اندیشه مرز ندارد با 2400 سال تخفیف حدّاقّل 100 سال است اینرا میدانیم . یعنی ممنوعه جا برای فکر کردن وجود ندارد . نه اینکه وجود مرز برای اندیشه به معنی ِحضور و دعوت اندیشه در و به آنسوی مرز است ؟ اندیشه مرز ندارد ولی میتواند ( و باید ) محاط بر کرانهها باشد . مثلاً آنجایی که میگوییم اندیشیدن در یک زیست جهان ، محدود به امکانات زیست جهان است ، حتّی وقتی آنرا نقد میکنیم یا بر علیه آن میشوریم . هیچ کس تافتۀ جدا بافته نیست .
اندیشه مرز ندارد ، امّا مرز میگذارد ، بر مفاهیم ، پدیدهها ، . . . و از جمله بر خودش . پیشدرامدانه بگوییم که مرزگذاری ِاندیشه بر خودش به دو شکل سر راستانه و غیر سر راستانه صورت میگیرد ؛ سر راستانه در منطق و غیر سر راستانه مثلاً در ایستار ِبازتابی یا انتقادی . در هر دو شکل ، خرد خودفرمان ( autonom ) است . به زبان شکیل فارسی خرد ، بخردانه ورزیده میشود .
شکافتن بیشتر مطلب در اینجا نگنجد .
گفتیم که اندیشه مرز میگذارد و میدانیم که هرگونه مرزگذاری ، مستلزم ِمجاورت هم هست . نیست ؟ اگر سادهگویی را لحاظ کنیم : جدا میکنیم و میچسبانیم . در این شباهتیابی میخواهیم و در آن تفاوتسازی . به زبان ِدرازتر : در این شباهتیابی-سازی میخواهیم و در آن تفاوتیابی-سازی . اگر از ترمهای فلسفۀ کلاسیک یونان استفاده کنیم:اینهمانی و این نه آنی . پس تا اینجا ( علیالحساب ) داریم : فکر کردن و اندیشیدن شامل ِ دو کنش ِهمزمان ِمرزگذاری وامحاء آن است
( روی کنش تأکید میکنیم ) . گذاشتن مرز دعوت به سکونت و سکون است . مرز میگذاریم تا در خانه بمانیم و خانه را در مکانی ( topos ) بنا میکنیم .فیالواقع مستقر میشویم در سکونی پارمیندسی . وقتی مرزهای نهاده شده برچیده میشوند ، فاصلهای طی میشود . حرکت و صیرورت یادآور ِزمان ( cronos ) است . از ارسطو آموختهایم که : زمان برآمده از جابهجایی در مکان ( مکانت ) است . در این در هم شَوِش ، گداخته میشویم در آتش ِهراکلیتوسی . در کنش اوّل با مکان ( جا ) شناسی ِ ( topology ) برابرایستاهای اندیشه و در کنش ِدوّم با زمان ( گاه ) شناسی ِ ( cronology ) برابرایستاهای اندیشه مواجهیم . حاصل ِسخن این که اندیشیدن ، جای-گاه شناسی ِ ( topo-crono-logy ) برابر ایستاهای اندیشه است .
جای-گاه شناسی ِبرابرایستاهای اندیشه ، چیزی جز طبقه بندی کردن نیست . پس وقتی میاندیشیم ، طبقه بندی هم میکنیم .
وقتی طبقه بنددی میکنیم ، در واقع مقیاس میسازیم و مدرّج میکنیم . اندیشه قدم به قدم گام برمیدارد . پَرِش در اندیشه نداریم . به تعبیر ِسادهتر در طبقه بندی کردن ، هر چیزی را کنار ِهر چیزی ( هر جا )
نمیگذاریم . طبقه بندی ، بساط ِخنزر پنزر نیست . طبقه بندی ، سرهم بندی هم نیست . در آغاز ِسخن گفتیم ، از مرزگذاری و امحاء آن ، تفاوت سازی-یابی و شباهت سازی-یابی . میخواهیم اگر در زمینۀ سخن ِبالا آنرا ویرایش کنیم ، باید بگوییم :
در مرزگذاری و امحاء آن در واقع طبقه بندی سازی-یابی میکنیم ؛ یعنی طبقه بندی همواره تجویزی – تشخیصی است . تأکید بر هر مؤلّفۀ آن ، شکل و فرمی خاص به اندیشیدن میدهد و آنرا صفت دار میکند : اندیشۀ ذهنی ( نهادی ) ، اندیشۀ عینی ( برنهادی ) ، اندیشۀ ذهنی – عینی ( هم نهادی ) . . .
سخن خود را با این تذکّر گسترش میدهیم که طبقه بندی لزوماً یک « سلسلۀ مراتب » نیست . طبقه بندی آنجایی تبدیل میشود به سلسله مراتب که دو اتّفاق بیافتد ( مانعةالخلو ! )
نخست آنجا که خرد ِخودفرمان ( autonom ) جای خود را به خرد ِدیگرفرمان ( heteronom ) میدهد که در این صورت ، مرزها و کلاسهها دیگر برنهادۀ خرد نیستند ، بلکه توافقی هستند دیپلماتیک که در ذیل ِقدرت ترسیم میشوند ،
دوّم هر آنجا که گذری داشته باشیم از ژرفایش ( Intension ) به پهنایش ( Extension ) یا بالعکس . دو نمونۀ آنرا میتوان در مبحث جنس و نوع ( در منطق صوری کلاسیک ) و برنَهشت ِرفع – صعود یا ترفیعِِ(Aufhebung ) هگلی دید . ( از دوستان میپرسیم آیا میتوان چیستیکِ( problematic ) کاهش و گسترش یا ایجاز و اطناب ( قبض و بسط ) را در این نگره بر رسید ؟ موضوع باز است . )
به سرِِسخن بازگردیم . گفتیم اندیشیدن شامل دو کنش ِهمزمانِ مرزگذاری و امحاء آن است ؛ دو لغت ِعربی ِوصل و فصل را هم داریم برای آنها . خوانندۀ عزیز ! بدان و آگاه باش به هیچ وجه منالوجوه نباید برداشت ِرازورزانه و عارفانه از این دو کلمه داشته باشی ( گردش به چپ ممنوع ! ) . همینجا قید میکنیم که گردش به راست هم ممنوع است و البتّه منظور نظر ما از راست ، شکل ِصوری ِمنطق است ( به اشارت بگوییم در منطق صوری میتوان این دو عمل را با فاصل و عاطف نشان داد و گفت اندیشیدن یک « یای مانعةالجمع » و یک « واو » است همزمان ) . ما میانهروانه از چپ و راست درمیگذریم .
گفتیم دو کنش ِهمزمان ِفصل و وصل ، ولی بایسته است که بگوئیم دو عمل ِپیاپی ِفصل و وصل . چرا ؟ چون تا مرز نگذاریم ، نمیتوانیم از آن رد شویم . فصل مقدّم و زایندۀ وصل است . پس وقتی میگوئیم همزمان ، روادارانه میگوئیم . اینکه چرا دو اتّفاق ِناهمزمان ، همزمان خوانده شد ، خود داستان ِدیگری است پر آب ِچشم که فعلاً بماند ( پیچ ِخطرناک ! )
تا اینجا گفتیم که اگر فصل ( فهم ) آنگاه وصل ( وهم ) . پای دو کلمۀ دیگر نیز باز شد . میپرسیم به نظر شما ارتباطی بین ِدو « ف » و دو « واو » مشترک در ابتدای این کلمات وجود دارد ؟ - بله . دلیل ؟ - رسالۀ کراتیلوس . البتّه این بحث هم داستان ِدیگری است و از آن هم میگذریم . عجالتاً بگوییم که با حرفهای افلاطون در آن رساله نیمه موافق – نیمه مخالفیم .
اندیشیدن خلاصه نمیشود در مرزگذاری . یعنی این تعریف ِآن نیست . آنچه گفتیم و آنچه خواهیم گفت مربوط است به وجه مرز گذارندۀ آن . وقتی این وجه را در زمینۀ ارز آغازۀ پایستاری ِاندیشگی برمیرسیم ، با چیزی جز نقّادی و ناتمامی ِاندیشه مواجه نیستیم . پایستاری ِاندیشه یعنی چه ؟ یعنی اندیشیدن همواره اندیشیدن است . اندیشیدن خود را مستمر میکند در بازاندیشی . اندیشیدن استمراری است . بازاندیشی از نو اندیشیدن هم میتواند باشد . میخواهیم دوباره آغاز کنیم . « هر آغازی یک گونه مرز است » جملۀ ارسطو است ( متافیزیک ، کتاب ِدلتا ، فصل 17 ) میافزائیم که این مرز ، پرسشها و آزمونهای موقعیّت ِآغازینگی است . آغاز ، نقطۀ صفر نیست ؛ در آستانگی است .برای دسترسی به آن باید مرزهای نهاده شده را برچید ( با در پرانتز قرار دادن ِقدرت ) . آنگاه میتوان سنجید ، آیا این مرزبندیها جوابهای مناسبی به پرسشها و آزمونهای موقعیّت ِآغازین هستند یا خیر . میتوان فهمید ، پاسخهای در دسترس تا چه حد از روی مصلحت و کرنش به قدرت گفته شدهاند . میتوان فهمید ، باورهای رایج تا چه حد به واسطۀ موازنۀ قدرت شکل گرفتهاند . میتوان فهمید چه پاسخها و امکانهایی به محاق رفتهاند و آنها را فرا خواند ( تاریخ را نباید یک بار و برای همیشه نوشت ) . نقد و سنجش در زمینۀ پایستاری ِاندیشه قرار میگیرند .
پایستاری ِاندیشه منافاتی با کرانمندی ِآن ندارد . با کرانمندی ِاندیشه آنجا مواجهیم که اندیشه دست میکشد از ادّعای جهانشمولی ِمفاهیم ِخودساختهاش . اندیشیدن ، اندیشیدن در موقعیّت تناهی است . اندیشیدن ، در زندان اندیشیدن است و این دعوتی است به باز-اندیشی و البتّه رهایش ِآن در ، هم-اندیشی . در ، باز-اندیشی مواجهیم با پایستاری ِاندیشه و در ، هم-اندیشی مواجهیم با همرسانشی ِآن . از این داستان که هم-اندیشی ، همگان اندیشی نیست ، درمیگذریم . فقط ذکر میکنیم خصلت ِهمرسانشی ِاندیشه در ، همگان اندیشی و جایی که پای گونهای زبان ِخصوصی ( ویتگنشتاین ) در میان باشد از میان میرود ؛ در این تبدیل میشود به ورّاجی و در آن به پروپاگاندا . آندو را میتوان به همراه ِدروغ و تحریف ، تخریب کنندگان ِجهان ِمشترک دانست .
و امّا دربارۀ ناتمامی ِاندیشه :
گفتیم « کنش ِفکر کردن شامل ِزیرکنشهای مرز گذاشتن و امحاء آن است » البتّه این جمله کژ و کوژ است . تصحیح میکنیم آنرا با این تلنگر که فکر همواره به چیز یا چیزهایی است ( اصل ِروی آورندگی یا حیث التفاتی ِاندیشه ) . خواهیم داشت : کنش ِفکر کردن همان کنش ِفکر کردن به چیزها است که شامل ِدو زیرکنش ِمرزگذاری و امحاء آن بین چیزها است . این گوی را باز میچرخانیم و اینبار از کانت و ایدهآلیسم ِآلمانی کمک میگیریم . از آنها آموختهایم که چیز ، چیز در دسترس نیست ( بحث شیء فینفسه را به یاد بیاورید ) بلکه ذهنیّت یا فکر ما از چیز فینفسه است .
پس : کنش ِاندیشیذن ، همان اندیشیدن به برابر ایستاهای و شامل ِدو زیرکنش ِمرزگذاری و امحاء آن در بین ِبرابر ایستاها است .
یا : اندیشیدن همان اندیشیدن به اندیشه و شامل ِدو زیرکنش ِمرزگذاری و امحاء آن در اندیشه است . این جمله را میتوان در زمینههای مختلف نشاند ، تصحیح کرد و پیچاند ؛ ولی همواره ناتمام خواهد بود و گشوده به آینده و البتّه به گذشته . در این فرآیند ِگشوده به زمان ( گذشته و آینده ) البتّه تاریخ حضور ِمطلق دارد و تاریخ ِگذشته و تاریخ ِآینده حضور نسبی .
روزی روزگاری ارسطم دربارۀ فکری میگفت که به خودش فکر میکند و اندیشیدن از اندیشیدن به اندیشیدن است ( متافیزیک کتاب لامبدا فصل ِنهم - noesis … no esis ) و دکارت که این دایره را شکافت ( میاندیشم پس هستم ! ) و از اندیشه به هستندهای رسید که به سان ِارشمیدس توانست جهان را با تکیه بر آن تکان دهد و البتّه هوسرل که فروتنانه به همان دایره بازگشت ؛ دایرهای که لحظه به لحظه بزرگتر میشود ( من فکر را فکر میکنم . . . )
پرسیدنی است ، در این « جمهوری ِذهنهای آفریننده » ( ترکیب از نیچه است ) جای « قبل » کجاست ؟ حضور تاریخ به معنی ِقبل نیست ؛ اوّلاٌ به این دلیل که فرایند ِبالا نشان میدهد « قبل » دارای ذات ِیکّه نیست ( کلمۀ « قبل » در این سخن بیشتر از آنکه چیزی را نشان دهد ، چیزهایی را میپوشاند ) ثانیاً از هایدگر آموختهایم سمت و سوی زمان ِتاریخی از آینده به گذشته است ، نه برعکس و در این نویدمندی ، آیندۀ باز نمیتواند به گذشتۀ بسته تبدیل شود ؛ بلکه این آیندۀ بسته است که به گذشتۀ بسته تبدیل میشود . آیندۀ باز همواره به گذشتۀ باز تبدیل میشود . معنی و مفهوم ِآن این است که روگشودگی به امکانات ِآینده ( سخن ِآینده ) ما را مجاور میکند با گذشتهای که نگذشته ، بلکه فقط بوده است . بودگی ، در-جهان-بودن است ؛گذشتگی نیست . از این رو وقتی میگوییم گذشته یا قبل ، باید بخوانیم موقعیّت ِدر-جهان-هستن ِاکنون ِما !
خلاصه کنیم : اندیشیدن ارتباط برقرار کردن ( نه ارتباط داشتن ) با گذشته یا بودگی ( در-جهان-هستن ِفعلی ) از طریق و به واسطۀ گوش فرا سپردن به سخن ِ آینده است . این جمله را وامیکاویم :
ما به درون ِهستی پرتاب شدهایم ( بارها ! ) یا به تعبیری افکنده شدهایم . از طرفی همواره برای آینده طرحها و سخنها داریم . پس درافکنندۀ طرحی در آینده هم هستیم . پس ما درافکنندۀ افکنده هستیم ( هایدگر ) . پرتاب شدهایم به درون ِطرحی یا داستانی و طرحی یا داستانی هم داریم از خودمان . یعنی همواره در یک موقعیّتیم و به موقعیّتی دیگر هم میاندیشیم و از این طریق با موقعیّتی که هستیم ارتباط برقرار میکنیم . اینجاست که نتیجه میگیریم :
فکر کردن ذاتاً و اساساً سیاسی است !
حرفهای زیادی زدیم . حرفهای زیادتری هم می توان زد که فلانست و فلان . فعلاً این سخنچرانی را به آینده موکول میکنیم . پایانمندی ِ نوشتۀ ما داستانی است عبرت آموز که روایت ِکامل ّآن در این جا خوشایند نیست . ولی تک مضرابهای زیر شنیدنی است .
1- کرانه همان مرز نیست
1-1- دو سوی مرز واجد معناست ولی دو سوی کرنه معنادار نیست .
2- تجربۀ کرانه ، تجربۀ قاب است .
1-2- مرزها درون یک قاب ایجاد میشوند .
2-2- اندیشه همواره درون ِیک قاب اتّفاق میافتد .
1-2-2- اندیشه همواره کرانمند است و این فضیلت ِآن است نه ضعف .
2-2-2- اندیشیدن در یک قاب همواره از جنس ِانتقال ( ترجمه ) است
3- قابها در مجاورت هم نیستند .
1-3- قواعد ِبازی ِقابها را نمیدانیم
4- قابها پیشنهادها و پیشساختارهای ذهن برای اندیشه و موضوع اندیشه هستند .
1-4- شناخت در قابها همواره بازشناخت است .
1-1-4- هر آنچه را میکاریم ، درو میکنیم ( بازگشت دوباره همان ! )
5- صدق همواره صدق در یک قاب است .
1-5- گزارۀ هرویسپ صادق نداریم .
2-5- گزارۀ هرویسپ کاذب نداریم .
3-5- مفهوم ِصدق راهگشا نیست .
6- در پایان ِتمام ِجملات ِفوق یک علامت ِسوأل قرار دهید .
مضامین ِگزارهها و زیرگزارههای فوق برگرفته شدهاند از پژوهشهای ویتگنشتاین ، برخی از اندیشههای کانت در دورۀ سنجش ، گفتاری از نیچه و . . . و چیده شدهاند در شاکلهای تراکتاتوسی . میافزائیم که این رهیافت ، رهیافتی است نادرست ؛ نه به خاطر ِزمینههای مختلف ِسخن ، بلکه به خاطر ِشاکلۀ رسالهوارش . اگر تمثیلی بگوئیم ، باید بگوییم که از تجمّع ِاین تکمضرابها موسیقی ِخوشایندی به گوش نخواهد رسید .
گزارههای شاکله هیچگاه بسته نمیشوند . آنها گزارههای در بحران هستند . فیالواقع این گزارهها هیچگاه گزارده نمیشوند ؛ مانند بوسههای مکتوبی که هیچگاه به مقصد نمیرسند .
« نامه نوشتن یعنی عریان کردن ِخویشتن در مقابل ِاشباح . بوسههای مکتئب هرگز به مقصد نمیرسند . چرا که در میانۀ راه اشباح آنها را مینوشند » ( کافکا – نامه به ملینا )
مسلّماً اندیشه در حوزههای غیرریاضیک ( غیر مزداهیک ) محصولاتی میسازد که دائماً تنش بین ِگزاره و جمله را در خود بازتولید میکنند . در ریاضیّات و منطق ریاضی این تنش با اثبات ِقضیّۀ تمامیّت ِگودل ( با قضیّۀ ناتمامیّت اشتباه نشود ) ختم به خیر میشود ؛ آنجایی که نشان میدهیم فرایند ِگرامری و فرایند ِمعناشناسانۀ تشکیل ِجمله و گزاره هم ارز هستند . ولی وقتی این دو حوزه را ترک میکنیم ، گفتن ِآن البتّه شجاعت می خواهد . به نظر ِما اینکه در این حوزهها بین ِجمله و گزاره تنش وجود دارد ، نشان دهندۀ سرزندگی ِدانشورانۀ این حوزهها است . آیا بهتر آن نیست که پاسخ پرسش ِقدیمی ِتفاوت ِعلوم ِطبیعی و انسانی را در این بستر بیابیم تا هرمنوتیک؟ البتّه این پرسش باز است .
با لحاظ کردن ِاین نکات ، شاکلۀ رسالهوار البتّه نیمه حقیقت – نیمه دروغ خواهد بود . هر تک گزاره از آن رو که کلّ جهان را احضار میکند ، به نوعی یک گزینگویه است ؛ یک هزارتو است *. از این منظر آنها باید نقش اسمی بگیرند . « گزینگویه نام است » قائم به ذات ! با این زمینه آن شاکله چیزی جز تکرار ِغیرِمنسجم ِاسامی نیست . مانند :
1- حسن 2- حسین 3- . . .
فهرستی از اسامی نمیتواند اندیشه باشد ( فرگه )
شاید وقت ِآن رسیده باشد که بگوئیم اندیشیدن ، اندیشیدن به جمله است در وجه گزارگی ِآن و نظارۀ آن همچون آش ِهراکلیتوس است . ارسطو راست میگفت حیرتزا است ؛ شاید مانند ِویتگنشتاین ِخاموش ِبین ِرساله و پژوهشها !
ترجیح میدهیم امضاء پایانی ِنوشته از آن ِکافکا باشد . داستان ِکوتاهی با عنوان ِ« دهکدۀ بعدی » با این موتیف که عمر آدمی آنقدر کوتاه است که برای سفری حتّی به دهکدۀ بعدی هم کافی نیست . بیچاره اولیس !
* مانند ِسفر اولیس از تروا به خانه و یافتن پنهلوپه