تبليغاتX
ecololia

ecololia

اکولولیا بلند فکر کردن است

در دامن یونان(3)

 

                  چند ملاحظه در باب پرسش از ترم های یونانی

 

      می خواهیم به عنوان پرسش راهنما بپرسیم که arete ( فضیلت) یونانی با همه ی گستردگی 

  درجغرافیای فکری و ادبی یونانی چیست؟ بر آمده از کجاست؟ و خنده دار تر آنکه آیا ما در زبان فارسی

  توانایی فهم و ترجمهآن را داریم؟ می خواهیم نشان دهیم دنیای اسلامی و سامی ناتوان بود

(هست؟)  از ورود به زیستجهان هلنی و از پشت شیشه ی آن جز کاریکاتوری از یونان هومری ـ هزیودی

دیده نشد.

اما پرسش راهنما را می شکنیم به زیر پرسش هایی ریزتر که اولین آن چیزی نیست جز این که :

arete یا همان فضیلت ترجمه شده به فارسی ( که البته یکی از نتایج سخن ما اینست که ترجمه گمراه

کننده ایست) مفهومی است شهری یا روستایی؟ می دانید که پاسخ به این پرسش فقط نیاز به بررسی

تاریخ دارد در صورتی که منابع تاریخی مجاب کننده می بودند حال آنکه منابع علی رغم زیاد بودن

"کامل"نیستند و ما در بررسی آنها به چیزهای دیگری هم محتاجیم  به عنوان مکمل که در ادامه خواهیم

گفت از آنها مفصلتر (مثلن زبانشناسی).نکته ی دیگر در پرتو این پرسش آن است که نگاهمان به مفهوم

"شهر" امروزینه نباشد  منظور ما دولتشهر است در معنای هلنی که در ادامه خواهم گفت.آخرین ملاحظه

ی ما در پرداخت این پرسش دیدن پیش داشتها و پی آمد های سیاسی آن است باز هم در معنای

سیاست هلنی البته.

 

...ادامه دارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 18:28  توسط یحیی شعبانی  | 

در دامن یونان(2)

متا فيزيك تمثيل:philodoxa     

...چنانكه گفتيم فيلون يهودي آغازنده ي رويكردي تمثيلي و قرينه ساز به بزرگان يوناني بود و البته نه آخرين.اكنون پرسش اينجاست كه با وجود مشاهده ي تمثيل و استدلال مبتني بر آن در زواياي انديشه ي يونان چرا ما فيلون يهودي و نگاه تمثيلي شرطي او را تخطي از يونان مي دانيم؟

به نظر مي رسد اينگونه استفاده از مقايسه ،تشبيه،تمثيل و قرينه سازي در تحليل نهايي بازيافتن مجهولي در مجهول ديگر

 است يا به تعبير دقيق تر بازيافتن مجهولي در مجهول معلوم پنداشته شده ي ديگر و اين چيزي جز عادت و اعتياد به عقايد پيشيافته و پيشساخته نيست فراموش نكنيم كه ارسطوي بزرگ در بررسي فيلسوفان پيشين فلسفه را  يگانه دانش آزاد

 دانسته است «... زيرا تنها اين دانش است كه به خاطر خودش وجود دارد » (نك: متافيزيك_كتاب اول آلفاي بزرگ صفحه ي 9)

     فرق است ميان دوست داشتن دانش فارق از حقايق پيش يافته (philosofia) يا دانش ورزي و دوست داشتن عقايد

(philodoxa) يا عقيده ورزي.اين را هم اضافه كنيم كه  به نظر ما فلسفه در كتاب هاي آلفاي بزرگ و كوچك متافيزيك ارسطو 

 به خود آگاه مي شود (نك:متا فيزيك_كتاب دوم آلفاي كوچك فصل 3 صفحه ي 53 :ملاحظاتي درباره ي روش)

اكنون پرسش بزرگتري خود نمايي مي كند :شرايط جامعه اي كه اجازه ي حضور «يگانه دانش آزاد » را در خود مي دهد چيست؟

يا به تعبيري در يونان چگونه بوده است؟ به نظر ما پاسخ به پرسش فوق پنجره ايست براي ديدن تعامل يا تجاهل انديشه ي ما با يونان ...(ادامه دارد)

                       با احترام و سپاس به دوست بالنده و گرامي جناب افشين توحيدي

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 18:7  توسط یحیی شعبانی  | 

در دامن یونان....تمثیل و اینهمانی

در دامن یونان  و یونانی مآبی نبودن دشوار است و کلام و لغز را اگر که خدشه دار نکند بی بته و ستر ون نبودن آن را تضمین هم نمی کند.در دامن یونان ماندن هم ای بسا بی دشواری نیست. سخن گفتن به باره ی یونان چندان شاید سخت نباشد چندان که آسان هم نیست اگر که نخواهیم در دام ذات گرایی فروکاهنده بیافتیم که تاریخ را تاریخ یونان بدانیم و هستی را هستی فرا داده شده در دامن روشنای عصر زرین و سیمین یونان.هر چند پر بی راه نبوده که جای گاه اقوام و ملل و دیگر فرهنگها را در نسبت سببی و نسبی دانسته اند  که با یونانیت بر قرار می شده... دانسته یا ندانسته!...له یا علیه! و اگر که ندای بازگشت به خویشتنی حداقل در جغرافیای هستی شناسانه ی اروپا بوده خویشتن را در یونان جسته و تعریف می کرده و می کند و بی راهه نرفته ایم اگر که حکم بر گفته را در  دامن غیر اروپا نیز جاری کنیم. کافی است نگاهی بیاندازیم مثلن به فرهنگ برزخی خودمان ..انگشت به هر کجای این سرا فرو کنیم حداقل اختلاطی از بلغم و صفرا ی یونانی هست هر چند در اصالت و نا اصالت آن حرف هست و حدیث . پرسش جالبتر از آن بده بستان گفتار( discours ) رایج در کوی و برزن ما است با یونان تحت همین عنوان بازگشت به ....بماند که بوده اند کسانی که ارتباط سر راست تری برقرار کرده اند بین ادیان ابراهیمی(سامی)و عصر طلایی یونان - در این زمینه شاید فیلون یهودی و زایش  تفسیر  تمثیلی در تفلسف او برای اینهمان کردن عهد عتیق و سقراط و ارسطو داستان جالبی باشد.....

....ادامه دارد!

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:30  توسط یحیی شعبانی  | 

در پاسخ به مرتضا پورحاجی....

گمان نميكنم در استناد به مقاله ي « روش فرمال» آقاي آيخن باوم بتوان بر جملات آقاي پورحاجي صحّه گذاشت.در ادامه تلاش ميكنم تا با آوردن مستنداتي از متن نوشته ي آيخن باوم كه به نوعي مي توان آن را مانيفست هم دانست نشان دهم كه تأكيد بر مكانيزم و روش«ها» آنچنان كه جناب پورحاجي مي فرمايند مد نظر قرار نگرفته است.قبل از دخول به بحث لازم مي بينم نكاتي را براي  ايضاح نوشته ام -ادبيت و ادبيات - عرضه كنم.

اول آنكه اصلاً و ابداً نگفتم فرماليسم و رمانتيسيسم في نفسه همگون يا مطابقانه همبود هستند.آن دو حتماً داراي داراي تفاوتهاي هنجارگذارانه اي هستند كه نيازي به تأكيد آن نمي بينم.اينجا،و فكر هم نميكنم در نوشته ي اصلي چنين ادعاي كرده باشم،آنچه شايد موجب سوء تفاهم شده عبارت «در دامن رمانتيسيسم افتادن» است كه البته منظور برخورد اين دو گونه با مقوله ي سوّمي به اسم public  است(بود!).جدا از مساله ي ژانر و بوطيقا اصلاً شايد براي كثيري مقوله ي public  داخل پيكره ي ادبيات نباشد كه اكنون به آن نمي پردازيم و مبسوط آن را مجالي ديگر بايد.

دوم: شتابزدگي براهني و دوستان (در برخي لحظات ادبيات و نقد ادبيات فارسي) براي گرته برداري ابزار و متد و برخي مفاهيم نيم بند براي استعمال درتيوري  پيامدهاي ناجالبي داشته،با شما اكيداً موافقم كه ماحصل چندان بخردانه اي نداشته براي ما.ظاهراً داستان به همين سادگي ها نيست كه آقايان روايت مي كنند.

پيش به سوي ادبيات في نفسه!

به جملات زير در مقاله ي «روش فرمال» جناب آيخن باوم توجه بفرماييد:

* مسئله ي اساسي «فرماليست ها» روش مطالعه ي ادبي نيست،مسئله ي آنان ادبيات به منزله ي موضوع  اين مطالعات است (ص 31).

* تلاش هاي عمده ي فرماليست ها نه معطوف به مطالعه ي به اصطلاح فرم است و نه معطوف به ايجاد يك روش خاص ،بلكه مقصود از اين تلاش ها بنيان نهادن تزي است كه بر اساس آن بايد خصوصيات ويژه ي هنر ادبي را مطالعه كرد (ص47).

* در كار علمي آنچه براي من مهم به شمار مي آيد تبيين طرح واره ها نيست بلكه امكان ديدن امور واقع است.به اين منظور ما به نظريه نياز داريم،زيرا در روشنايي نظريه است كه امور واقع قابل درك مي شوند يعني حقيقتاً به امور واقع تبديل مي شوند. نظريه ها مي ميرند يا تغيير مي يابند،حال آنكه امور واقعي كه به بركت آنها كشف و تصديق شده اند مي مانند (ص61).

* جوهر كار ما مطالعه ي ويژگي هاي دروني هنر ادبي را شامل مي شود و نه استقرار يك روش تغيير ناپذير به اسم«روش فرمال» ،آنها متوجه شدند كه قضيه موضوع مطالعه است نه روش آن.(ص68)

جملات فوق بخشي از تأكيدات جناب آيخن باوم است با اين حال من فكر نمي كنم مسئاله ي مكانيزم و روش كه آقاي پورحاجي اشاره اي به آنها كرده اند را بتوان از مباحث فرماليست ها تبعيد كرد يا به فراموشي سپرد. اما اشاره به آن به شكلي عريان و امروزينه چالش برانگيز است. فراموش نكنيم كه اين مقاله در سال 1925 نوشته شده و تصوري كه از متدولوژي در خامّه ي آقايان موجود بوده شكلي نوباوه و شفيره گونه داشته و با اغماض پوزيتيويستي است؛«اين امر سرچشمه ي شور جديد پوزيتيويسم علمي شد كه به فرماليست ها ويژگي مي داد...»(ص37).

نكته ي ديگري كه زياد نيازمند توضيح است ذات انگاري است.فكر نمي كنم اشاره  من به آن- رهيافت ذات انگاري نيم بند- خيلي غير دقيق باشد ،من اين تركيب را با وسواس انتخاب كرده ام و هنوز هم بر آن مسرّم و بيشتر از آن معتقدم براي علم بودن يك مجموعه و رهيافت در دهه هاي ابتدايي قرن 20 چاره اي جز اين نبوده،علي الحساب كاري به جرح و تعديل و نقدهايي كه به ذات گرايي شد ندارم.از اينها كه بگذريم به پاره هاي زير از مقاله ي آيخن باوم نگاه كنيد:

*«... ونيز نشان دهم چگونه به علمي مستقل تبديل شده است كه موضوع آن مجموعه ي خاصي از امور واقع به نام ادبيات است»(ص33).

*«... به اين ترتيب، بوطيقا را به سير مطالعه ي علمي امور واقع بازگردانيم»(36).

*«موضوع علم ادبي بايد ويژگي هاي خاص ابژه هاي ادبي باشد كه آنها را از هر مادّه ي ديگري متمايز مي كند»(ص38). اين جمله شما را بياد تعاريف 4گانه ي ارسطو نمي اندازد؟(رسم ناقص يا خاصّه!)، يا به تعبير جناب آيخن باوم «نفي جسورانه ي ذهنيت»(ص37)،يا تأكيد مؤكّد آقايان به مواجه و تفاوت زبان شاعرانه با زبان روزمرّه(ص38) يا «پديده اي كه به شعر ويژگي مي دهد»(ص40) يا تحليل فرم همچون محتواي في نفسه و يا تحليل انضمامي فرم(ص45)يا تأكيد آيخن باوم بر« ماهيت» زبان شاعرانه(ص59).

امّا حتماً تأكيد مي كنم كه منظور از ذات گرا بودن اينجا البته نگاه ماهوي و ويژسته و عيني و واقعي است كه لازمه ي يك علم است نه چيزي متافيزيكي يا مادّي صرف !

 

 

 

 

 

** مقاله ي «روش فرمال» برگرفته از كتاب نظريه ادبيات،متن هايي از فرماليست هاي روس ،گردآوري تزوتان تودوروف است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:20  توسط یحیی شعبانی  | 

ادبیت و ادبیات (2)

       ....این توضیح را بدهکارم که چگونه می توان سرشت تغزلی و سانتی مانتال رومانتیسیسم را  با روحیه ی عبوس و سرد فرمالیسم هم سو کرد ؟جواب آنکه آندو در تخریب  public همبودی و در هم تنیدگی خود را با صدای بلند اعلام کرده اند(می کنند)هر دو تیزی دندان های خود را به  "شهریت" و "شهرنشینی"نشان داده اند.ظاهرن هر دو رویکرد با پسوند" _وند"دچار بحران وجود شناختی می شوند فلذا مفهوم "شهروندی" و "شهریت" در کت هیچ یک نرفت این بود که هر یک به گونه ای در دامن اپوزیسیون آویختند یکی در عمق تاریک جنگل و سادگی و بساطت دهکده خانه ساخت و  دیگری در کنج آکادمی سر بر بالین آرامش نهاد که هر دو دارای تبار و کارکردی غیر شهر ی ویا حتا ضد شهری بودند ..تقابلی مادی یا صوری در عین مقارنت جغرافیایی( جبر جغرافیا!!!)

       انکار این نکته سخت خنده دار است که در اقتصاد سیاسی زیبا شناسی مدرن public فاکتوریست مهم و مبهم   شاید در تحلیل نهایی (شاید!)بتوان خیلی از نکات تاریک و زوایای مغفول را در پرتو آن رمز گشایی کرد که البته آن را به مفهومی خطرناک هم تبدیل می کند..اما در اهمیت راهبردیش  همین بس که حتی نخبه گراترین و خاص ترین سویه ها را هم به کرنش وا  می دارد آنجا که این سویه هارا به صرافت توضیح خود (اثر خود) برای انسان میانمایه ی تازه به دوران رسیده ای که مولود شهر است می اندازد (پدیده ی مانیفست نویسی) یا به زبانی دیگر استریپ تیز برای جلب و اخذ مشتری!

 

       زمانی این پرسش مهم بود که ملاک شعر بودن یا نبودن یک "چیز" در چیست؟اما این پرسش اینک دیگر نقشی کانونیک ندارد که همین نکته را می توان پارادوکسی گیج کننده و جالب  در نوع خود دانست  که البته قصد ررسیش را ندارم .......!

      زمانی هنر خود را در و برای حوزه های دیگر موجه می کرد (روانشناسی ..متا فیزیک... سیاست و....) و" جهتی کافی" برای بودن و مهمتر از آن برای ارائه شدن می یافت اما امروز علی رغم استقلال کاذب و ظاهریش  "جهتی کافی" برای مصرف در public ندارد.پس چرا هنوز می شعریم؟چرا شعر هست به جای آنکه نباشد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 13:43  توسط یحیی شعبانی  | 

تو که با غریبه ها دل می ترکونی...

 

نیم کلاجم را بگیر آرام عوض کن دنده ام

                                 نو عروسم تازه دامادی شده راننده ام

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 20:15  توسط یحیی شعبانی  | 

قند و نبات....و گاهی هم شکلات!

در ادامه:

....وصد البته چرخه ی مناسبات  اقتصادی خود را هم که یافت ...که علی الحساب موضوع من نیست....

 ...

....    

 

ای بابا ....با عرض شرمندگی ...باز هم مشکل دیشبی عود کرد ....روی شما گلاب...

ادامه دارد!! 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 21:39  توسط یحیی شعبانی  | 

ادبیت و ادبیات (1)

عنوان و معنون این پست برای ما یادآور تلاش نه چندان موفق شکل گرایان روس است در بندهش و پی ریزی اساسی ایستا برای نگاهی مثالی و علمی به مقال ادبیات .الباقی داستان را همه می دانیم که چه شد و  در واقع چه نشد واینکه این رهیافت ذات گرا ی نیم بند هر چه بود و هر قوتی که داشت اصل الاساس حیات بخش و اکوسیستم ادبیات(public ) را که دچار خدشه کرد بماند زیر سوال هم برد .

جستجوي اين مطلب چندان سخت شايد نباشد و نيست كه فرماليسم روسي در بن خويش و در ناخود آگاهيش امري بود پارادخشانه  از سويي طلايه ي دار رويكردي تحويل گرا ،  روشمند وشبه  علمي بود و همزمان به دامن رمانتيسيم منفعلانه اي در مي افتاد كه باز مانده ي واكنش تب آلود نژاد ژرمن در برابر روشنگري بود و شعار ش يا بهتر بگوييم اشعارش را در وصف و پاسداشت خرق عادت و تكينگي  ستوده شده در انجيل سرود كه البته "از در تنگ وارد شويد" يا "از راههايي مرويد كه روندگان آن بسيارند"شكل شكيل تر و متفلسفانه  آن را در وعظ_فلسفه ي كير كگور مي توان ديد و نقد ش به  publikum يا همگان. و ما حصل ايندو چيزي  بجز از دست رفتن   public در معنايي كه هنر شهري و شهر نشين و وفادار به آرمان شهر يت در دامان آن زاده شد و صد البته چرخه ي مناسبات اقتصادي خود را هم كه ....

ادامه دارد!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 21:9  توسط یحیی شعبانی  | 

جنبش لو لهنــــگـــــــــــــــ بدستان مبارز

علی الحساب حوصله ی نبشت مطلب نو نداریم علی الخصوص در این سرما و بی گازی که ظاهر الامر چیزهای زیادی را به آلاسکا و یخمک تبدیل کرده تا ظاهر و باطن مان جفت و جور شود خاصه پس از شعارهای هوشمندانه و مردم پسندانه و ای بسا خدا پسندانه ی دولت کریمه و انقلابی در این باب که نفت و متعلقات و بقیة القضایای مستحدثه  حکمن از آن  سفره های ملت و امت است حتی اگر بو ی گند آن شامه را ننوازد و آدم را یاد قطر العین ( جنی بد بو در گلستان سعدی )بیاندازد....لیکن ماجرا ز آنجا برای ما شوخی شوخی جدی شد که کون مبارک (حتی!)که سالهای سال از اخبار و اکناف بی خبر که نه اما در حد اقل مراودات با موضوع و بلا موضوع بود هم در یک شب سرد زمستانی کشفیات مربوطه را کرد تا جایی که امروزه روز شخصن و مستقلن  تبدیل به صاحب نگر و بلکه عمل گردیده و همین چس مثقال وقت و مدت کافی بود تا آثار عدیده و پسندیده از خامه ی مبارک صادر کند که یحمل می توان مطالب مربوطه را در www.mabaal.welcom مبسوطن مشاهده بفرمایید.....خواهش مند است نظرات و پیشنهادات مربوطه را حتمن و انصافن و برادرانه با ما در میان بگذارید تا در اسرع وقت ....آره!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 19:20  توسط یحیی شعبانی  | 

باز هم لابد

از کشوري که سرانه ي مطالعه ي افراد در يک سال به زور به دو دقيقه مي رسد و تيراژ کتاب هاي آن به سختي 2000 جلد در يک چاپ است، به علاوه داراي سنّتي ست که انديشه در آن به هيچ وجه نهادينه نشده است( يعني تجسم ندارد، به درد نمي خورد، داراي حافظه ي تاريخي نشده است و خطاها همواره تکرار مي شود!)، پا نگرفته است و ريشه ندوانده که ماحصل و نتيجه اي داشته باشد، چه انتظاري مي توان داشت؟ به همه ي اينها اضافه کنيد گسترش بي اعتمادي بين افراد، از بين رفتن رشته هاي ارتباطي و همرسانشي، نااميدي مفرط، عدم توانايي در ترسيم افقي براي آينده، اتميزه شدن افراد، نحيف و کم اثر شدن زبان فارسي و به تبع آن ضعف ساکنان و کاربران زبان در صورت بندي موقعيت فرد ايراني( مشکل و مسئله ي رمان فارسي!)، خودشيفتگي فرد ايراني در برخورد با فکر و نژاد و انديشه ي « ديگر»، آسان طلبي و تنبلي ذهنيت ايراني جماعت و نتيجتاً ساده سازي مخرّب ايده ها و اشکال پيچيده ي بودش و انديشش، ناتواني تاريخي در فهميدن پيچيدگي ها و ظرافت هاي فرسخت فکري( راستس چه بلايي سر متفکران خارجي و داخلي، در قبيله ي ما آمده است؟)، نبود سنّت قوي آکادميک، کلبي مسلکي، حضور مدام عرفان آبکب مثله شده(!) و ... و ... و الخ!

به ليست فوق مي توان دسته گل هاي بسيار زياد ديگري نيز افزود که ما در خواب خرگوشي خويش به آب و باد و هوا داده ايم.( چنان که افتد و داني!) اينست که وقتي فرد ايراني ساکن در زبان بيدخورده ي فارسي به انديشه مي انديشد(!) في الفور و ناخودآگاه به ياد چيزي شيک و ماماني مي افتد که در يک روز( يا شب!) بهاري دست بر قضا به خاطر خطيرش خطور مي کند، گويي در يک هماغوشي عاشقانه رمانتيک با خود جناب آقاي حقيقت از او باردار شده است و زين پس خود را حامل و حامله ي تفکر مي داند و پس از فارغ شدن از آن مشغول گربه رقصاني پسر کاکل زري يا دختر چشم عسلي( براي جلوگيري از تکدر خاطر نسوان محترمه!) خود در جوامع و محافل روشن فکري و شبه روشن فکري مي شود. بگذريم از چشم و هم چشمي ها و مدگرايي و ظاهرپسندي هاي موچود در اين ويترين ها... اينست که مام ميهن تبديل مي شود به ويتريني بزرگ و اينست واقعيت کشور گل و بلبل و سرنوشت فرهنگ خوبي، دوستي، و مهرباني و هزار کوفت و زهرمار ديگر!


نيچه راست مي گفت بايد با چکش فکر کرد! به خدا!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 13:28  توسط یحیی شعبانی  | 

لابد


پيشاپيش انزجار خود را از الفاظ رکيکه و افعال رذيله ي برآمده در متن زير اعلام مي داريم!


انديشه کالايي نيست که بتوان آن را در بسته بندي هاي شيک عرضه کرد يا خريد. چاه نفت هم نيست که پس از فوران آن دچار لذّت شديد شد و آنگاه خوشبختي را کشف کرد. وانگهي گيريم که باشد(!) با چاه هاي بوده تا کنون، چه گلي به سرمان زده ايم که با اين نوعروس حسن بزنيم؟ مگر نه اين که پس از مدّتي براي « عرضه» ي آن دست به دامان دلّالان محبّت خواهيم برد تا براي نوعروس تازه به خانه ي بخت رفته مان هم لحاف و همسري دندانگير پيدا کنند. آن هم نه يکي و دو تا...


که صدها سال است اخته ايم و ادّعاي ذکوريّت داريم. « شب در جامه ي خواب در آمدي گفتي ذکرم بايد مرا خنده آمدي» - شمس-


اگر خوش شانس تر باشيم چيزکي هم به جيب ما مي رود ( بيع متقابل!) و گاه گاهي به ديدار حضرت معشوق مشرّف مي شويم جهت انجام وظايف مردانگي از نوع کمر به پايين مان! اينست که تاريخمان را که تورّق مي کنيم ( علي الخصوص از نوع انديشگي اش را) فانتزي جمعيمان را مي يابيم – حرامزادگي.


......مام ميهن، لکّاته ي زيباي اثيري!( با احترام به شامّه ي قوي و نگاه تيزبين صادق هدايت!)... بله، در زندگي زخمهائيست که... .


و اينبار بر خلاف داستان روايت شده از هانس کريستين اندرسن، پادشاه لخت و عور بود، امّا هيچ احمقي متوجّه نشد که جناب مستطاب همايوني فقط خشتک مامان دوز- همان تنکه ي تا زير زانوي خودمان را مي گوييم، تنبان هم روايت شده است – تنشان است.


ناپلئون در جنگي به يکي از افسرانش گفته بود من براي پول و سرزمينهاي جديد مي جنگم و افسر با نگاهي بهت زده جواب داده بود:ولي قربان من براي عزّت و شرف و سربلندي مي جنگم؛ و امپراتور ظفرمندانه در جواب گفت: خوب، معلوم شد هرکس در جستجوي چيزيست که ندارد.


بلي! حرامزادگي درست در جايي که اصلاٌ انتظارش را نداريم حضور مطلق دارد. جايي که غيرت و شرف و آبرو ( اين واژگان تهي از معنا براي ما!) سکّه هاي رايجي هستند و زياد به گوش اصابت مي کنند، مانند صداي جيرجيرک ها!


زنازادگي در عصر عرب جاهل پديده اي اپيدميک بود و  بواسطه ي آن اعراب جاهلي صاحب فرزندان قد و نيم قد بسياري مي شدند که خون قبيله و عشيره و خانواده در رگ هايشان جاري نبود. آن همچون بحراني بود که هستي اين طوايف و قبايل و خانواده ها را تهديد مي کرد. واکنش عرب جاهلي براي حفظ ساختار قومي و قبيله اي خود در برخورد با اين پديده در نوع خود جالب بود: تدوين شجره نامه. اين نياز باعث بوجود آمدن علم پيچيده ي سلسله ي انساب شناسي در ميان اعراب شد.( شکل دگرديسيده  و جديدتر آن را مثلاٌ در علم الرّجال اسلامي خودمان رديابي کنيد!) و عرب جاهلي پس از اين واکنش هوشمندانه سال ها و قرن ها در صحّت و سلامت بزيست! طرفه آنکه اين واکنش هوشمندانه گوياي هر چيزي مي توانست باشد الّا جاهليّت. انسان جاهل( علي الخصوص از نوع عربش که اتّفاقاٌ سوسمار و بزمجّه هم تناول کند) هرگر توانايي صدور اينچنين افعال هوشمندانه اي ندارد. پس چرا مي گوييم جاهل؟! الله اعلم... بگذريم.


غرض از اين داستانک ها هيچ نبود الّا آنکه بگوييم: واژه ها و مفاهيم مورد استفاده در زيست جهان فکري ما نارسا و کـــــدر شده اند. آنها رساننده ي چيزي نيستند که بايد! در تعبيري تمثيلي آنها حرام زاده شده اند بواسطه ي همنشيني دلبخواهي و بيش از حدشان با هر چيزي.


زبان هرجايي انديشه را نيز به هر جا مي کشاند( کرانه هاي زبان من کرانهاي جهان منند! – ويتگنشتاين). انديشه ي هرجايي ديگر انديشه نيست، نمايشي از انديشه است، انديشه واره است. چيزي که هر چيزي را به هر چيزي وصل مي کند يا از هر جايي به جاي ديگر مي پرد، در يک کلام آن را مي توان فقط تخيّــــل دانست نه انديشه. نمونه ي بارز آن را مي توان در گونه هاي(ژانــرهاي) غزل و قصيده ديد. دو فراورده ي بزرگ و غير قابل انکار ما ايرانيان، اين شاعران و عاشقان بالفطره! از فرهنگي که بيشترين برونداده اش شعر و ادبيّات و تغزّل( علي الخصوص از نوع مورد استفاده در کنار منقل و وافور...) است چه انتظاري مي توان داشت؟ ما مخالف آنها نيستيم( جون داداش!) ولي سؤال ما اين است که چرا اين همه؟ مکرر در مکرر! همه گير مثل سرطان!


تغزّل که در تعبيري لاکاني- فرويدي( با عرض معذرت) مي توان آن را گونه اي روان پريشي و ماليخوليا دانست براي ما ايرانيان و زبان فارسي که البته چون شکر هم هست مانند هزارتويي ست که فقط و فقط وقتي مي تواني از آن خارج شوي که دوباره واردش بشوي؛ و آن چه مي تواند بلشد به جز ماليخوليا؟


فرق است ميان سوگواري( رکوئيم) و ماليخوليا در نگاه فرويد( نک به مقاله ي ماتم و ماليخوليا اثر زيگموند فرويد چاپ شده در ارغنون شماره ي 21). سوگواري يا ماتم سرايي( مثلاٌ پس از مرگ يا از دست دادن عزيزي) فرايند جالبي است که داراي کارکردي بهنجارکننده است. در مرگ عزيزي سوگواري مي کنيم و پس از مدتي به شکلي موفقيت آميز فقدان را مي پذيريم و به زندگي باز مي گرديم.( روز از نو، روزي از نو!) در عبارتي فني تر مي گوييم فرد ابژه ي ميل را براي بار دوم مي کشد تا به نظم نمادين زندگي طبيعي بازگردد.( کي مي گه خشونت هميشه بده؟) اما واي به روزي که فرد ابزار و توانايي هاي لازم جهت اين کار را نداشته باشد و ناچاراً و نادانسته تا قيام قيامت به نشخوار کردن و بازتوليد لحظات، خاطرات و جلوه هاي معشوق بپردازد. به سخن ديگر فرد همچنان وفادار به ابژه ي ميل مي ماند و توان بازگشت و بازسازي نظم نمادين زندگي طبيعي را در ذهن ندارد. او همواره غريب است.


« سفر تو رفتي و من در وطن غريب شدم».................


« از دوست به يادگار دردي دارم             کان درد به صد هزار درمان ندهم»


زيباست! بسیار زیبا، امّا...


 برای او هر چیز و هر کس در ساحت ابژه ی میل معنی دار می شود؛ اصلاً هر چیز و هر کس او را به « یاد» آن می اندازد. می گوییم فرد شرطی شده است. برای او کلمات و واژگان مانند زندانی هستند تنگ و خفقان آور و او دست به شکستن دیوار آنها می برد و لحظه به لحظه زندان خویش را بزرگتر می کند. او توان گذر از هر واژه به واژه ای دیگر را دارد. او سوار بر اسب تخیل است، زبان را مانند تسبیح می چرخاند. برای او زبان بیشتر دارای وجهی استعاریک است و او استاد بازی و پیچاندن استعاره ها.( نک به مقاله ی پیچش استعاره ها اثر ژولیا کریستوا). فراموش نکنیم که اندیشه قرار است در همین زبان اتّفاق بیافتد، اندیشیدن سخت است چون اندیشیدن بواسطه ی سکونت و حضور در همین کلمات و واژگان است که رخ می دهد. اندیشیدن در زندان اندیشیدن است یا بهتر است بگوییم اندیشیدن در زندان زبان اندیشیدن است.


زمانی بطلمیوس در جواب اسکندر نوجوان که از سختی و مشقت آموختن هندسه به تنگ آمده بود گفته بود در هندسه راه شاهانه وجود ندارد؛ و ما اضافه می کنیم اندیشیدن راه شاهانه و آسان نمی شناسد......

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 13:25  توسط یحیی شعبانی  | 

بو بو لینا در سرزمین قازقالند !

"بهتر است که شایسته ی افتخار باشیم و مفتخر نباشیم تا مفتخر باشیم اما شایسته ی آن نباشیم "

                                                                                                        بنجامین فرانکلین.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 14:40  توسط یحیی شعبانی  | 

باز هم

سلام
ما بالا خره حاليمون نشد ترکيب نا مبسوط "مرگ آگاهي" کي قصد رها کردن نا انديشه ي پارسي را دارد؟...اين پسوند "آگاهي" براي خودش داستان جالبي دارد....اصلن "وند" ها
در زبان و انديشه ي پارسي يتيم مانده اند.....پس از يک دوره ي طولاني فترت ( از قرن 4)
که "وند"هاي زبان پارسي را به خاطره اي مطبوع تبديل نمود ،اکنون رجعتي دوباره به استفاده ي
مجدد از آنها در ذهن و زبان دوستان مشاهده شدني است ليکن مناط استفاده ي از آنها چندان منقح نيست."وند"ها نقشمايه هاي بسيار بزرگي در دقت بخشي و وضوح به انديشه ها دارند.
اصلن وضوح و سر راستي، في الجمله نقطه عطف انديشه ي نو است ( ويليام اکام و دکارت را به خاطر بياوريد)...انديشه ي نو دقيق است اما نه لزومن از نوع تحليلي.اينکه دقت غير تحليلي
چگونه افاده مي شود ،خود سر فصلي بزرگ است اما با نگاهي به اين عرصه ديدني است چگونگي حضور "وند"ها در متن....حالا قصه قصه ي ماست و حضور "وند"هايي که نه تنها "دقت"
غير تحليلي در متن را موجب نمي شوند بلکه بر ابهام "زمان ــــ مکان "متن مي افزايند.از جمله
"وند" هايي که امروزه روز در اين ولايت ابهام زا است و کارکردي اتفاقن ايدئولوژيک هم دارد پسوند مطنطن " آگاهي" است.....وقتي هم از آقايان پرس و جو ميکني ، توضيح آنها آدم را ياد
گوشه ي" يتيمک" در دستگاه ابوعطا مي اندازد نه دانشورزي(تا کيد مي کنيم"ورزي")

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 14:17  توسط یحیی شعبانی  | 

سلامی دوباره

سلامی دوباره به دوستان و اعازم اکو باز !

 از پژواک و بازتاب تآملات بهنگام و نابهنگام  و لفافه بازی پیچ در پیچ و ...پیچ کننده که البت جای سپاس و تشکر و دستبوسی و الخ دارد که بگذریم آنچه نگران کننده برجاست  همانا مشاهده ی گم شدن چیزی زیر خرده پاشهای چس ناله و غم باد یست که هر آینه از هر زلزالی ذلیل کنده تر است ودور از سانتی مانتال باشی که رصدش کنی نه تنها گزارشی از موقعیت حتمن ناخرسند کننده ی ما  نیست چه بسا از هر مخدره ای آرامش بخش تر هم باشد.

دوستان!اولین پیشنهاد من شما را همانا بیرون کردن هر گونه پروگرام یا فکر  برای برون رفت از موقعیت سرطان زده ی ماست " تاکید موءکد داریم"هر گونه!.....برای یک بار هم شده این نصیحت جانانه را بشنویم که "بی خیال شو داداش!" آره بابام......

چیزی که در تکمیل فرمایشات خودمان و در طول آن عرض می کنیم اینست که:ما خیلی استاتیکی موقعیت تراژیک را ننگریسته ایم...اخوان محترم!موقعیت تراژیک فقط غم بار و غم افزا نیست که ما دست به باز تولید آن بزنیم و علی القاعده(با پوزش از نسوان محترمه علی الخصوص ...)وظیفه ی تاریخی نوع خود را محدود کنیم به چرت و خواب مبسوط و مشعوف کننده پس از آن(جماعت خواب! جماعت چرت!)

تراژدی و طوبیقای آ ن زاینده است .این صورت زاینده حتمن رو به بیرون از خودش دارد .سوال اینجاست:

با موقف تراژیک خود چه گونه می آغوشیم؟...جواب:فقط چسناله!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 12:8  توسط یحیی شعبانی  | 

سلامی دوباره

سلامی دوباره به دوستان و اعازم اکو باز !

 از پژواک و بازتاب تآملات بهنگام و نابهنگام  و لفافه بازی پیچ در پیچ و ...پیچ کننده که البت جای سپاس و تشکر و دستبوسی و الخ دارد که بگذریم آنچه نگران کننده برجاست  همانا مشاهده ی گم شدن چیزی زیر خرده پاشهای چس ناله و غم باد یست که هر آینه از هر زلزالی ذلیل کنده تر است ودور از سانتی مانتال باشی که رصدش کنی نه تنها گزارشی از موقعیت حتمن ناخرسند کننده ی ما  نیست چه بسا از هر مخدره ای آرامش بخش تر هم باشد.

دوستان!اولین پیشنهاد من شما را همانا بیرون کردن هر گونه پروگرام یا فکر  برای برون رفت از موقعیت سرطان زده ی ماست " تاکید موءکد داریم"هر گونه!.....برای یک بار هم شده این نصیحت جانانه را بشنویم که "بی خیال شو داداش!" آره بابام......

چیزی که در تکمیل فرمایشات خودمان و در طول آن عرض می کنیم اینست که:ما خیلی استاتیکی موقعیت تراژیک را ننگریسته ایم...اخوان محترم!موقعیت تراژیک فقط غم بار و غم افزا نیست که ما دست به باز تولید آن بزنیم و علی القاعده(با پوزش از نسوان محترمه علی الخصوص ...)وظیفه ی تاریخی نوع خود را محدود کنیم به چرت و خواب مبسوط و مشعوف کننده پس از آن(جماعت خواب! جماعت چرت!)

تراژدی و طوبیقای آ ن زاینده است .این صورت زاینده حتمن رو به بیرون از خودش دارد .سوال اینجاست:

با موقف تراژیک خود چه گونه می آغوشیم؟...جواب:فقط چسناله!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 11:59  توسط یحیی شعبانی  | 

1.

اندیشه مرز ندارد  با 2400 سال تخفیف حدّاقّل 100 سال است این‌را می‌دانیم . یعنی ممنوعه جا برای فکر کردن وجود ندارد . نه این‌که وجود مرز برای اندیشه به معنی ِحضور و دعوت اندیشه در و به آن‌سوی مرز است ؟ اندیشه مرز ندارد ولی می‌تواند ( و باید ) محاط بر کرانه‌ها باشد . مثلاً آن‌جایی که می‌گوییم اندیشیدن در یک زیست جهان ، محدود به امکانات زیست جهان است ، حتّی وقتی آن‌را نقد می‌کنیم یا بر علیه آن می‌شوریم . هیچ کس تافتۀ جدا بافته نیست .

اندیشه مرز ندارد ، امّا مرز می‌گذارد ، بر مفاهیم ، پدیده‌ها ، . . . و از جمله بر خودش . پیش‌درامدانه بگوییم که مرزگذاری ِاندیشه بر خودش به دو شکل سر راستانه و غیر سر راستانه صورت می‌گیرد ؛ سر راستانه در منطق و غیر سر راستانه مثلاً در ایستار ِبازتابی یا انتقادی . در هر دو شکل ، خرد خودفرمان ( autonom ) است . به زبان شکیل فارسی خرد ، بخردانه ورزیده می‌شود .            

شکافتن بیشتر مطلب در این‌جا نگنجد .

 گفتیم که اندیشه مرز می‌گذارد و می‌دانیم که هرگونه مرزگذاری ، مستلزم ِمجاورت هم هست . نیست ؟ اگر ساده‌گویی را لحاظ کنیم : جدا می‌کنیم و می‌چسبانیم . در این شباهت‌یابی می‌خواهیم و در آن تفاوت‌سازی . به زبان ِدرازتر : در این شباهت‌یابی-سازی می‌خواهیم و در آن تفاوت‌یابی-سازی . اگر از ترم‌های فلسفۀ کلاسیک یونان استفاده کنیم:این‌همانی و این نه آنی . پس تا این‌جا ( علی‌الحساب ) داریم : فکر کردن و اندیشیدن شامل ِ دو کنش ِهم‌زمان ِمرزگذاری وامحاء آن است

( روی کنش تأکید می‌کنیم ) .  گذاشتن مرز دعوت به سکونت و سکون است . مرز می‌گذاریم تا در خانه بمانیم و خانه را در مکانی ( topos ) بنا می‌کنیم .فی‌الواقع مستقر می‌شویم در سکونی پارمیندسی . وقتی مرزهای نهاده شده برچیده می‌شوند ، فاصله‌ای طی می‌شود . حرکت و صیرورت یادآور ِزمان ( cronos ) است . از ارسطو آموخته‌ایم که : زمان برآمده از جابه‌جایی در مکان ( مکانت ) است . در این در هم شَوِش ، گداخته می‌شویم در آتش ِهراکلیتوسی . در کنش اوّل با مکان ( جا ) شناسی ِ ( topology ) برابرایستاهای اندیشه  و در کنش ِدوّم با زمان ( گاه ) شناسی ِ ( cronology ) برابرایستاهای اندیشه مواجهیم . حاصل ِسخن این که اندیشیدن ، جای-گاه شناسی ِ ( topo-crono-logy ) برابر ایستاهای اندیشه است .

 جای-گاه شناسی ِبرابرایستاهای اندیشه ، چیزی جز طبقه بندی کردن نیست . پس وقتی می‌اندیشیم ، طبقه بندی هم می‌کنیم .

وقتی طبقه بنددی می‌کنیم ، در واقع مقیاس می‌سازیم و مدرّج می‌کنیم . اندیشه قدم به قدم گام برمی‌دارد . پَرِش در اندیشه نداریم . به تعبیر  ِساده‌تر در طبقه بندی کردن ، هر چیزی را کنار ِهر چیزی ( هر جا )
 نمی‌گذاریم . طبقه بندی ، بساط ِخنزر پنزر نیست . طبقه بندی ، سرهم بندی هم نیست . در آغاز ِسخن گفتیم ، از مرزگذاری و امحاء آن ، تفاوت سازی-یابی و شباهت سازی-یابی . می‌خواهیم اگر در زمینۀ سخن ِبالا آن‌را ویرایش کنیم ، باید بگوییم :

 در مرزگذاری و امحاء آن در واقع طبقه بندی سازی-یابی می‌کنیم ؛ یعنی طبقه بندی همواره تجویزی – تشخیصی است . تأکید بر هر مؤلّفۀ آن ، شکل و فرمی خاص به اندیشیدن می‌دهد و آن‌را صفت دار می‌کند : اندیشۀ ذهنی ( نهادی ) ، اندیشۀ عینی ( برنهادی ) ، اندیشۀ ذهنی – عینی ( هم نهادی ) . . .

 سخن خود را با این تذکّر گسترش می‌دهیم که طبقه بندی لزوماً یک « سلسلۀ مراتب » نیست . طبقه بندی آن‌جایی تبدیل می‌شود به سلسله مراتب که دو اتّفاق بیافتد ( مانعة‌الخلو ! )

 نخست آن‌جا که خرد ِخودفرمان ( autonom ) جای خود را به خرد ِدیگرفرمان ( heteronom ) می‌دهد که در این صورت ، مرزها و کلاسه‌ها دیگر برنهادۀ خرد نیستند ، بلکه توافقی هستند دیپلماتیک که در ذیل ِقدرت ترسیم می‌شوند ،

 دوّم هر آن‌جا که گذری داشته باشیم از ژرفایش ( Intension ) به پهنایش ( Extension ) یا بالعکس . دو نمونۀ آن‌را می‌توان در مبحث جنس و نوع ( در منطق صوری کلاسیک ) و برنَهشت ِرفع – صعود یا ترفیعِِ(Aufhebung  ) هگلی دید . ( از دوستان می‌پرسیم آیا می‌توان چیستیکِ( problematic ) کاهش و گسترش یا ایجاز و اطناب ( قبض و بسط ) را در این نگره بر رسید ؟ موضوع باز است . )

 به سرِِسخن بازگردیم . گفتیم اندیشیدن شامل دو کنش ِهم‌زمانِ مرزگذاری و امحاء آن است ؛ دو لغت ِعربی ِوصل و فصل را هم داریم برای آن‌ها . خوانندۀ عزیز !  بدان و آگاه باش به هیچ وجه من‌الوجوه نباید برداشت ِرازورزانه و عارفانه از این دو کلمه داشته باشی ( گردش به چپ ممنوع ! ) . همین‌جا قید می‌کنیم که گردش به راست هم ممنوع است و البتّه منظور نظر ما از راست ، شکل ِصوری ِمنطق است ( به اشارت بگوییم در منطق صوری می‌توان این دو عمل را با فاصل و عاطف نشان داد و گفت اندیشیدن یک « یای مانعةالجمع » و یک « واو » است هم‌زمان ) . ما میانه‌روانه از چپ و راست درمی‌گذریم .

 گفتیم دو کنش ِهم‌زمان ِفصل و وصل ، ولی بایسته است که بگوئیم دو عمل ِپیاپی ِفصل و وصل . چرا ؟ چون تا مرز نگذاریم ، نمی‌توانیم از آن رد شویم . فصل مقدّم و زایندۀ وصل است . پس وقتی می‌گوئیم هم‌زمان ، روادارانه می‌گوئیم . این‌که چرا دو اتّفاق ِناهم‌زمان ، هم‌زمان خوانده شد ، خود داستان ِدیگری است پر آب ِچشم که فعلاً بماند ( پیچ ِخطرناک ! )

 تا این‌جا گفتیم که اگر فصل ( فهم ) آن‌گاه وصل ( وهم ) . پای دو کلمۀ دیگر نیز باز شد . می‌پرسیم به نظر شما ارتباطی بین ِدو « ف » و دو « واو » مشترک در ابتدای این کلمات وجود دارد ؟ - بله . دلیل ؟ - رسالۀ کراتیلوس . البتّه این بحث هم داستان ِدیگری است و از آن هم می‌گذریم . عجالتاً بگوییم که با حرف‌های افلاطون در آن رساله نیمه موافق – نیمه مخالفیم .

 اندیشیدن خلاصه نمی‌شود در مرزگذاری . یعنی این تعریف ِآن نیست . آن‌چه گفتیم و آن‌چه خواهیم گفت مربوط است به وجه مرز گذارندۀ آن . وقتی این وجه را در زمینۀ ارز آغازۀ پایستاری ِاندیشگی برمی‌رسیم ، با چیزی جز نقّادی و ناتمامی ِاندیشه مواجه نیستیم . پایستاری ِاندیشه یعنی چه ؟ یعنی اندیشیدن هم‌واره اندیشیدن است . اندیشیدن خود را مستمر می‌کند در بازاندیشی . اندیشیدن استمراری است . بازاندیشی از نو اندیشیدن هم می‌تواند باشد . می‌خواهیم دوباره آغاز کنیم . « هر آغازی یک گونه مرز است » جملۀ ارسطو است ( متافیزیک ، کتاب ِدلتا ، فصل 17 ) می‌افزائیم که این مرز ، پرسش‌ها و آزمون‌های موقعیّت ِآغازینگی است . آغاز ، نقطۀ صفر نیست ؛ در آستانگی است .برای دست‌رسی به آن باید مرزهای نهاده شده را برچید ( با در پرانتز قرار دادن ِقدرت ) . آن‌گاه می‌توان سنجید ، آیا این مرزبندی‌ها جواب‌های مناسبی به پرسش‌ها و آزمون‌های موقعیّت ِآغازین هستند یا خیر . می‌توان فهمید ، پاسخ‌های در دست‌رس تا چه حد از روی مصلحت و کرنش به قدرت گفته شده‌اند . می‌توان فهمید ، باورهای رایج تا چه حد به واسطۀ موازنۀ قدرت شکل گرفته‌اند . می‌توان فهمید چه پاسخ‌ها و امکان‌هایی به محاق رفته‌اند و آن‌ها را فرا خواند ( تاریخ را نباید یک بار و برای همیشه نوشت ) . نقد و سنجش در زمینۀ پایستاری ِاندیشه قرار می‌گیرند .

 پایستاری ِاندیشه منافاتی با کران‌مندی ِآن ندارد . با کران‌مندی ِاندیشه آن‌جا مواجهیم که اندیشه دست می‌کشد از ادّعای جهان‌شمولی ِمفاهیم ِخودساخته‌اش . اندیشیدن ، اندیشیدن در موقعیّت تناهی است . اندیشیدن ، در زندان اندیشیدن است و این دعوتی است به باز-اندیشی و البتّه رهایش ِآن در ، هم-اندیشی . در ، باز-اندیشی مواجهیم با پایستاری ِاندیشه و در ، هم-اندیشی  مواجهیم با هم‌رسانشی ِآن . از این داستان که هم-اندیشی  ، همگان اندیشی نیست ، درمی‌گذریم  . فقط ذکر می‌کنیم خصلت ِهم‌رسانشی ِاندیشه در ، همگان اندیشی و جایی که پای گونه‌ای زبان ِخصوصی ( ویتگنشتاین ) در میان باشد از میان می‌رود ؛ در این تبدیل می‌شود به ورّاجی و در آن به پروپاگاندا . آن‌دو را می‌توان به هم‌راه ِدروغ و تحریف ، تخریب کنندگان ِجهان ِمشترک دانست .

 و امّا دربارۀ ناتمامی ِاندیشه :

 گفتیم « کنش ِفکر کردن شامل ِزیرکنش‌های مرز گذاشتن و امحاء آن است » البتّه این جمله کژ و کوژ است . تصحیح می‌کنیم آن‌را با این تلنگر که فکر هم‌واره به چیز یا چیزهایی است ( اصل ِروی آورندگی یا حیث التفاتی ِاندیشه ) . خواهیم داشت : کنش ِفکر کردن همان کنش ِفکر کردن به چیزها است که شامل ِدو زیرکنش ِمرزگذاری و امحاء آن بین چیزها است . این گوی را باز می‌چرخانیم و این‌بار از کانت و ایده‍آلیسم ِآلمانی کمک می‌گیریم . از آن‌ها آموخته‌ایم که چیز ، چیز در دست‌رس نیست ( بحث شیء فی‌نفسه را به یاد بیاورید ) بلکه ذهنیّت یا فکر ما از چیز فی‌نفسه است .

 پس : کنش ِاندیشیذن ، همان اندیشیدن به برابر ایستاهای و شامل ِدو زیرکنش ِمرزگذاری و امحاء آن در بین ِبرابر ایستاها است .

 یا : اندیشیدن همان اندیشیدن به اندیشه و شامل ِدو زیرکنش ِمرزگذاری و امحاء آن در اندیشه است . این جمله را می‌توان در زمینه‌های مختلف نشاند ، تصحیح کرد و پیچاند ؛ ولی هم‌واره ناتمام خواهد بود و گشوده به آینده و البتّه به گذشته . در این فرآیند ِگشوده به زمان ( گذشته و آینده ) البتّه تاریخ حضور ِمطلق دارد و تاریخ ِگذشته و تاریخ ِآینده حضور نسبی .

 روزی روزگاری ارسطم دربارۀ فکری می‌گفت که به خودش فکر می‌کند و اندیشیدن از اندیشیدن به اندیشیدن است ( متافیزیک کتاب لامبدا       فصل ِنهم - noesis … no esis ) و دکارت که این دایره را شکافت ( می‌اندیشم پس هستم ! ) و از اندیشه به هستنده‌ای رسید که به سان ِارشمیدس توانست جهان را با تکیه بر آن تکان دهد و البتّه هوسرل که فروتنانه به همان دایره بازگشت ؛ دایره‌ای که لحظه به لحظه بزرگ‌تر می‌شود ( من فکر را فکر می‌کنم . . . )

  پرسیدنی‌ است ، در این « جمهوری ِذهن‌های آفریننده » ( ترکیب از نیچه است ) جای « قبل » کجاست ؟ حضور تاریخ به معنی ِقبل نیست ؛ اوّلاٌ به این دلیل که فرایند ِبالا نشان می‌دهد « قبل » دارای ذات ِیکّه نیست ( کلمۀ « قبل » در این سخن بیشتر از آن‌که چیزی را نشان دهد ، چیزهایی را می‌پوشاند ) ثانیاً از هایدگر آموخته‌ایم سمت و سوی زمان ِتاریخی از آینده به گذشته است ، نه برعکس و در این نویدمندی ، آیندۀ باز نمی‌تواند به گذشتۀ بسته تبدیل شود ؛ بلکه این آیندۀ بسته است که به گذشتۀ بسته تبدیل می‌شود . آیندۀ باز هم‌واره به گذشتۀ باز تبدیل می‌شود  . معنی و مفهوم ِآن این است که روگشودگی به امکانات ِآینده ( سخن ِآینده ) ما را مجاور می‌کند با گذشته‌ای که نگذشته ، بلکه فقط بوده است . بودگی ، در-جهان-بودن است ؛گذشتگی نیست . از این رو وقتی می‌گوییم گذشته یا قبل ، باید بخوانیم موقعیّت ِدر-جهان-هستن ِاکنون ِما !

 خلاصه کنیم : اندیشیدن ارتباط برقرار کردن ( نه ارتباط داشتن ) با گذشته یا بودگی ( در-جهان-هستن ِفعلی ) از طریق و به واسطۀ گوش فرا سپردن به سخن ِ آینده است . این جمله را وامی‌کاویم :

 ما به درون ِهستی پرتاب شده‌ایم ( بارها ! ) یا به تعبیری افکنده شده‌ایم . از طرفی هم‌واره برای آینده طرح‌ها و سخن‌ها داریم . پس درافکنندۀ طرحی در آینده هم هستیم . پس ما درافکنندۀ افکنده هستیم ( هایدگر ) . پرتاب شده‌ایم به درون ِطرحی یا داستانی و طرحی یا داستانی هم داریم از خودمان . یعنی هم‌واره در یک موقعیّتیم و به موقعیّتی دیگر هم می‌اندیشیم و از این طریق با موقعیّتی که هستیم ارتباط برقرار می‌کنیم . اینجاست که نتیجه می‌گیریم :

 فکر کردن ذاتاً و اساساً سیاسی است !

 حرف‌های زیادی زدیم . حرف‌های زیادتری هم می توان زد که فلان‌ست و فلان . فعلاً این سخن‌چرانی را به آینده موکول می‌کنیم . پایان‌مندی ِ نوشتۀ ما داستانی است عبرت آموز که روایت ِکامل ّآن در این جا خوشایند نیست . ولی تک مضراب‌های زیر شنیدنی است .

 1- کرانه همان مرز نیست

 1-1- دو سوی مرز واجد معناست ولی دو سوی کرنه معنادار نیست .

 2- تجربۀ کرانه ، تجربۀ قاب است .

 1-2- مرزها درون یک قاب ایجاد می‌شوند .

 2-2- اندیشه هم‌واره درون ِیک قاب اتّفاق می‌افتد .

 1-2-2- اندیشه هم‌واره کران‌مند است و این فضیلت ِآن است نه ضعف .

 2-2-2- اندیشیدن در یک قاب هم‌واره از جنس ِانتقال ( ترجمه ) است

 3- قاب‌ها در مجاورت هم نیستند .

 1-3- قواعد ِبازی ِقاب‌ها را نمی‌دانیم

 4- قاب‌ها پیش‌نهادها و پیش‌ساختارهای ذهن برای اندیشه و موضوع اندیشه هستند .

 1-4- شناخت در قاب‌ها هم‌واره بازشناخت است .

 1-1-4- هر آن‌چه را می‌کاریم ، درو می‌کنیم ( بازگشت دوباره همان ! )

 5- صدق هم‌واره صدق در یک قاب است .

1-5- گزارۀ هرویسپ صادق نداریم .

 2-5- گزارۀ هرویسپ کاذب نداریم .

 3-5- مفهوم ِصدق راه‌گشا نیست .

 6- در پایان ِتمام ِجملات ِفوق یک علامت ِسوأل قرار دهید .

 مضامین ِگزاره‌ها و زیرگزاره‌های فوق برگرفته شده‌اند از پژوهش‌های ویتگنشتاین ، برخی از اندیشه‌های کانت در دورۀ سنجش ، گفتاری از نیچه و . . . و چیده شده‌اند در شاکله‌ای تراکتاتوسی . می‌افزائیم که این ره‌یافت ، ره‌یافتی است نادرست ؛ نه به خاطر ِزمینه‌های مختلف ِسخن ، بلکه به خاطر ِشاکلۀ رساله‌وارش . اگر تمثیلی بگوئیم ، باید بگوییم که از تجمّع ِاین تک‌مضراب‌ها موسیقی ِخوشایندی به گوش نخواهد رسید .

 گزاره‌های شاکله هیچ‌گاه بسته نمی‌شوند . آن‌ها گزاره‌های در بحران هستند . فی‍الواقع این گزاره‌ها هیچ‌گاه گزارده نمی‌شوند ؛ مانند بوسه‌های مکتوبی که هیچ‌گاه به مقصد نمی‌رسند .

 « نامه نوشتن یعنی عریان کردن ِخویشتن در مقابل ِاشباح . بوسه‌های مکتئب هرگز به مقصد نمی‌رسند . چرا که در میانۀ راه اشباح آنها را می‌نوشند »    ( کافکا – نامه به ملینا )

 مسلّماً اندیشه در حوزه‌های غیرریاضیک ( غیر مزداهیک ) محصولاتی می‌سازد که دائماً تنش بین ِگزاره و جمله را در خود بازتولید می‌کنند . در ریاضیّات و منطق ریاضی این تنش با اثبات ِقضیّۀ تمامیّت ِگودل ( با قضیّۀ ناتمامیّت اشتباه نشود )  ختم به خیر می‌شود ؛ آن‌جایی که نشان می‌دهیم فرایند ِگرامری و فرایند ِمعناشناسانۀ تشکیل ِجمله و گزاره هم ارز هستند . ولی وقتی این دو حوزه را ترک می‌کنیم ، گفتن ِآن البتّه شجاعت می ‌خواهد . به نظر ِما این‌که در این حوزه‌ها بین ِجمله و گزاره تنش وجود دارد ، نشان دهندۀ سرزندگی ِدانشورانۀ این حوزه‌ها است . آیا بهتر آن نیست که پاسخ پرسش ِقدیمی ِتفاوت ِعلوم ِطبیعی و انسانی را در این بستر بیابیم تا هرمنوتیک؟ البتّه این پرسش باز است .

 با لحاظ کردن ِاین نکات ، شاکلۀ رساله‌وار البتّه نیمه حقیقت – نیمه دروغ خواهد بود . هر تک گزاره از آن رو که کلّ جهان را احضار می‌کند ، به نوعی یک گزین‌گویه است ؛ یک هزارتو است *. از این منظر آن‌ها باید نقش اسمی بگیرند . « گزین‌گویه نام است » قائم به ذات ! با این زمینه آن شاکله چیزی جز تکرار ِغیرِمنسجم ِاسامی نیست . مانند :

 1- حسن 2- حسین 3- . . .

  فهرستی از اسامی نمی‌تواند اندیشه باشد ( فرگه )

 شاید وقت ِآن رسیده باشد که بگوئیم اندیشیدن ، اندیشیدن به جمله است در وجه گزارگی ِآن و نظارۀ آن هم‌چون آش ِهراکلیتوس است . ارسطو راست می‌گفت حیرت‌زا است ؛ شاید مانند ِویتگنشتاین ِخاموش ِبین ِرساله و پژوهش‌ها !

 ترجیح می‌دهیم امضاء پایانی ِنوشته از آن ِکافکا باشد . داستان ِکوتاهی با عنوان ِ« دهکدۀ بعدی » با این موتیف که عمر آدمی آن‌قدر کوتاه است که برای سفری حتّی به دهکدۀ بعدی هم کافی نیست . بیچاره اولیس !

 

 * مانند ِسفر اولیس از تروا به خانه و یافتن پنه‌لوپه

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 18:11  توسط یحیی شعبانی  |