داشتن و  . . . و غیره
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 3:7  توسط نيما صفار  | 

حالا که اینجوریه ، اینجوری :

  -  ظاهرن طیفی را شناخته ایم که مثلن یک ورش ایجاز است و دیگری اطناب و این دو را در مواجهه با هم می شناسیم و باز . بعد البتّه در سخن و ادبیّات ، کیفیّتی فرافیزیکی هم به این ها داده شده / مثلن از رمان 3000 صفحه ای ی موجز و جمله ی شش کلمه ای ی مطنب و . . . می گویند  و بعدش البتّه ایجاز پیشاپیش ارزش شمرده شده بوده است و اطناب جز به تبصره جایز نبوده است .

 امّا سوای بی ربطی ی این ارزش گذاری ها به من و تو ، این را نگاه کنیم که فرهنگی که ایجاز و اختصار و اجمال و . . . را ارزش می داند ، در چه دام هایی می افتد . شکل افراطی ی ایجاز چیست ؟ شکل مطلق آن ؟ مثلن « کد گذاری » ؟ نشانه هایی با معنای یکّه و صریح ؟ این یعنی رجوع به حافظه ی مشترک  . حافظه هم که می دانیم پیشاپیش است . یعنی این ایجازگرایی همه اش عطف به ماسبق است و لااقل بر اطمینان به این که چیزها سر جایشان هستند ، تکیه زده و زمینه به اثبات و استقرار می دهد . اطناب ، مثلن طفره رفتن است . هدفی هست که نباید زد بهش .

-         میان آن همه دسیسه که منظر و منزلی از شناخت اعطا به ما می کنند ، این فقه اللّغة بسیار مطبوع و بامزّه ست . منزلی « حاضر- آماده » که به همین راحتی و همین سرعت موقّت بودنش را داد می زند و باری عجیب نیست که به همین واسطه دائم هم شده است . یعنی حتّا اگر موقن نباشد و مؤمن نکند ، که نیست و نمی کند ، وسوسه انگیز همیشه هست و در مقام پشتیبان و حمایت کننده ی دانایی و استدلال ، همیشه جای ارائه دارد . قدرت « فقه اللّغة » قدرت شاهد عینی ست که خودش دیده و زیست کننده که می گوید تو اگر هزاران کتاب درباره ی فقر یا ثروت نوشته یا خانده ای ، من فقیر یا ثروت مند بوده ام . هنوز هم هستم ؟ بله ؛ یکی از شروط ِباور طرف مقابل حالا بیرون بودنت از گزارش است . نه از دور دستی بر آتش دارد و نه از لوازم و تبعات آتش محسوب می شود . کمی آن جایش سوخته و بلد است گرمای اندکی منتقل کند . سوای بعضی چیزها و چیزهای دیگر ، اعتنا به عقل تفاهمی ، تبارشناسی ی کلمات را کمی مهم تر می کند و مخصوصن به کار فیگور علمی یافتن می آید که در طرح و توطئه ی مقاله نویسی گاهی لازم است . ریزش در استنتاج هم جدا از مفاهمه نیست که نیست .

-          جذّاب بودن آن حالت چرت و پرت ، کلام دیوانگان ، کلام ضعیف مدیریّت شده ، کلامی که مدیریّت خود را به خود می کشد و هی فرضی به نام سوژه را عیان می سازد و . . .

  این چیزهاست دیگه عزیزم

   البتّه ایجاز ایرانی همراه با لوندی ، کنایه گویی و رازبازی نیز ، هست .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 2:19  توسط نيما صفار  | 

خیر مقدم

   با سپاس از مجید و کفرشناسی ی او. مفصّل نویسی برای مرتضا مال بعد است که فی الحال حالش نیست و عجالتاً عجله می شوم . سوای نکته سنجی ی جذّاب تو مجید ، آیا ماسبق گشوده بر ماست ؟ به تعبیری ، پیش گویی پیش کش ، پس گویی هم آیا شدنی ست ؟ می نویسم و ممنون از تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 2:6  توسط نيما صفار  | 

 

 چرا ایمان به خدا  ایمان به گذشته است ؟ چرا آینده کافرانه است ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 2:2  توسط نيما صفار  | 

به مرتضا نظر دارم

-         بنویسم که در عرف و افواه  بیشتر ایجاز و اطناب را معرّف ِحالات می دانند و برای آن منظور که بیان فشرده یا منبسط ِفحوایی ست بیشتر از تعابیر ِمجمل و مفصّل استفاده می کنند ؟

-         بنویسم مجمل و مفصّل گویی – نویسی عادت ِارائه است و پس منجر به نوع خاصی از اندیشه شده یا منجراز آن می شود ؟

-         می پرسم هر بریدنی پایان است ؟ اگر بله که بله ، پس مواجهه با هر چیز تاًیید پایانش هم هست .

-         پس ته ِآن که بگوییم هر چیز فقط همان چیز است و لاغیر ( مثلن موجز و مطنب ِچیز ِدیگر نیست ( من باب ِ. . . ) ) کلّی یقین است که نمی دانم چکارش کنم و همه ماضی ست .

-         امّا اگر حین ِوقوف به این چیزها ، بنا بر مته به خشخاش گذاشتن نداشته باشیم ، بد چیزهایی گیرمان نمی آید . به هر حال این هم هست که زندگی دو روزه / الباقی روز به روزه / از من به تو نصیحت : قرض که رسید به صد تومن / هر شب بزن مرغ و پلو پلو پلو پلو

-         پلو / موقعیّت تفکیک کردن و دستگاه سازی ( که خیلی خوب هم هستش ) این عیب را ندارد ( می پرسم ) که فقط پا به اندیشیدن ِدرباره ای می دهد و سراغ ِخودش نمی رود / اگر آن طور که من فکر می کنم بر بستری که حتّا گاه انکارش می کند پیش برود ، این هم ثانی نیست ( می پرسم )

-         تمرکز بریک چیز ، خیلی که خیلی شود ، شاید آن را بپُکاند . درگیر هم می شود شد و از این حرف ها / یکی از کیفیّت های نه چندان بی ربط با متون این است که عبور از حد و شکلی از تمرکز روی هر چیز، دیگر تمرکز روی آن نیست . شاید چون چیزها در سطح و صورت ِبه خصوصی از شناخت ، موجودند .

 

-         در روحیّاتم جاه طلبی ِاشراف بر کلیّات نیست . نمی توانم اذن ِدخول ِبزرگ به کوچک را بدهم . تا اطّلاع ِثانوی ماندۀعمرم را حدس می زنم /

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 1:49  توسط نيما صفار  | 

ترس

    

همیشه دلیلی برای ترسیدن وجود دارد . چرا دائمن موظّف هستیم بترسیم ؟ وقتی نمی ترسیم که ترس خرج چیز دیگری شده باشد . پس ترس که قابلیّت تبدیل را دارد ، می تواند بدل آن چیز دیگر انگاشته شود ؟ دشواری ِپاسخ به این سوال شاید اشارتی بر منش غیر روزمرّه و بنیادی ِترس باشد . انگار ترس هست سر ِجای خودش و بعد هِی « از چه چیز » هایش می آیند . ترس خیلی با تنهایی مرتبط است . نه ؟

 « من می ترسم » جمله ی درست تری ست یا « من می ترسیدم » ؟ به هر حال در وصف حال اوّلی آن که گزارش ِترسیدن می دهد همان ترسنده نیست . ترس استمرار دارد . انگار فارغ از ماست . نباید انسان نمایی اش کنیم . فاعلیّت و مفعولیّت ، کنش گری و پذیری و . . . مال ِاین روزمرّگی اند و کتمان ترس می کنند . آن که ترس می پراکند و عمله های ترس ، این طوری در موقعیّت خدایگانی قرار می گیرند ؛ نشانه ای از دیگر سو می شوند و حضورشان انکار جسم شان می کند . بدون ِترس ، تکلیف ِخدای ادیان ِابراهیمی چه می شد ؟ چقدر رقیق می شدند و دارند می شوند ؟ البتّه آن ها نیز ترس را خرج و مصرف می کنند ؛ نه فقط در نفس ِمطمئنّه و ذکر و از این اباطیل . جهنّم نیز با مارهای هفت سر و آتش ِبی وقفه اش ترس را خرج ِچیزهای آشنا و روزمرّه ای مثل ِعذاب کشیدن می کند . ترس هر وقت و هر چقدرمحمِلی برای ارائه پیدا کند ، کم تر . . . به هر حال تبدیل به چیزی روز مرّه و قابل گفتگو می شود ؛ « ترس از » می شود . این طوری ست که شهامت و نترسیدن و دور زدن ترس ، قدرت می شود ؛ قدرتی که حس می کنی و پر ازش می شوی در فرصت هایی که پیش می آید . من فکر نمی کنم که ما « ترس » را منتزع از ترسیدن هایمان کرده باشیم . چرا صفات خدا در صیغه ی مبالغه و فاعلی اند ؟ چرا خدای بهشت و جهنّم ِمسلمین ، « جبر » به جای « جبّار » مثلن نیست ؟ آن وقت ها عقل شان نمی رسید که خدای شان این طور دست ِدو می شود ؟

 رابطه ی ترس و آتی روشن است . اصلن آتی با ترس است که محمِل ِامید و غیره می شود . امّا قدیم هم هست . این ترس همه اش در پس و پیش ِماست و فی الحال نمی شود . چون حال به نفی و اثبات ربط به پیوستار دارد .

 وقتی که نوشتن هم غلبه بر ترس بشود ، دیگر بیش از این نمی توان گزارش داد .

 

 جهان ِشرم ساران جهان ِمطمئن تری از جهان ترسندگان است . جهان ِشرم آوران جهان ِمطمئن تری از جهان ِترس آوران است . کِرمی که داریم ما در پرهیز از دروغ بالاخص به خودمان ، ما را از این اطمینان به آن خلاء می راند . خلاء خود آیا تمثیل ِاطمینان بخشی از ترس نیست ؟

 یکی دوتا دیالوگ ِباحال :

 لورنس ِعربستان : او : « نمی ترسی ؟ » لورنس : « ترسم به خودم مربوطه »

 بیلی کید و پت گارت : او : « اسمت چیه ؟ » الیاس : « چه سواًل ِخوبی کردی »
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 5:24  توسط نيما صفار  | 

یحیا نگاشت

:

فکر کردن چقدر ربط به قبل دارد ؟ خیلی . رفتن ما حین فکر و این چیزها به ممنوع جاها کمی بیشتر قابلیّت صحّه گذاری دارد تا محافظتی که می کنیم از چیزی که بشود کردش . ما یعنی به چشم انداز و سرک کشیدن وقوف بیشتری داریم تا حافظه . حافظه قدیم است ؟ زرشک ! حافظه برای من ِاِنضمامی ( مَنو میگم ) در خطور مهم می شود و این طوری با یک جَست ، فکر کردن خاطرات اندیشی می شود و در جَستی کاچگی .

این مقدّمه را نوشتم تا سر ِخودم را هم بیاورم . چرا عملن به شکل و فهم عُرفی اش فکر کردن به هیچ چیز ممکن نیست ؟ یعنی به هر چیزی اگر داری فکر می کنی ، یعنی هی تولید ِفاصله می کنی . یعنی آن نوع ادراکی که پلک و چشم و دست و خایه و گوز و شقیقه و ران و فاصله را مربوط به هم می کند ، شبیه ِاین فکر کردن ِعرفی نیست .

 به چی داری فکر می کنی ؟ این سواًل همّیشه جواب دارد : « هیچّی »

 ظاهرن آن چیزی که ما فکر کردن صدایش می کنیم ، اوّلن یک چیز نیست

 ظاهرن آن چیزهایی که ما فکر کردن صدایشان می کنیم همان قدر و طور که از تصوّر چیزی اراده نام سرباز می زنند ، طور و قدر دیگری اصلن پیشینی و بسیط ُ اَ این جور چیزا نیستن د . این بازی نقطه ی شروع ندارد ( مثلن کشف کردم )

 این بازی ها قاعده هم ندارند . این دسیسه ها شباهت به دسیسه دارند .

 نقش انگشت کردن در چیزی به نام ِیحیا ش . چیست ؟ چرا یحیا انگشت می کند ؟ اجازه می گیرد که یعنی دستش را خودش بالا آورده . اجازه می گیرد می تواند یعنی انگشت اشاره بالاتر از 4 تای دیگر هم باشد . به خدای احد و واحد اشاره و می تواند هم بچسبد به استامپ و پای کاغذ بخورد که یعنی این منم . این « این منم » از آن « این منم » های واسه بقیه س .

 بعد : کراهت و بی زاری و اشمئزاز و . . . / . .  ما از این و آن چیز و کس وقتی اعلام و ابراز می شود ، ، بیشتر مرتبت و حیثیّت به گوینده و فعل صادر کن  می دهد و معنی از دو طرف ِدستگاه کاسته ، به مفهوم می دهد . این همین طوری یادم آمد .

 جنس مخالف ، مخالفت با چی می کند ؟ این هم همین طور

 قال سیّدنا مرادنا شیخ العجل الصانعین فی حالت ال مترادفین فی الدماغ ماسبق فی مال ِخودمون * : امّا ما مرده ایم و / پرندگان در معده هایمان / گُه می شوند

 نیما صفار خبر روده می داد البتّه

 نگارش به سفارش    اسلش     خبر از بعد

  

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 17:42  توسط نيما صفار  | 

نخواستن و ناتوانی در فکر

  «  آرام بیاور از من سه پنیر      ببر سر میز مجاور        ایرانی به آن ها بگو  » *

 

 اشاره ی اوّل : به جز به عاریت گرفتن چیزی از ترکیب جعل شده ، این یادداشت ربطی به آرامش دوستدار ، جواد طباطبایی ، دین خویی و . . .  ندارد ( من باب رعایت کپی رایت )

-         مراد من از اندیشه ، اندیشه ی نقّادانه است و اصولن اندیشه ای فارغ از مرابطه با کنش نقّادانه تاکنون نشناخته ام . حال شاید فرایند اندیش ورزانه ای در فیگور نقّادانه بازشناخته نشود . امّا به راحتی می توان در رابطه های در زمانی و هم زمانی ی مفروض ، اشاره به جنبه ی نقّادانه ی آن کرد . اصولن اندیشه ، از شک کردن ، اعراض کردن ، نه گفتن و . . . بر می آید . حال شاید ( شاید بدون شک ) در گسترشش خصلت هایی ایجابی بیابد . امّا . . . پس اندیشیدن در نظام های توتالیتر امری بالقوّه خطرناک است .

-         اندیشه در خلاء اتّّفاق نمی افتد ( بدیهی ) چیزهایی را هم راهی می کند و در مواجهه با چیزهایی قرار می گیرد ؛ چیزهایی را انکار می کند و بر چیزهایی صحّه می گذارد . خود ، حوزه ی گفت مان خود را شکل و گسترش می دهد ( بدیهی است : و بالعکس ) و همین ، هم واره گفتمان اندیش ورزانه را انقلابی ترین گفتمان ها می سازد . اندیشه در بستر یک سنّت فکری شکل می گیرد ؛ حالا در اعراض ، مواجهه یا انکار آن . وجه پیوستاریش نافی ی روی کرد گسست گرایانه اش نیست . در دیالکتیک پیوست و گسست ادامه می یابد و حتّی از این هم می گسلد : « پارادایم» . سعی می کنم به گرایش هم واره سیستماتیک اندیشه اشاره کنم . غایتی سیستماتیک برای هر فعل اندیشیدنی متصوّر است و این فعل نیز ، فارغ از این سیستم اتّفاق نمی افتد ؛ سیستمی که با نقض مدام ، تکثیر می شود . این امری دل بخواهی و گاه گاهی نیست . حدّاقّل به این پی برده ایم که اندیشه در گسست از سنّتی فکری شکل می گیرد ؛ گسستی که امکان بازتولید به آن سنّت می دهد . آیا در کشورهایی مثل ایران ، اصولن فرصت شکل گیری ی یک سنِّت فکری هست ( لزومی نیست توضیح دهم که اندیشه ، امری « به فرموده » و از بالا به پایین نیست ) ؟ خواست سیستماتیک اندیشه ، آن را در مرابطه با عینیّت قرار می دهد . نقد ، سوای حوزه ی عمومی « تولید» نمی شود ؛ « نشخوار» می شود . آیا امکان رجوع به حوزه ی عمومی ، حتّی تا سال های سال بعد ، قابل تصوّر است ؟ وقتی اداره ی مُلک ، منوط به اوامر افرادی ، سوای تمام بدیهیّات عقلی و . . . باشد ، اصولن « چیز» سیستماتیکی شکل می گیرد ( اندیشه اش پیش کش ) ؟

-         نیاندیشیدن درباره ی یک حوزه ، عملن آن را به ناخودآگاه می راند . . . انگار همه چیز درباره ی آن است . تابوها جهان را تبدیل به تمثیلی از خودشان می کنند و وقتی اعمالشان بنا بر امر و اجباری مکانیکی باشد که دیگر چه بدتر : تمام ابهام ها در موقعیّتی کنایی معنا می شوند و زبان در نظامی دودویی بین شعار و کنایه رفت و برگشت می کند . شاید به اعتراض بگویند که آن چه محدود می شود ، آزادی ی بیان است نه اندیشه . « اندیشه میان ِدو لب شکل می گیرد »1، اندیشه عبارت گراست و « ما از ابتدا یک گفتگو بودیم » 2 و تصوّر نمی کنم آمیختگی ی اندیشیدنی و در گفتگو چندان پیچیده باشد . اینجا دو مساله مطرح شد  . یکی مساله ی تابوها که در خانش استعاری از همه چیز مستقر می شوند و دیگری خفقان ، که زبان ِغیر روزمرّه را در حوزه ی عمومی به شدّت « کنایی – شعاری » می سازد و روز مرّه اش را هم نمی گذارد  به روز شود .   

-         اندیشه سوای موقعیّت انتقادی چگونه می تواند شکل بگیرد ؟ در برخورد با عینیّات و با نیّتی کارکردگرایانه و با آزمون و خطا یا با شکل ناپذیری ی امور ِذوقیّه . . . اینجا دیگری ابژه و ابژه دیگری می شود و این می تواند وجه پراگماتیستی به اندیشه بدهد و موجبات ِشکل گیری ی ایقان ِراسیونالیستی را که بالا آمدنش مبتنی ست بر تجربه اندوزی و عمل و بازخوردش ، فراهم آورد . جای بحث ندارد که این حرف ها در کشوری مثل ِ ایران محلّی از اعراب ندارند و. به همین خاطر بیشتر کنش های  اندیش ورزانه ی ما به شمار ِسه به وادی ی بحث های کلامی می غلتند ؛ مثل ِاین .

-         وقتی نه امکان ِیقین ِموقّّت ِمرتبط با تجربه و بازتجربه باشد و نه مدل هولستیک ِممکن در دیالوگش و نه . . . به ناچار فقط شکلی از مدل ارسطویی ی آن ، آن هم متعاقب ِبحث های متافیزیکی ، آن هم بحث های کلاسه شده ی متافیزیکی « موجود » می شود ؛ یعنی یقینی از پیش بوده ؛ یعنی تعطیلی ی اندیشه ؛ یعنی در بهترین حالت شک کردن به یا ستیز با این داده ها و درغلطیدن به بحث های بی پایان ِکلامی یا انتخاب ِبهتر : تلاش برای گسست از این سنّت و نزدیک شدن به سنّت ِتفکّر ِانتقادی ؛ یعنی همین کار . این یک « تلاش » است .

-         باختین ، فوکو ، بودریار و . . .

-         اصولن قائل به قرینه انگاری ی سنّت های فرهنگی آن هم با مدّعای تفاوت های ماهوی و با این شکل دقیقن بازاری ی شرقی – غربی اش نیستم ( بازاری هم با تعبیر پیش پا افتادگی ست و هم کنایه از نان دانی شدن ) . و این نه یعنی این که یکه بشناسم .  شکل دیگری از تمایزگذاری را بسیار « واقعی » تر و مفیدتر می دانم ؛ یعنی تمایز گذاری با اعتنا به « صفت تفضیلی » ؛ یعنی چیزی که در نسبت و زاویه با مقیاس و محک های توسعه یافتگی سنجیده شود ( چاره ای نیست ( لااقل چاره ای نداریم ) ) : « غلبه ی عقلانیّت » . تردیدهای پست مدرنیستی در این حیطه ها و به مشاهده نشستن ِعقل ِعام و درآوردن خاصیّت از آن را نیز من در تعبیری باز ، ادامه ی طبیعی ی اندیشه ی انتقادی

می دانم و جایی را برای « بُل » گرفتن حکومتی های مدرن باز ، پست مدرن باز ، سنّت باز ، باز نمی بینم و برای تعابیری چون « حاکمیّت عشق » و « حکمت ِآُنسی » و . . . زیرا مگر اندیشه ی انتقادی و مقیمانش ، نیرو از انگیزش های اسطوره ای ، عاطفی و . . . نمی گیرند که بورزندش ؟ خلط این ساحات و مباحث چه کمکی به ما می کند ؟ بالاخره قواعد ِجاری در هر حوزه ی عمومی ی مفروض ، چاره ای جز عقلانی شدن ، عینیّت گرایی و . . . دارند ؟ فرهنگ این قدر دور از و بی ربط با کنش ِاندیش ورزانه است ؟

-         در کشورهایی مثل ِایران که همواره در مقیاس های توسعه نیافتگی باز شناخته می شوند    ( یعنی همواره در مواجهه با محصولاتی هستند که « شرایط  » خودشان نقشی در آن ها ایفا نکرده است ) شاید به ندرت عوامل ِرشدی جز اجبارهای عینی که بیش از هر جا در اقتصاد خودنمایی می کنند ، پیش بیایند . این امر عملن در ایران منتفی ست . قدرت ِاقتصادی ی این مُلک ِتک محصولی در چنگ ِمیراب های میر نفت شده است و عملن ملّت هیچ نقش تعیین کننده ای در چرخه ی تولید و توزیع ایفا نمی کند . پس  ملّت به عنوان ِیک « عارضه » و معضل برای حاکمان شناخته می شود . همان قدر که هر جا نیروی کار مردم اقتصاد را بچرخاند ، دیکتاتوری ی بلند مدّت امکان ناپذیر می شود ، این جا دموکراسی ی پایدار ِغیر تزریقی و درون زا نامحتمل است . . . پس حاکمان ( که رسانه های فرهنگی و توپ و تانک و اتم و خدا و . . . را در اختیار دارند )  هر تولیدی را خطری برای خود می بینند ( و از طرفی فرصتی واهی ) مخصوصن « تولید اندیشه » . از طرفی دیگر اندیشه یا در فضایی پلورالیستی شکل می گیرد یا بر علیه وضع حاکم یا هر دو و . . . و حدّاقّل در مورد ِهمین دو حالت ِذکر شده می توان نوشت که امکان ِتحقّق زمینه های اوّلی که کاملن منتفی ست و دوّمی نیز ، هزینه های زیادی دارد ( خیلی زیاد ) که تقبّل این هزینه همواره فیگوری آرمان گرایانه به این اندیشه ها می بخشد .

-         اصولن با عنایت به الگوی ساده ی « هزینه – فایده » چه چیزی در فرهنگ ِغیر مولّد و بسته ی ایران ( منظور « چیز » های « ادامه دار » این فرهنگ است ) می تواند ترغیب کننده ی فرد به اندیشیدن باشد ؟ در مقایسه با کشورهای توسعه یافته که اصل بر تولید است و بر گسترش زمینه ها و بسترهای مختلف برای « ایجاد » و پاداش دادن به نیروهای مولّد ، جاهایی مثل ِاینجا که اندیش ورزی در بهترین حالت بی پاداش می ماند و معمولن با تحمّل دردسر و عقوبت های حاد و خفیف همراه است ، تعجّبی ندارد این قدر اندیشه گریز بودن ِهمه ی حوزه هایشان .

-         آرکی تایپ بهلول : خود را به خری زدن ، خود را به دیوانگی و کوچه ی علی چپ زدن ، رفتاری ست که بالاخص روشنفکران ایرانی خوب بلدند . در واقع سابقه تاریخی ی این رفتار که گاهی با تعبیر « رندی » احضارش می کنند ، تبدیل به یک سنّت رفتاری اش می سازد . در واقع فرد ناچار به نقد و اندیشه با این رفتار به قدرت مدار می گوید : « بابا بی خیال  ! من عددی نیستم که لایق عقوبت ِتو باشم » و همین عملن در این ملک کنش ِ اندیش ورزانه و نقّادانه را در بهترین حالت وارد عملیّات ِپارتیزانی ( این هم که فارسی ست ! ) می کند . یعنی نقّاد و مطلّع به میدان آمده ، حرفی وسط می اندازد و به شمار سه جیم می شود  و همین حرف میان مانده ( که بالطبع دست ِکم مطیع ِکمی میان مایه گی هم می تواند بشود ) برای مدّتی حدّاقلّی از فضای فکری را هاله ی استمرار خود می سازد . استمرار ؟ دیالوگ ؟ سنّت ِفکری ؟ شرح و بسط و تاٌمّل ؟ و غیره ؟ نه ! این نوع رفتار ِ همراه با هزّالی و کلبی مسلکی ( که تا به امروز هم بهترین سپر دفاعی ی روشن فکر بوده است ) وقتی به عنوان ِتنها امکان ِاستمرار در می آید ، عیوب ِبی شماری را نیز استمرار می بخشد . یکی مثلن همان که اشاره کردم : منجر به سنّت ِفرهنگی و شکل گیری ی الیت نمی شود . دیگر این که در تقابل با آن ، هر تلاشی برای ایجاد ِسنّت ِ فکری در این سرزمین همراه با جزم اندیشی می شود و . . . و شاید مهم تر از همه ، این که خود ِاین رفتار در منی انعکاسی باز وانمود به اصحابش می شود . کم نبوده اند کسانی که خود را برای بقا به کوچه ی علی چپ زده اند و بعد در همان کوچه آب و ملکی به هم رسانده اند .

-         طبعن خود ِاین یاد داشت مبتلاست به موارد ِاشاره اش . امّا حکایت تاثیر گذاری و پذیری های جزء و کل از هم دل ما را به تنها چاره ی موجود ، یعنی شروع برای شروع خوش می کند . امّا از یاد نبریم که در بهترین حالت مفروض هم صرفن ما محلّ اعمال ِشرایط ِ تغییریم . شاید فاعلیّت ما فقط در تدارک بتواند معنی دار بشود . البتّه باب ِتخیّل بازهم باز است .

 

________________________  نیما صفّار                بهمن 1383

 

  * نیما صفّار       1 تریستان تزارا         2 هولدرلین

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر 1385ساعت 20:5  توسط نيما صفار  |