تبليغاتX
ecololia

ecololia

اکولولیا بلند فکر کردن است

سامان جنگلي

شيرِ خيال‌اش را چرخانده دور هزار

يكي از تو    براي ساق‌هاي گياهي

يكي برابر تن    ندانسته برابر سامان‌هاي جنگلي

آب بگيرد را    مي‌نوشد را     نعره مي‌رود را     پخش مي‌كند     پرتاب

 

من يك عالم «مي‌روم» دارم كه نگفته‌ام

من يك عالم «نگفته» دارم كه ...

وقتِ تبريك گم مي‌كند شير، اندازه‌هاش را

يكي از تو     برابر صبح

 

ميمون‌هاي غم را به‌كسي لو مي‌دهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 1:14  توسط روزبه رجبی  | 

سونات يك شبح بي‌سر

 

 

مردم گوش نمي‌كردند

سال 83 فكر كردم گيس كه سفيد شد درد را كشيده‌مي‌شوم

سال 83 خاب ديدم پيامبر محله‌اي‌ست كه مردم‌اش سر ندارند و رنگ‌اش آبي‌ست

حالا همه‌ش هِي دوره مي‌‌كنم با يك شبحِ بي‌سر

سال 83 فكر كردم من كه بغلت ام، عقربه‌اي دوبار بيش‌تر...

حالا دردم عقربه‌اش كشيده‌مي‌شود و يك قطره آينه مي‌غلتم

سال 83 فكر مي‌كردم:«بوي سيگار با اُدكلن...!» عجب! ... و كِش مي‌آمدم

حالا فكرم بوي سيگار نمي‌دهد و يك شبح دوره مي‌كنُدَم

(گيس‌ام را رنگ كنم؟)

 

 

سال 83 خاب ماندم و ساعت زنگ نزد

حالا زنگ كه مي‌زند پشتِ در قلب‌ام را از زمين جمع نمي‌كنم

حالا صدايي از زير پله‌ها نمي‌آيد و بويي از پيامبر كه حتمن آبي هم باشد

«ديگه نمي‌خام!»… عقربه‌ام را ديگر كش نمي‌دهم. براي تنوع گريه مي‌كنم

حالا اشك به گردن‌ام آويخته‌ام، قل كه مي‌خورد مردم مي‌گويند:«عجب!»

سر كه برمي‌گردانم، كسي شبح‌اش را برداشته، بدونِ سر ميان اين كتاب‌ها راه مي‌رود

سال 83 مي‌دانستم كه هر صبح شبح‌اش را برمي‌دارد و لابه‌لاي كتاب‌ها نگاه‌ام مي‌كند آبي

سال 83 گفتم براي من بي‌سر بماند

و نوشته‌اي نوشتم براي آينه‌اي با شبحي از گيسوان سياه خالي، ياد آن كه صورت نداشت هم خالي

حالا گيسِ سفيدم را به پايين كش مي‌دهم و عقربه‌اي دوره مي‌كند مرا، ياد ماجراي آينه نمي‌افتم

يك روز مي‌گفت: «بمان! براي من بي‌سر بمان!»

و من فكر مي‌كردم سرم را چه‌كار كنم

يك‌جور خوفي آينه‌ام را خالي كرده كه موهاي‌ام سيخ مي‌شود

حالا گيس‌هاي سفيد را اشك‌ها زياد كرده‌اند

سي‌سالگي‌ام را نگاه مي‌كنم، «بسي دور، چنين نزديك»

(بالزاك مي‌داند كه شبح دارد سي‌ساله مي‌شود.)

كش آمدن گيس‌ام را مي‌گويم كه يادش است و سال 83 كه زير سونات آينه‌ي بي‌سر را امضا كردم

                                                                                    و نوشتم شايد سرش پيدا بشود

خوف، شبح‌ام را خالي كرد

بايد گيس‌ام را رنگ كنم

 

 

مردم وقتي شعر مي‌خانند گوش نمي‌دهند

مردم وقتي سونات يك شبح بي‌سر را مي‌خانند گوش نمي‌دهند

مردم وقتي اشك به گردن‌ات آويختي و قل خوردي مي‌گويند: «عجب!»

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 0:34  توسط روزبه رجبی  | 

هنوز(پس از حدود چهار سال)نام ندارد

... و نغمه‌هاي نويدبخش نگاه‌ها و تك‌نوازي‌هاي مردد دست‌ها. شب و جاده، كه آرزو مي‌كنم تمام نشوند. كودك مي‌رقصيد، گريه هم مي‌كرد، وقتي به سيبي كه در دستش بود نگاه مي‌كرد، از مدرسه كه برمي‌گشت.   فكر مي‌كرد اگر دوراهي را مستقيم نرود، حتما به دريا مي‌رسد.

    

 دختري كه نمي‌داند كجاي راه است، نمي‌خواهد گريه كند اما مي‌‌‌داند كه ديگر دوست ندارد از همين راه برود. به‌گوشه‌اي مي‌رود تا راه از زير پاهايش بلغزد و او بماند. پشت سرش را كه نگاه مي‌كند، نمي‌بايد چيزي ببيند. لبخندي مي‌زند و شب را دوست مي‌دارد.

 

 كسي نمي‌خواهد ‌بماند. كسي مي‌رود. نبايد پشت سرش را نگاه كند. كودك هميشه مي‌خواهد كه همه بمانند. خاموشي دريا و آواي ماه را كه مي‌شنوم، دست‌هايم از هم باز مي‌شوند و هركدام گيسوان منتظر زني را ، يكي در چين و يكي در آرژانتين، نوازش مي‌كنند.

 

 دختر تا وقتي كه غريب است، سردش نمي‌شود. نگران آفتاب و روز است. هركدام كه زودتر فرابرسند، كوتاه‌تر مي‌مانند. نام‌هايشان را صدا نمي‌زند. سرش را بلند مي‌كند و به تكه ابري كه فقط بر او نم‌نم مي‌بارد نگاه مي‌كند. لبخندي مي‌زند و شب را دوست مي‌دارد.

 

كودك خواست اما نتوانست بگويد كه دوست دارد برايش هديه بياورند. به پنجره‌اي كه باز شايد از آن دستي فقط براي من تكان داده‌شود، خيره مي‌شوم. پشت پنجره، آيينه‌ و ماجرا هنوز مرا صدا مي‌زنند. والسي فضا را پرمي‌كند و اشك در چشمان كودك گرم مي‌شود.

 

 دختر در آبي كه در دستانش نگاه‌داشته، ماهي مي‌بيند. دريا شايد دور نباشد اما او دلش مي‌خواهد كه خود ماهي انتخاب كند كه بماند. دستش را به آسمان دراز مي‌كند و ماهي به حلقه‌ي آسمان بالاي سرش مي‌‌جهد و شنا مي‌كند. لبخندي مي‌زند و شب را دوست مي‌دارد.

 

كلمه‌ها مدام تنها مي‌ماندند. لبخندي غريب، شاهكار حافظه‌ي من مي‌شود. سكوت و ايثار مادري در دوردست، با من از روشنايي شامگاه آن‌سوي مرزهاي تنهايي نجوا مي‌كنند. خيره به لبخند نقش‌بسته بر تاريكي جاده، يك‌خط خاطره هم به‌ياد نمي‌آورم. كودك، كلمه‌ها را گم مي‌كرد.

 

 دختر چرخ مي‌زند و دست‌هايش از تن‌اش جدا مي‌شوند و دوباره به او مي‌پيوندند. ديگر پشت سرش را نگاه نمي‌كند و نگران چيزي نيست. بوي خيس خاك باريكه‌راهي كه در آن است، او را به‌سوي زادبوم  آفتابي ماهي مي‌كشاند.  لبخندي ‌مي‌زند و شب را دوست‌مي‌دارد.

 

كودك به دوراهي مي‌رسد. نگاهي به سيب مي‌اندازد و باز پيش‌مي‌رود. مي‌داند كه به سوي دريا گام‌برمي‌دارد و اهالي دريا هنگام طلوع برايش هديه مي‌آورند.  من در شهري كه يك ابديت و يك‌روز درآن مانده‌ام ، به تصوير يك  دختر روستايي  نگاه مي‌كنم كه صورت ندارد.  دستانم مي‌لرزند.

 

دختري كه نمي‌دانست كجاي راه است، حالا مي‌داند كه چگونه بايد برقصد. رقص‌كنان به باغي رسيده‌است. سيب‌ها تنها نقطه‌هاي روشن حياط خانه‌ي او هستند. دراين فكر است كه فردا صبح، يك سيب مي‌چيند و  به آفتاب و روز تقديم مي‌كند. لبخندي مي‌زند و شب را دوست مي‌دارد و...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 2:45  توسط روزبه رجبی  | 

كلامِ واپسين

 

My friends, I thank you for coming. I thank you for the good fortunes of your friendship. Do not cry: smile as I would smile at you. I bless you. I love you. I am smiling at you, wherever I am

The final words of Jacques Derrida; read by his son at his graveside

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 7:25  توسط روزبه رجبی  | 

سلام بر همه

سلام بر همه،

ممنون‌ام از شيث، كه محلي و مجالي براي من فراهم كرده‌ست تا حضورام كم‌تر به تعويق بيافتد.

كدام حضور؟ يا مرگ‌ام در متن؟ يا مرگ متن در من؟

سلام بر شيث، بهنام، مرتضا، نيما، و مجيد.

كمي غريب‌ام و بسيار كم‌توان؛ كمك مي‌كنيد؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 6:32  توسط روزبه رجبی  | 

بخشي از ترجمه‌ي "نيچه و فلسفه"‌ي ژيل دولوز

كلي‌ترين طرحِ نيچه ‌وارد‌كردن مفاهيمِ معنا و ارزش در فلسفه است. آشكار است كه فلسفه‌ي مدرن تا حدِ زيادي به مددِ نيچه زيسته‌است؛ اما شايد نه به‌شيوه‌اي كه او مي‌خواست. نيچه اين‌ امر را ‌پوشيده‌ نگذاشت كه فلسفه‌ي معنا و ارزش‌ها مي‌بايد گونه‌اي نقد بوده‌باشد. يكي از نقش‌مايه‌[موتيف]‌هاي اصليِ آثارِ نيچه اين است كه كانت نقدِ راستيني را پيش‌ نبُرد، چون توانا به مطرح‌كردنِ نقد در چارچوبِ ارزش‌ها نبود.  و آن‌چه در فلسفه‌ي مدرن روي‌داده‌ اين است كه نظريه‌ي ارزش‌ها به‌سوي گونه‌اي سازگاري و شكل‌هايي از واسپردگي پيش‌رفته‌است. حتا ساز و برگِ پديدارشناسانه در استقرارِ الهامِ نيچه‌اي سهيم بوده‌است، كه در پديدارشناسي، اغلب در خدمتِ سازگاريِ مدرن، حاضر است. اما، با نيچه، مي‌بايد از اين امر آغاز كنيم كه فلسفه‌ي ارزش‌ها چنان كه او در نظر ‌آورد و بنياد نهاد، تحققِ راستينِ نقد است و تنها راهي‌ست كه در آن شايد نقدِ كاملي تحقق پذيرد، [يعني] يگانه راهِ «فلسفيدن با پُتك». در واقع، انگاره‌ي ارزش، متضمنِ وارونه‌اي نقادانهاست. از سويي، ارزش‌ها چونان اصول پديدار يا فرض مي‌شوند: و ارزش‌گذاري‌، ارزش‌ها را بر آن مبنايي كه پديدارها ارزيابي مي‌شوند، پيش‌فرض قرار مي‌دهد. اما، از سويي ديگر و با نگاهي ژرف‌تر، اين ارزش‌ها هستند كه ارزش‌گذاري‌ها را پيش‌فرض قرار مي‌دهند، «چشم‌اندازهاي ارزيابي» را ، كه ارزشِ خودشان از آن‌ها كسب مي‌شود. مسئله‌ي نقد، مسئله‌ي ارزشِ ارزش‌هاست، مسئله‌ي ارزش‌گذاري‌يي كه ارزشِ ارزش‌ها از آن حاصل مي‌شود، بدين‌سان مسئله مسئله‌ي آفرينش است. ارزش‌گذاري به‌عنوانِ عنصرِ تفاوت‌گذارِ ارزش‌هاي هم‌سان مشخص مي‌شود، عنصري كه هم نقادانه و هم آفرينش‌گرانه است. ارزش‌گذاري‌ها، در گوهرِ خود، نه ارزش‌ها، بل‌كه شيوه‌هاي بودن(being) هستند، حالت‌هايي از وجودِ(existence) آن شيوه‌‌ها كه داوري و ارزش‌گذاري مي‌كنند، و به‌عنوانِ اصول در خدمتِ ارزش‌هايي هستند كه [آن حالت‌ها] بر مبناي ‌آن‌ها داوري‌ مي‌كنند. به اين دليل است كه ما همواره باورها، احساس‌ها و انديشه‌هايي داريم كه با توجه به شيوه‌ي بودن‌ يا سبكِ زندگي‌مان سزاوارشان هستيم. چيزهايي هستند كه فقط به شرطِ ارزش‌گذاريِ «پَست»، زيستن و انديشيدنِ «پَست»، مي‌توانند گفته‌شوند، حس شوند يا پنداشته‌شوند، و ارزش‌هايي كه فقط به همين شرط مي‌توان به ‌آن‌ها وفادار بود. نكته‌ي تعيين‌كننده اين است؛ بالا و پايين، والا و پَست، ارزش نيستند، بل‌كه عنصرِ تفاوت‌گذاري را كه ارزشِ خودِ ارزش‌ها از آن كسب‌ مي‌شود، بازمي‌نمايانند.  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 6:6  توسط روزبه رجبی  |